جلسه ششم: «فِی أَنَّ الْإِیمَانَ مبثوث لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا» (باب هجدهم)
نوشتۀ پیشِرو متن اولین جلسه از درس شرح کتاب ایمان و کفر کافی شریف است که توسط آیتالله میرباقری در تاریخ ۲۰ آبان ۱۴۰۴ در مدرسۀ معارفی درایه ارائه شده است.
بحث در روایات کتاب ایمان و کفر، در باب «أَنَّ الْإِيمَانَ مَبْثُوثٌ لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا» بود. حضرت اجمالاً فرمودند ایمان، کمال و نقص و درجات دارد، بعد هم کمال و نقص ایمان را توضیح دادند. ذیل آن هم فرمودند که ایمان باید در اعضاء و جوارح منتشر بشود. ایمانِ اعضاء و جوارح هم عمل به تکالیفی [است] که برای اعضاء و جوارح معین شده.
حالا انشاءالله حدیث را تمام میکنیم تا بشود این نکته را توضیح داد که چگونه بسط ایمان وقتی از قلب به جوارح میرسد تبدیل به عمل میشود. ایمان، یک نوع اعتقاد است، عقد القلب است، تسلیم است و رضاست؛ [این ایمان، چگونه به عمل تبدیل میشود؟ وقتی ایمان] به جوارح میرسد، [چگونه به] «غض البصر» و سایر تکالیفی که برای اعضاء جعل شده [تبدیل میشود؟] عنایت کنید [که این] نحوۀ تشریع هم نحوۀ لطیفی است. این تشریعها، بسط ایمان در عالم است. ایمان اعضاء و جوارح انسان هم به این است که ذیل این تکالیف قرار بگیرد. حال [حدیث را] بخوانیم. بعد از اینکه حدیث تمام شد، انشاءالله به توضیح این نکته میپردازیم.
تکلیف بصر
تکلیف تکالیف اعضاء را میخواندیم و رسیدیم به تکلیف چشم. خدای متعال برای چشم هم تکالیفی قرار داده [است. حضرت] فرمودند: «فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى السَّمْعِ مِنَ الْإِيمَانِ أَنْ لَا يُصْغِيَ إِلَى مَا لَا يَحِلُّ لَهُ وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ هُوَ مِنَ الْإِيمَانِ»؛[۱] این بخشی از ایمان است؛ فرض الهی بر سمع است. این عمل سمع است و بخشی از ایمان آن است. قبلتر فرموده بودند: «الْإِيمَانُ عَمَلٌ كُلُّهُ»؛ این عمل هم جزئی از ایمان است. از عمل قلب که التزام و تسلیم و رضاست شروع میشود و به اعمال اعضاء و جوارح میرسد؛ شارع حدودی برای این اعمال معین فرموده.
«وَ فَرَضَ عَلَی الْبَصَرِ أَنْ لَا یَنْظُرَ إِلَی مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ». خدای متعال بر چشم واجب کرده است که به محرمات و آنچه خدای متعال بر او حرام کرده، نظر نکند؛ «أَنْ لَا یَنْظُرَ إِلَی مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ». پیداست که حدودی وجود دارد و چشم باید ملتزم باشد و به آنها نظر نکند. «مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ»، شرایع است. قبلاً عرض کردیم که شرایع، تنزل الوهیت و ولایت هستند؛ یعنی وقتی ولایت تنزل پیدا میکند، به شرایع که تنظیم حرکت قوای ماست، تبدیل میشود. [بنابراین] حرکت در آن مدار، ایمان این قوا میشود.
«فَرَضَ عَلَی الْبَصَرِ أَنْ لَا یَنْظُرَ إِلَی مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ أَنْ یُعْرِضَ عَمَّا نَهَی اللَّهُ عَنْهُ»؛ از آن چیزی که خدای متعال از آن نهی فرموده است، اعراض کند. «مِمَّا لَا یَحِلُّ لَهُ»؛ یعنی «للبصر». «وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ هُوَ مِنَ الْإِیمَانِ»؛ این عمل چشم است و این هم، از ایمان است.
از ادامۀ روایت، استظهار میشود که این قوا هم دارای ادراک هستند و تکالیف خودشان را خوب میفهمند: «فَقَالَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى «قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ»»؛ به مؤمنین بگو: «يَغُضُّوا»؛[۲] پیداست که امر است. ««قُلْ لِلْمُؤْمِنينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ» فَنَهَاهُمْ أَنْ یَنْظُرُوا إِلَی عَوْرَاتِهِمْ»؛ کأنه غض بصر که غض بصر از عورات است. «وَ أَنْ یَنْظُرَ الْمَرْءُ إِلَی فَرْجِ أَخِیهِ وَ یَحْفَظَ فَرْجَهُ أَنْ یُنْظَرَ إِلَیْهِ». «يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ»؛ یعنی [فروج را] از نظر حفظ بکنند. بنابراین باید عورات را از نظر حفظ کنند و چشم هم حق نظر ندارد؛ تکلیف چشم این است. «وَ قَالَ «وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَ» مِنْ أَنْ تَنْظُرَ إِحْدَاهُنَّ إِلَى فَرْجِ أُخْتِهَا وَ تَحْفَظَ فَرْجَهَا مِنْ أَنْ يُنْظَرَ إِلَيْهَا».
بعد حضرت فرمودند: «قَالَ كُلُّ شَيْءٍ فِي الْقُرْآنِ مِنْ حِفْظِ الْفَرْجِ فَهُوَ مِنْ الزِّنَا إِلَّا هَذِهِ الْآيَةَ فَإِنَّهَا مِنَ النَّظَرِ»؛ دستور این آیه این است که حفظ کنند، یعنی مواظب باشند که نظر به آن نیفتد؛ [باید عورت را] مستور بدارند و کشف عورت نکنند.
بنابراین تکلیف چشم این است که غض بصر کند. «قُلْ لِلْمُؤْمِنينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ»؛ در اینجا «من»، تبعیضیه است؛ [یعنی] لازم نیست که از همۀ امور غض بصر بکنند، [بلکه] از بعضی از امور غض بصر بکنند. در این روایت، به غض بصر از نظر به عورات تطبیق شده و حفظ فروج هم در این روایت به حفظ از «أَنْ يُنْظَرَ إِلَيْهِ» تطبیق شده. کأنه میخواهند بگویند خدای متعال برای چشم، تکالیفی معین کرده که یکی از آنها این است که چشم باید از نظر به فروج، غض بصر کند؛ نظر به فرج، از محرمات است.
[در پاسخ به پرسش:]
ج: معمولاً آن چیزی که خدا از چشم نهی کرده، همان نظر کردن به امور است. چیز دیگری را از چشم نخواسته، [فقط خواسته است که] به محرمات، نظر نکند.
ج: من فرقی بین «أَنْ لَا يَنْظُرَ إِلَى مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ» و «أَنْ يُعْرِضَ عَمَّا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ» نمیفهمم؛ چون به یک جا برمیگردند؛ نظر نکند و از آنچه خدا از آن نهی کرده، روی گردان بشود. ممکن است بگویید اعراض، گستردهتر از نظر است، ولی من فرقی بین آنها نمیفهمم. خلاصه محرماتی است که «مِمَّا لَا يَحِلُّ لَهُ» و [چشم] باید از آنها اعراض کند و به محرمات نظر نکند.
ج: روی گردانی شاید مفهوم وسیعتری باشد. بنابراین میفرمایند ایمان چشم این است که از آنچه خدا نهی کرده، اجتناب کند. این ایمان چشم است. عمل است، ولی این عمل، جزئی از ایمان است. این یک مقدار توضیح میخواهد که عرض میکنم.
ـ انتظام فروض اعضاء
بعد میفرمایند: «ثُمَّ نَظَمَ مَا فَرَضَ»؛ خدای متعال همۀ آنچه را که بر قلب و لسان و سمع و بصر فرض فرموده، یکجا به نظم درآورده. تعبیری که در روایت کافی است، این است، اما در روایت تفسیر نعمانی، بهگونه دیگری است که واضحتر هم هست. در تفسیر نعمانی آمده است: «ثمّ نظم تعالی ما فرض علی السّمع والبصر والفرج»[۳]. آیهای هم که بیان میفرمایند، با تفسیر نعمانی، بهتر تطبیق میشود. [پس] گاهی خدای متعال تکالیف اینها را جدا بیان کرده و گاهی هم در یک رشته و یکجا بیان کرده. اینکه چرا اینها را کنار هم بیان کرده هم توضیح دارد؛ فعلاً در صدد این جزئیات نیستیم.
حضرت فرمودند: «ثُمَّ نَظَمَ مَا فَرَضَ عَلَى الْقَلْبِ وَ اللِّسَانِ وَ السَّمْعِ وَ الْبَصَرِ». در اینجا، چهار چیز را آورده که قلب و لسان هم آمده. در تفسیر نعمانی، «السّمع والبصر والفرج» را «فی آیة واحدة» در یک آیه همۀ اینها را به نظم آورده. حالا آن چیست؟ «وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لا أَبْصارُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ».[۴] این آیه شریفه، در سورۀ مبارکۀ فصلت است. آیۀ لطیفی هم هست و معانی متعددی برای آن شده. من یک معنایش را که شاید به بیان نزدیکتر باشد، عرض میکنم. در سورۀ فصلت، بحث از عذاب اقوام گذشته شروع میشود. بعد خدای متعال آیۀ «وَ يَوْمَ يُحْشَرُ أَعْداءُ اللَّهِ إِلَى النَّارِ فَهُمْ يُوزَعُونَ»[۵] [را بیان میکند که] اعداء، در قیامت محشور میشوند. «حشر» یعنی وادار کردن یک جمع با نوعی ازعاج به یک صحنه را حشر میگویند. «يُوزَعُونَ»؛ یعنی این دستههایی که دارند میآیند، مراقبت میشود و نگه داشته میشوند تا بقیه هم به آنها ملحق بشوند؛ منعشان میکنند تا بعدیها برسند.
«حَتَّى إِذا ما جاؤُها»؛[۶] [زمانی که] به نزدیکی آتش جهنم میرسند، «شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ»؛ گوش و زبان و پوستشان «بِما كانُوا يَعْمَلُونَ» شهادت میدهد. ظاهر «جُلُودُهُمْ»، عام است، ولی در بعضی از روایات، به فروج تعبیر شده. «وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا»؛[۷] به جلود رو میکنند و میگویند چرا علیه ما شهادت میدهید؟ باید توضیح بدهیم که چرا با اینکه سمع و بصر هم شهادت دادهاند، فقط به جلودشان میگویند: «لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا»؟
علامه طباطبایی معنایی را بیان کردهاند و فرمودهاند بهخاطر اینکه شهادت سمع و بصر علیه انسان، اعم از این است که شهادت به گناه بدهد. شهادت میدهد، [ولی] مستقیم به اینکه با من گناه شده، شهادت نمیدهد. اولاً ممکن است شهادت به گناه نباشد، ثانیاً شهادت به اینکه با من گناه شده نیست. مثلاً شهادت سمع، این است که من آیات الهی را شنیدم، به گوش من خورد، من شنیدم و استماع کردم، اما این شخص، به آیاتی که به سمع او خورده و آنها را شنیده، عمل نکرده و بیاعتنایی کرده؛ این شهادت سمع است. گاهی هم مثلاً شهادت میدهد که من شنیدم که کسی سخن کفرآمیز میگفت یا غیبت میکرد یا تهمت میزد یا همز و لمز به دین میکرد، میگوید من شنیدم؛ این شهادت سمع است. این شهادت، غیر از شهادت جلود است که شهادت میدهد که مستقیم که با آنها گناه شده است.
بصر هم همینگونه است. [بصر] شهادت میدهد که من آیات الله را دیدم و این آقا کسی بود که در معرض آیات بود؛ آیات را دید و بیاعتنایی کرد. یا من دیدم که فلان گناه را انجام میداد. شهادت بصر این نیست که بگوید مستقیماً با من گناه انجام گرفته است. نمیگوید با من به نامحرم نظر کرد. اگر این را میگفت، شبیه شهادت جلود میشد. شهادت سمع و بصر، اعم از شهادت به گناه [است؛] آن هم گناه مباشر.
ولی جلود شهادت میدهند که بهوسیلۀ ما گناه شده، لذا به جلود گفته میشود: «لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا». این توجیهی است که مرحوم علامه طباطبایی دارند و باید [در آن] تأمل کنید، شاید توجیهات لطیفتری هم باشد. خلاصه شهادت سمع و بصر، شهادت مستقیم علیه آن شخص نیست، ولی شهادت پوست، چنین شهادتی است، لذا میگویند: «لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا».
«قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»؛ خدایی که همه چیز را به نطق آورده، من را به گویش آورده [است.] او کسی است که شما را اول مره آفرید و امکاناتی به شما داد، بعد هم [شما] به سوی او برمیگردید.
ـ تحمل شهادت دلیل بر ادارک و حیات أعضاء
نکتهای که مرحوم علامه اینجا دارند که نکتۀ دقیقی است، این است که «شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ»؛ شهادت وقتی است که تحمل شهادت شده باشد. اگر تحمل شهادت نشده باشد، نمیتوانید بگویید شهادت میدهند. شهادت کسی که ندیده که شهادت نیست. شهادت یعنی تحمل کرده و حالا [دارد] اظهار میکند. مفهوم شهادت همین است.
بنابراین قوای ما، یک نوع حیات و ادراک دارند. آیات فراوانی از قرآن هم بر این دلالت میکند که مخلوقات، دارای ادراکاند و سامعاند، «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ».[۸] مرحوم علامه ذیل همین آیه هم میفرمایند معنای «لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ»، این است که واقعاً تسبیح میگویند، نه اینکه حرکت بکنند و ما اسم حرکت اینها را تسبیح بگذاریم؛ واقعاً تسبیح میگویند، و الا «لا تَفْقَهُونَ» نداشت. اگر تسبیح را به معنی حرکت بر مدار فرمان الهی بگیرید که «لا تَفْقَهُونَ» نیست. واقعاً تسبیح میگویند، منتها جنس تسبیحشان بهگونهای است که شما متفقه آن نمیشوید. آیات فراوان دیگری هم داریم که بر اینکه موجودات دارای ادراکاند و حیات دارند، دلالت میکند.
علامه میفرمایند از این آیه استفاده میشود که قوای ما هم فعل ما را تحمل میکنند. کأنه خدای متعال به آنها آگاهی داده [و آنها] مأموریت الهی دارند که فعل ما را تحمل کنند و در زمان مناسب هم اظهار کنند و بگویند این کار را انجام دادهاند. کأنه قوای ما، شهدای خدا بر ما هستند و جنود الهیاند؛ هم شاهد هستند و هم زمانی که باید در صحنه شهادت بدهند، بهگونهای نطق میکنند که میفهمیم. الان ممکن است شهادتشان را نفهمیم. [ممکن است] بین خودشان هم گفتوگوهایی داشته باشند و ما نفهمیم، ولی آنجا خدای متعال به اینها عطا میکند و بهگونهای حرف میزنند، نطقی میکنند که دیگر همه میفهمند. خود شخص میفهمد و گویا اهل محشر هم میفهمند. شهادت میدهد که با من این گناهان را کردید.
پس نکتۀ اول این است که این شهادت، از سر شعور و از سر تحمل است. لذا اینکه بعضی مفسرین گفتهاند که شهادت اینها، یعنی خدای متعال اینها را به زبان میآورد و آنها چیزی نمیفهمند و [فقط] یک صوت در آنها ایجاد میشود، [درست نیست؛] اینکه «شَهِدَ» نیست. «شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ»؛ یعنی واقعاً تحمل کرده و بعد هم به نطق میآید و حرف میزند و آن چیزی را که تحمل کرده است، اظهار میکند. ظاهرش همین است.
آن معانی، ناشی از این است که میخواهند بگویند این قوا، هیچ ادراکی ندارند و مثل جمادات هستند، [لذا میگویند] شهادتشان این است که خدای متعال، نطقی در آنها ایجاد میکند. [برخی هم میگویند] زبان حالشان است، مثل همان «يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» که زبان حال است. مرحوم علامه میفرمایند اینها درست نیست. ظاهر آیه این است که [این قوا،] هم در دنیا تحمل شهادت میکنند و هم در آخرت شهادت میدهند. واقعاً جنود الهیاند و شاهد بر ما هستند.
س: [شهادت علیه چه کسی است؟]
ج: علیه کسی که این کار را انجام داده، «لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا».
س: [تکلیف مگر بر خود أعضاء نبود؟]
ج: اینکه ممکن است از خودشان هم تکلیف داشته باشند، یک سخنی است و باید به آن هم دقت کنیم. ولی فعلاً ظاهر این آیه، شهادت علیه آن کسی است که فعلی را انجام داده. لذا آنها میگویند: «لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا»؛ [این قوا] میگویند با ما این کارها را انجام داده، ما مسخر او بودیم و او بهوسیلۀ ما، این کارها را انجام داده [است.] ما هم شاهد هستیم.
در بعضی روایات آمده است که اینها را به صحنه میآورند [و اینها] قسم میخورند که ما خلاف نکردهایم. بعد ملائکۀ شاهد، شهادت میدهند که ما بودیم و دیدیم. میگویند ای خدا! اینها قوای تو هستند و بهنفع تو شهادت میدهند. [اینجا همان] «أَنْطَقَنَا اللَّهُ» [است؛] خدای متعال قوا را به گویش در میآورد و میگوید این هم قوای خودتان؛ اگر مسخرات من را قبول ندارید، این مسخرات خودتان. [این قوا هم] شهادت میدهند که بله، در فلان منطقه و فلان زمان و مکان، این فعل اتفاق افتاد. «لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ»؛ خدایی که همه را به نطق آورده، ما را به نطق آورد.
[بعد] توضیح میدهد که «وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ»؛ [او] اولین مره شما را آفرید، [در حالی که] نبودید، امکاناتی به شما داد. ملک خودش بود، در اختیار شما قرار داد و مسخر شما کرد. [اینها] هیچوقت از ملک خداوند خارج نشدهاند تا خدای متعال واقف نباشد؛ خدای متعال واقف بوده. بعد هم [میگویند:] «وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ».
«وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» هم معنای [مختلفی] دارد. معنایی که مرحوم علامه رضوان الله تعالی علیه پسندیدهاند، این است که امکاناتی که خدا به ما داده، به او برمیگردد و حقیقتاً ملک او میشود؛ [یعنی اینها] یک زمانی از ملک ما بیرون میرود. امکانات و قوایی که در اختیار شماست، خدا به شما داده، اما الان دیگر به سوی خدای متعال برگشته و از ملک و اختیار شما بیرون است؛ قوا دیگر مسخر شما و تحت فرمان شما نیستند. خدای متعال دستور داده و اینها هم علیه صاحبشان صحبت میکنند؛ [میگویند] یک زمانی ما قوای شما و جنود شما بودیم، [اما] «وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ».
ـ معنای استتار افعال و ظن به عدم احاطه الهی
در آیۀ بعد، میفرماید: «وَ ما کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ». در این روایت به این آیه استشهاد شده [است.] خدای متعال در این آیه، فعل سمع و بصر [را آورده است، ولی] ایشان [در تفسیر نعمانی] فعل قلب و لسان هم ذکر کرده است. ظاهر آیه، مربوط به فعل قلب و لسان نیست، [بلکه] مربوط به فعل سمع و بصر و جلود است. ظاهر روایت احتجاج هم همین است. «نَظَمَ» آن چیزی را که خدا فرض فرموده بر سمع و بصر و جلود. ولی در روایت آمده است «عَلَى الْقَلْبِ وَ اللِّسَانِ وَ السَّمْعِ وَ الْبَصَرِ». این، تأویل میخواهد.
[آيۀ شریفه میفرماید:] «وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لا أَبْصارُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ»؛ شما فعل خود را اختفا میکردید، از گناه علنی دوری میکردید و پنهانکاری میکردید. اما این پنهانکاری، برای این نبود که چشم و گوش شما نبینند. اگر میخواستید چشم و گوش شما نبینند، باید بهگونهای دیگر پنهان میکردید. اینکه فعل [خود را] در خفا انجام میدادید، برای این نبود که ما نبینیم و شهادت ندهیم. شما اصلاً از این غافل بودید که ما جنود خدا هستیم، ما هم زندهایم، میفهمیم و درک میکنیم. اینکه ما الان مسخر شما هستیم، اینگونه نیست که همیشه مسخر شما بمانیم؛ اینگونه نیست [تماماً] مسخر شما باشیم. ما در عین اینکه مسخر شما هستیم، جنود الهی هم هستیم و مأموریتهای الهی داریم. [ما در دنیا] مأمور بودیم که به حرف شما هم گوش بدهیم، در عین حال، مسخر خدای متعال بودیم و بر شما شاهد بودیم؛ یعنی از طرف خدای متعال بر فعل شما شاهد بودیم.
[پس] اینکه پنهانکاری و استتار میکردید، برای این نبود که سمع و بصر و قوای شما، نبینند، شاهد نباشند و علیه شما شهادت ندهند، «وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لا أَبْصارُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ»؛ چون شما چنین چیزی را تصور نمیکردید. پس برای چه پنهانکاری میکردید؟ کأنه خیال میکردید که اگر پنهان کنید، خدا نمیفهمد. «لكِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللَّهَ لا يَعْلَمُ كَثيراً مِمَّا تَعْمَلُونَ»؛ [خیال میکردید که] خدا، خیلی از اعمال شما را نمیفهمد. این ظن بد و بدگمانی شما به خدا بود که شما را گرفتار کرد. «لكِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللَّهَ لا يَعْلَمُ كَثيراً مِمَّا تَعْمَلُونَ * وَ ذلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذي ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ»؛[۹] به پروردگار خود سوء ظن پیدا کردید، «أَرْداكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخاسِرينَ». این یک معنای آیه است و احتمالات زیادی ذیل این آیه وجود دارد. آیۀ عجیب و غریبی است.
[علی ای حال] اینها به خدا سوء ظن داشتند و بهخاطر سوء ظن به خدا بوده که گرفتار گناه میشدند. «ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً»؛[۱۰] کأنه برای خدای متعال، حساب باز نمیکردند. واقعاً اگر میدانستند که قوای ایشان علیه ایشان شاهد است و دارد میبیند، خیلی از کارها را نمیکردند.
خدا استاد عزیزم را رحمت کند. [ایشان] میگفت وقتی چراغ روشن میشود، آدم فوری مؤدب میشود و لباسش را منظم میکند، [یا مثلاً زمانی که] آدمی را میبیند، حواسش را جمع میکند. اگر آدم حتی به اینکه این قوا دارند میبینند متوجه باشد، برای اینکه آن قوا نبینند، خیلی از گناهان را از ترس اینکه آنها شاهد بر من هستند انجام نمیدهد.
ولی اصل کار این است که شما متوجه نیستید که خدا، شاهد شماست و در واقع شهادت قوا هم شهادت خدای متعال است. خدای متعال در قوا حاضر است. البته شهادت خدای متعال، فقط از این طریق نیست [و اینگونه نیست] که فقط از طریق قوا شاهد باشد. شهادت خدای متعال، شهادت احاطۀ قیومیه است و شهادت کلی است؛ [لذا میفرماید] شما به خدا سوء ظن پیدا کردید که گرفتار این امور شدید. پنهانکاری میکردید، ولی پنهانکاری شما، برای این بود که خیال میکردید که اگر کار را در خفا انجام بدهید خدا نمیبیند. [شما] از عظمت خدا و حضور حضرت حق که «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ»[۱۱] و «هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»،[۱۲] از این احاطه غافل بودید و این شما را دچار خسارت کرده [است.] این معنایی [است] که مرحوم علامه پسندیدهاند و معنای قابل تأملی هم است. البته احتمالات زیادی در این آیه است.
حال این آیه چه ربطی به عمل سمع و بصر دارد؟ «وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لا أَبْصارُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ وَ لكِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللَّهَ لا يَعْلَمُ كَثيراً مِمَّا تَعْمَلُونَ»؛ این فعل چه ربطی به خود سمع و بصر دارد؟ این کدام فعل است که خدای متعال در این آیه بیان کرده؟ [آيا] مقصود، شاهد اینهاست و [این است] که اینها شاهد بر اعمال ما هستند؟ [آيا] فعلشان این است که شاهد بر اعمال ما هستند؟ [آيا] مقصود از ایمانی که قوا باید بیاورند و فعلی که مکلفاً انجام میدهند و آن فعل، همان ایمان بالله آنهاست، همین شهادتی است که نسبت به ما میدهند و شاهد عمل ما هستند؟ [اینها که] مأمور و شاهدند، [حال آیا] ایمانشان همین است؟ [آیا آیۀ شریفه،] میخواهد این را بیان کند یا امر دیگری است؟ [یعنی شاید] «أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لا أَبْصارُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ»، آن افعالی [است] که انجام دادهاند، نه این شهادتی که نسبت به صاحب عمل میدهند. بالأخره [اینها] افعالی انجام دادهاند و در روز قیامت، بر این افعال، شهادت میدهند. پیداست که تکالیفی داشتهاند و از آن تکالیف، تخلف شده و حال [اینها] شهادت میدهند که از تکلیف، تخلف شده.
هر دو احتمال وجود دارد و خیلی واضح نیست. فعل قلب و لسان هم در این آیه، خیلی روشن نیست. «وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ»؛ کأنه قلب و لسان شما کاری انجام داده یا استتار، فعل قلب و لسان است؛ این خیلی ظاهر نیست، لذا مشکل است. آن بیان مرحوم نعمانی، روشنتر است. [ایشان میفرماید] خدای متعال در این آیه، تکلیف چشم و گوش و جلود انسان را معین کرده. منتها تعبیر تفسیر، سمع و بصر و فرج بود؛ ممکن است جلود، کنایه از فرج باشد.
علی ای حال این آیه، نقاط ابهام متعددی دارد و باید [حول آنها] بحث بشود؛ جای دقت و تأمل است. این احتمال را هم دادند که حضرت فرمودند: «ثُمَّ نَظَمَ مَا فَرَضَ عَلَى الْقَلْبِ وَ اللِّسَانِ وَ السَّمْعِ وَ الْبَصَرِ فِي آيَةٍ أُخْرَى»؛ بعد دو آیه را بیان میکنند که یکی همین آیه است و دیگری هم آیۀ بعد است که میفرماید: «وَ قَالَ «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا»»، شاید مقصود این باشد که در این دو آیه، خدای متعال مجموعاً تکلیف سمع و بصر و لسان و قلب را معین کرده [است.]
ـ چگونگی تعیین تکلیف قوا در آیه ۳۶ سوره اسراء
حال در آیۀ بعد، چگونه تکلیف و فرائض آنها معین شده؟ در آیۀ بعد [میفرماید:] «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً»،[۱۳] از آنچه که علم ندارید، دنبالهروی نکنید. مرحوم علامه مجلسی گفتهاند دنبالهروی از غیرعلم، گاهی دنبالهروی با قلب است؛ [یعنی گاهی] آدم به حرفی اعتقاد پیدا میکند. گاهی هم دنبالهروی با لسان است و حرفی را میگوید و نقل قول میکند و آن را بسط میدهد؛ اینها فعل لسان میشود. خدای متعال [فرموده:] «لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ»؛ [یعنی] قلبت و زبانت دنبال نکند.
«وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً»؛ همۀ این قوا مورد سؤال قرار میگیرند. قوای دنبال غیرعلم رفتن، چه چیزهایی هستند؟ سمع و بصر و فؤاد. گاهی آدم چیزی را که نباید بشنود، گوش میدهد؛ حرف غیرواضح و حرفی را که علمی نیست و از ظنون باطله است گوش میدهد. [گاهی] با چشمش دنبال میکند؛ مثلاً کتابی را میخواند. [گاهی هم] قلبش ملتزم میشود. در واقع دنبال غیرعلم رفتن و [دنبال] چیزی که انسان حجت ندارد که آن را دنبال کند رفتن، گاهی با چشم است، گاهی با سمع است و گاهی با فؤاد، اینها قوای انسان هستند. «لا تَقْفُ»؛ یعنی این قوا نباید دنبال این چیزها بروند. کأنه دارد تکلیف آن قوا را معین میکند. «لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ»، چرا؟ چون «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً».
پس دنبالهروی از حرفهای جاهلانه، هم با سمع، هم با بصر و هم با فؤاد واقع میشود. [گاهی] یک مکتب باطل میآید و انسان [آن را] دنبال میکند و قوای خود را به دنبال سر او میاندازد. خدا میفرماید [اگر] دنبال کنی، همۀ قوایت مورد سؤال قرار میگیرند؛ چرا آنجایی که نباید بشنوی، شنیدی؟ چرا آنجایی که نباید بخوانی، خواندی؟ چرا ملتزم شدی؟ کأنه خدای متعال، تفصیلات دنبال کردن حرفهای جاهلانه را بیان میکند.
پس این آیه، مأموریتهای قوای مختلف را بیان میکند. میگوید چشم شما نباید دنبال «ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» برود؛ گوش شما، فؤاد شما نیز همینگونه. زبان شما نباید حرفی را که معلوم نیست، منتشر بکند. لذا مرحوم مجلسی میگویند ممکن است [مقصود از] اینکه فرموده: «نَظَمَ»، تکلیف این چهار قوه، [یعنی] قلب و لسان و سمع و بصر، در مجموع این دو آیه باشد. در آیۀ قبل، تکلیف قلب و لسان نبود؛ [اگر] آدم بخواهد آن را توضیح بدهد، [دچار] تکلف [میشود.]
س: استاد! نکتهای در آن وجود دارد که ثقل بحث، روی ترک گناه است، نه فعل. بعد میگوید همین ترک، عمل چشم است؛ ندیدن، عمل چشم است.
ج: یعنی [عمل چشم،] اجتناب کردن [است،] کفّ است، غض بصر است.
س: بله؛ یعنی گل اعمال چشم، ندیدن است.
ج: ترک محرمات است. بیان اولیه هم همین بود، فرمود: «وَ فَرَضَ عَلَى الْبَصَرِ أَنْ لَا يَنْظُرَ إِلَى مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ». فعلاً این را بیان کرد. البته ممکن است بگویید که تکالیف واجب هم دارد و باید چیزهایی را هم ببیند؛ «قُلِ انْظُرُوا ماذا فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ».[۱۴] البته ممکن است که آن نظر، به معنی نظر بصر نباشد و به معنی تأمل کردن باشد.
س: در بیشتر اعضاء، ترک را میگویند.
ج: نه؛ فقط ترک نیست؛ الان میخوانیم که افعال واجب هم هست. [اما تا اینجا] حضرت فرمودند آن چیزی که خدا بر بصر فرض کرده، این است که از دیدن یک سری از امور، اجتناب کند و از «مِمَّا لَا يَحِلُّ لَهُ»، اعراض کند. آیۀ «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً» هم کأنه همین است؛ اینگونه نیست که انسان، گوش و چشم و قلب خود را بیجهت به هر کسی بسپارد و هر حرفی را بشنود و دنبال هر مکتب و دعوتی راه بیفتد. ما از اینکه این کارها را بکنیم، منهی هستیم.
ـ نظم در تکالیف ناظر به تکلیف جمعی
حضرت آیه را اینگونه معنا میکنند و میگویند خدای متعال در این آیه، بعضی از فرائض چشم و گوش و قلب را با هم بیان کرده [است.] گاهی تکالیف را جداگانه بیان میکند، [چون] هر کدام، تکلیف جدایی دارند. گاهی هم تکلیف، جمعی است و قوا دارند با هم یک تکلیف را انجام میدهند و یک بار را برمیدارند. بر روی خود این آیه تأملی بفرمایید.
اینکه حضرت میفرمایند: «نَظَمَ»، یعنی چند تکلیف از هم جدا برای اینها در یک آیه گفته یا این تکالیف، یک منظومۀ به هم پیوسته هستند؟ به تعبیر دیگر گاهی قوای ما، تکالیف منفصل دارند و هر قوهای باید یک کار را انجام بدهد یا یک کار را انجام ندهد؛ [اما] گاهی باید با هم، یک تکلیف جمعی انجام بدهند.
ممکن است بگویید شهادتی که در آخرت اتفاق میافتد، یک فعل جمعی است و قوا با هم، یک کار انجام میدهند تا شهادت تمام بشود؛ چشم و گوش و پوست، با هم یک شهادت جامع میدهند. البته پیداست که شهادت نهایی، برای جلود است که میگویند: «لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا».
بنابراین ممکن است اینکه اینجا فرموده: «نَظَمَ»، ناظر به یک تکلیف جمعی باشد. «لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ»؛ دنبال حرف جاهلانه رفتن، کار مجموعۀ قواست. هر کدام کاری میکنند و روی هم، انسان را دنبالهروی یک مکتب باطل میکنند.
بنابراین گاهی تکالیفی که بر قوا فرض میشود، تکالیف جداست؛ چشم تکلیفی دارد، گوش تکلیفی دارد، زبان هم تکلیفی دارد. [اما] گاهی تکالیف، ترکیبی است و قوا مکلف هستند که یک کار را با هم انجام بدهند؛ یا کاری را که مجموعشان با هم میتوانند انجام بدهند، مکلف میشوند که ترک کنند. شاید ناظر به این باشد.
حضرت میفرماید خدای متعال در این دو آیه، «نَظَمَ»، تکالیف را به نظم درآورده. نمیدانم که حضرت میخواهند بگویند اینها سه تکلیف جدا دارند که در یک آیه بیان شده، [یا میخواهند بگویند که یک تکلیف مجموعی دارند.] یعنی [شاید بخواهند بفرمایند که] گاهی تکالیف قوا جداجدا بیان شده، [ولی] اینجا کنار هم بیان شده. [شاید هم بخواهند بفرمایند که] خدای متعال، یک بستۀ تکلیف میدهد و ایمان آن قوا محقق میشود؛ گاهی هر کدام از این قوا، یک تکلیف مستقل دارند و گاهی یک تکلیف منظومهای دارند. احتمال میدهم که مقصود حضرت از این بیان، این باشد.
س: فرماندۀ تکلیف جمعی، قلب نیست؟
ج: همۀ قوا با هم یک کار انجام میدهند و فرماندۀ آن هم قلب است.
س: پس قلب پاسخگوی افعال باشد؟
ج: ولی یک کار، کار جمعی است. درست است که لشکر فرمانده هم دارد، اما گاهی افعال لشکر، افعالی است که آحاد، جداجدا انجام میدهند و [هر کس] مکلف به فعل خود است و معاقب هم هست. افراد یک لشکر، یک تکلیف شخصی و فردی هم دارند؛ باید نماز بخوانند، تهمت نزنند و غیبت نکنند؛ ولی یک تکلیف جمعی هم دارند و مأمور هستند که فلان قله را فتح کنند. اینجا از فرمانده تا قوا، همه با هم مکلفاند؛ این تکلیف، تکلیف مجموعه است. اینجا نظمی از افعال، مورد تکلیف است، نه اینکه تکالیف جدا از هم.
احتمال میدهم که نکتۀ این تفصیل، این باشد. حضرت میخواهند بگویند که خدای متعال برای قوای ما، تکلیف معین کرده. یک سری تکالیف، متوجه آحاد قواست؛ غض بصر برای چشم است. ولی یک تکلیف، تکلیف جمعی است؛ «لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ». شهادت، یک فعل جمعی است؛ کأنه با هم یک صحنه شهادت میدهند، نه اینکه شهادت، [یک سری] امور منفصل باشد.
من این احتمال را میدهم؛ در آیه تأمل بفرمایید. اینکه حضرت بفرمایند در یک آیه، تکالیف قوا تک به تک ذکر شده و در یک آیه هم کنار هم ذکر شده که نکتۀ مهمی ندارد. [لذا] بعید است که مراد، فقط این باشد. میخواهند بفرمایند یک انتظام تکلیف داریم که چند قوه با هم مکلفاند که یک کار را انجام بدهند. گاهی هم تکلیفی است که متوجه یک قوه است. شاید حضرت میخواهند این را بفرمایند که تکالیف، متفاوتاند.
[پاسخ به پرسش:] یعنی از اینها، تکلیف جمعی خواسته؛ فعل، فعل جمعی است؛ آن مأموریت، یک مأموریت جمعی است. اینکه نباید دنبال [برخی چیزها] بروند، یک فعل جمعی است که از آن نهی شده. دنبال باطل رفتن، صرفاً کار قلب نیست؛ قوای انسان هماهنگ، میشنود و صحنه را میبیند و قلبش ملتزم میشود. [لذا] شاید [وقتی] میگوید این کار را نکن و دنبال باطل نرو، معنایش این باشد.
«فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى الْعَيْنَيْنِ مِنْ غَضِّ الْبَصَرِ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ عَمَلُهُمَا وَ هُوَ مِنَ الْإِيمَانِ»؛ این دوباره تکرار بیان قبلی است. تکالیفی برای چشم معین شده که این تکالیف، تکالیف عملی است. [چشم] باید ملتزم باشد و اقدام کند. این [عمل،] ایمان این قوه به حساب میآید.
تکلیف یدین
سپس ادامۀ تکالیف [را بیان میفرماید.] «وَ فَرَضَ اللَّهُ عَلَى الْيَدَيْنِ أَنْ لَا يَبْطِشَ بِهِمَا إِلَى مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ أَنْ يَبْطِشَ بِهِمَا إِلَى مَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ فَرَضَ عَلَيْهِمَا مِنَ الصَّدَقَةِ وَ صِلَةِ الرَّحِمِ وَ الْجِهَادِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الطَّهُورِ لِلصَّلَاةِ». حضرت میخواهند مواردی را بشمارند. یک منظومه از تکالیف، متوجه یدین انسان شده. «فَقَالَ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ»»؛ این تکلیفی است که متوجه یدین است. کأنه وضو گرفتن، فعل یدوی است؛ من اینگونه میفهمم. نه اینکه یک قسمت از وضو، شستوشوی دست باشد، [بلکه] این کار، کار یدوی است و مأموریت ید انسان است. دست باید تحصیل طهارت کند. البته فقط هم فعل ایدی نیست، [بلکه] باید نیت هم باشد و بقیۀ قوا هم همکاری بکنند. ولی محور فعل، متوجه یدین انسان است.
«وَ قَالَ «فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ»»؛ این هم تکلیف یدین است. «حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ»؛[۱۵] این هم تکلیف یدین است. «فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها»؛ خداوند در سورۀ مبارکۀ محمد (صلی الله علیه و آله و سلم،) دستور به درگیری با کسانی میدهد که صد عن السبیل میکنند. [این آيات،] نحوۀ درگیری و جنگ را توضیح میدهد. تا [وقتی که] جنگ آرام نگرفته، «فَضَرْبَ الرِّقابِ». «فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى الْيَدَيْنِ لِأَنَّ الضَّرْبَ مِنْ عِلَاجِهِمَا»؛ ضرب، کار یدین است.
تکلیف رجلین
بعد میفرمایند: «وَ فَرَضَ عَلَى الرِّجْلَيْنِ أَنْ لَا يَمْشِيَ بِهِمَا إِلَى شَيْءٍ مِنْ مَعَاصِي اللَّهِ وَ فَرَضَ عَلَيْهِمَا الْمَشْيَ إِلَى مَا يُرْضِي اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ در اینجا تکلیف ایجابی هم بیان شده. «فَقَالَ «وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا» وَ قَالَ «وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرٍ» وَ قَالَ فِيمَا شَهِدَتِ الْأَيْدِي وَ الْأَرْجُلُ عَلَى أَنْفُسِهِمَا وَ عَلَى أَرْبَابِهِمَا».
اینها هم جزء تکالیفی است که در یک نظم بیان شده. آنچه که دستها و پاها علیه خودشان «وَ عَلَى أَرْبَابِهِمَا» شهادت میدهند، [بیان شده است.] این هم جالب است که دست و رجل، هم علیه خودشان شهادت میدهند و هم علیه صاحبانشان. «مِنْ تَضْيِيعِهِمَا لِمَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ وَ فَرَضَهُ عَلَيْهِمَا»؛ که امر الهی را تضییع کردهاند.
بنابراین در آیۀ شریفۀ «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْديهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ»،[۱۶] بحث شهادت ایدی و ارجل، علیه خودشان و علیه اربابشان است. «مِنْ تَضْيِيعِهِمَا لِمَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ وَ فَرَضَهُ عَلَيْهِمَا»؛ این هم جزء تکالیف قوای انسان است که هم باید تحمل شهادت کنند و هم به وقتش شهادت بدهند.
این، هم دلالت بر این میکند که خدا، تکالیفی را برای قوای ما جعل کرده و هم بر اینکه اینها تکالیفی داشتهاند که [در قیامت] دارند علیه خودشان شهادت میدهند. کأنه این آیه هم یک تکلیف خاص را ذکر میکند که اینها مکلفاند که شاهد باشند؛ [اینها] شاهد الهی هستند؛ هم در صحنه و هم در قیامت که ادای شهادت میکنند. هم اینکه [علیه خودشان] شهادت میدهند، دلالت بر این میکند که [خودشان هم] تکالیفی داشتهاند. خدای متعال دارد بیان میکنند که تکالیفی داشتهاند و حالا علیه خودشان شهادت میدهند که ما آن تکالیف واجب را انجام ندادهایم و محرمات را انجام دادهایم. «فَهَذَا أَيْضاً مِمَّا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى الْيَدَيْنِ وَ عَلَى الرِّجْلَيْنِ»؛ ممکن است «هذا» به همین شهادت برگردد. این هم جزء تکالیف و مأموریتهای ایشان است. «وَ هُوَ عَمَلُهُمَا وَ هُوَ مِنَ الْإِيمَانِ»
تکلیف وجه
«وَ فَرَضَ عَلَى الْوَجْهِ السُّجُودَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ فِي مَوَاقِيتِ الصَّلَاةِ فَقَالَ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»»؛ میفرمایند این دستور به نماز، «فَهَذِهِ فَرِيضَةٌ جَامِعَةٌ عَلَى الْوَجْهِ وَ الْيَدَيْنِ وَ الرِّجْلَيْنِ»؛ دستور به سجده، یک تکلیف جامع و یک فعل ترکیبی است؛ همه باید با هم سجده کنند، [اگر] یکی نباشد، فعل انجام نمیشود. یک تکلیف جامع است که متوجه مجموعهای از قواست. [این قوا] باید با هم سجده کنند. هر کدام که همکاری نکنند، سجده محقق نمیشود. «فَهَذِهِ فَرِيضَةٌ جَامِعَةٌ عَلَى الْوَجْهِ وَ الْيَدَيْنِ وَ الرِّجْلَيْنِ»؛ سجده، یک فعل ترکیبی است.
«وَ قَالَ فِي مَوْضِعٍ آخَرَ «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً»». «الْمَساجِدَ»، در بعضی از روایات به همین مواضع سبعه تفسیر شده. البته این آیه، معانی مفصلی دارد. آن معنایی که شاید اینجا منظور است، این است که این امکانات، مختص به خدای متعال است و تکلیفی دارند که همان سجده است و باید [آن را] انجام بدهند. در خاطر مبارکتان هم هست که حضرت فرمودند که بهخاطر همین آیه، [دست] دزد را باید از انگشتان قطع کنید. «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً»؛[۱۷] [این قوا،] تکلیفی دارند و باید آن تکلیف را انجام بدهند.
تکالیف دیگر برای جوارح
«وَ قَالَ فِيمَا فَرَضَ عَلَى الْجَوَارِحِ مِنَ الطَّهُورِ وَ الصَّلَاةِ بِهَا»؛ خدای متعال تکالیفی از [جمله] تحصیل طهارت و صلات را بر این جوارح، معین کرده [است.] «وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا صَرَفَ نَبِيَّهُ إِلَى الْكَعْبَةِ عَنِ الْبَيْتِ الْمُقَدَّسِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ»»؛ این [آیه،] ذیل بحث قبله است در سورۀ مبارکۀ بقره است. از آیۀ ۱۴۲ به بعد، چندین آیه در سورۀ بقره، مربوط به بحث تغییر قبله است.
بعد از اینکه خدای متعال دستور به تغییر به قبله میدهد، میفرماید: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضيعَ إيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ».[۱۸] مقصود از «لِيُضيعَ إيمانَكُمْ» چیست؟ «فَسَمَّى الصَّلَاةَ إِيمَاناً»؛ [اینکه میفرماید] نمیخواهد ایمانتان را ضایع کند، یعنی نمیخواهد نماز شما ضایع بشود. اینکه میگوید قبلۀ شما تغییر کند، به قصد تضییع صلات نیست، بلکه برای حفظ صلات شماست؛ حتی برای ارتقاء صلات شماست. خدای متعال میخواهد نماز شما محفوظ بماند، [لذا] قبلۀ شما را تغییر میدهد، «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضيعَ إيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ»؛ حضرت میفرمایند در این آیه، مقصود از ایمان، صلات است.
البته میشود ایمان را بهگونۀ دیگری هم در سیاق آیات معنا کرد، [اما] حضرت [اینگونه] میفرمایند بعد از اینکه قبلۀ نماز تغییر کرد، خدای متعال میفرماید: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضيعَ إيمانَكُمْ»؛ هرگز ارادۀ خدای متعال این نبوده که ایمان شما را ضایع کند. این ایمان، یعنی نماز. ««وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضيعَ إيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ» فَسَمَّى الصَّلَاةَ إِيمَاناً فَمَنْ لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ حَافِظاً لِجَوَارِحِهِ مُوفِياً كُلُّ جَارِحَةٍ مِنْ جَوَارِحِهِ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهَا لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مُسْتَكْمِلًا لِإِيمَانِهِ».
بنابراین خدای متعال برای قوای مختلف، تکالیفی معین کرده [است. سپس میفرماید:] «فَمَنْ لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ حَافِظاً لِجَوَارِحِهِ مُوفِياً كُلُّ جَارِحَةٍ مِنْ جَوَارِحِهِ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهَا»؛ کأنه هم تکلیف جوارح است و هم تکلیف شخص. «فَمَنْ لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ حَافِظاً لِجَوَارِحِهِ مُوفِياً كُلُّ جَارِحَةٍ مِنْ جَوَارِحِهِ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهَا»، هر جارحهای که آنچه را خدا برای او فرض کرده، بهنحو تمام آورده و به تکلیف خودش وفا کرده، هر عضوی که وظیفۀ خودش را بهتمامه انجام داده و وفا کرده، کسی که مراقب جوارح بوده و هر جارحۀ او فعل خودش را بهنحو تمام انجام داده، «لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مُسْتَكْمِلًا لِإِيمَانِهِ وَ هُوَ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَنْ خَانَ فِي شَيْءٍ مِنْهَا أَوْ تَعَدَّى مَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهَا لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ نَاقِصَ الْإِيمَانِ»؛ این بیان کمال و نقص ایمان است.
[در پاسخ به پرسش:] تا اینجا این روایت میفرماید که خدای متعال تکالیفی را برای قوا معین کرده [است.] بعضی از این تکالیف، در این روایات بیان شده [است؛ اما] احتمال میدهد که راوی در بعضی موارد، دقیق نقل نکرده باشد، مگر اینکه رسم بوده [باشد] که همان موقع در مجلس، کتابت بکنند، و الا [اگر] حفظ کنند و بعد کتابت کنند، معمولاً در روایات مفصل، غفلتهایی میشود.
جمع بندی(مجموع تکالیف و معنای ناقص و تام بودن ایمان)
حضرت در این روایت فرمودند که اولاً ایمان، کمال و نقص دارد و ثانیاً زیاده دارد. راوی عرض کرد کمال و نقص چیست؟ حضرت فرمودند خدای متعال برای هر قوه، فعل و تکالیفی معین کرده [است.] تکالیف قوا، افعالی است که قوا انجام میدهند و ایمان همان قواست. استکمال ایمان، این است که انسان همۀ قوایش را به فعلیت برساند و هر قوه آن ایمانی که حظ اوست را برده باشد، و الا اگر قوا حظ خودشان را نبرند، ایمان کامل نمیشود. ایمان کامل، یعنی ایمان جامع قوا؛ هر قوه از این منظومه، باید مؤمن باشد تا ایمان کامل بشود، و الا ایمان ناقص است.
بعد [عرض کرد:] «قَدْ فَهِمْتُ نُقْصَانَ الْإِيمَانِ وَ تَمَامَهُ»؛ معنی نقص و تمام را فهمیدم. اگر قلب و همۀ قوا مؤمن باشند، یک منظومه به هم پیوسته از ایمان [شکل میگیرد که] ایمان کامل است. اگر بعضی از قوا ایمان خودشان را نداشته باشند، ایمان، ناقص است.
[در پاسخ به پرسش:] به نظرم میآید که فرق میکند که راوی این روایات طولانی چه کسی باشد؛ مثلاً زراره و محمد بن مسلم، از فقهای اصحاب هستند. [البته] نمیخواهم [این روایت را] از اعتبار بیندازم. روایتی هم که کلینی نقل میکند فرق میکند؛ [ایشان] سعی میکردند بهترین نسخه و بهترین نقل را بیاورند. در عین حال، آدم نمیداند که این روایات طولانی و مفصل، واقعاً در مجلس ثبت و ضبط و نوشته میشده یا راوی در مجلس سؤال و جواب میکرده و بعداً مینوشته؛ اگر اینگونه باشد، ممکن است نتواند خیلی دقیق نقل کند. لذا این یک مسئلۀ جدی در روایات است. نباید روایات را زود سست کرد؛ بعضیها با همین شبهات، روایات را خراب میکنند. اما الحمدلله در دورۀ ما، یک عده از محققین هستند که دنبال این هستند که اثبات کنند که اینگونه نبوده؛ کتابت بوده و کتابت هم دقیق بوده.
علی ای حال جهت کلی این روایت، به هیچ وجه قابل تردید نیست، [هرچند که] ممکن است آدم در جزئیات روایت خیلی به تفصیل نپردازد. اجمالش این است که خدای متعال برای هر قوه، یک ایمان قرار داده. ایمان هر قوه، همان فرضی است که خدای متعال بر او انجام داده است. تسلیم بودن در مقابل خدای متعال در قوۀ بصر، یعنی مراقبت کنی که چشمت گناه نکند؛ تسلیم بودن در برابر خدای متعال در باب سمع، یعنی سمع تو تکالیفش را انجام بدهد. حال تکلیف را اول متوجه شخص بدانید، [اما] این کسی که همۀ قوا مسخر او هستند، قلب دارد، چشم دارد، زبان دارد و گوش دارد؛ خدا برای هر قوۀ این کسی که همۀ این قوا را به او عنایت کرده، ایمانی قرار داده [است.] وقتی ایمان این انسان کامل میشود که تمام قوا را بر مدار تسلیم الهی و بر مدار فرض الهی به حرکت در بیاورد. اگر [انسان] بعضی [از قوای خود] را از دایرۀ فرض الهی خارج کند، ایمانش ناقص است.
نسبت به خود شخص که خیلی روشن است که کمال ایمان او به این است که از تمام قوا مراقبت کند؛ «حَافِظاً لِجَوَارِحِهِ». «حَافِظاً»؛ یعنی [قوا را] در مدار فرائض به حرکت در بیاورد. اما نسبت به خود قوا هم میشود این حرف را زد. بعید نیست که کسی بگوید قوا هم ایمان دارند و وقتی که مجموعۀ ایمان اینها به هم پیوسته بشود، یک ایمان کامل میشود. مثلاً یک لشکر، فرمانده دارد، نظام فرماندهی دارد و نظام تبعیت دارد. اگر همۀ اینها با هم به حرف [فرمانده] گوش بدهند، میشود یک لشکر کامل مؤمن. اگر هم همه با هم به حرف گوش ندهند، لشکر کاملی نیست.
این غیر از این است که فقط شخص و آن فرمانده را ببینیم. یک فرد و انسان است که قوایی دارد، ایمان او، این است که همۀ قوایش منظم باشد. این قوا هم خودشان ایمانی دارند، این فرد تکلیفی نسبت به آن دارد. کما اینکه فرمانده لشکر، تکلیفی نسبت به افراد دارد، [ولی] معنایش این نیست که آن افراد، اختیار ندارند. [فرمانده] تکلیف دارد که اختیارات را تنظیم کند و تحریص و دعوت کند، «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ»؛[۱۹] یک تکلیف، متوجه فرمانده است، ولی خود آحاد هم تکلیف دارند.
اگر این فرد، همۀ تکالیف را نسبت به قوایی که در اختیار اوست انجام بدهد و آن قوا هم همۀ تکالیف خود را ذیل فرماندهی انجام بدهند، یک لشکر کامل میشود؛ انسان هم همینگونه است. اگر او قوا را خوب فرماندهی کند و همۀ قوا را در وادی ایمان و امتثال نگه دارد و قوا هم خوب تبعیت کنند، ایمان او کامل میشود. [اما] اگر او خوب مراقبت نکند یا قوا تخلف کنند، ایمان ناقص میشود.
فعلاً ایمان قوا را تبعی بگیرید و بگویید ایمان قوا، تابع فرد است. خدای متعال به انسان اختیار و این امانت الهی را داده و قوایی را تحت فرمان او قرار داده. اگر [او] همۀ قوا را هماهنگ ذیل فرمان خودش حرکت بدهد، ایمان او کامل است. [اما] اگر بعضی از قوا را تعطیل کند یا [قوا] هماهنگ نباشد، مثل [فرماندهی است که] لشکری را فرماندهی میکند، اما [بهصورت] هماهنگ، ارکان لشکر را فرماندهی نمیکند؛ [این لشکر،] یک لشکر آشفته است. همه از او اطاعت میکنند، ولی فرماندهی او آشفته است. [ایمان چنین شخصی] کامل نیست.
انسان اراده دارد و قوا، مسخر او هستند. خدای متعال برای هر کدام از این قوای مسخر، تکلیفی معین کرده [است. ایمان کامل] یعنی انسان محافظت کند که همۀ قوا تکلیف خودشان را بهصورت منسجم و منظم انجام بدهند. مثلاً [انسان باید] سجده را که یک تکلیف جمعی است، منظم و هماهنگ انجام بدهند. همۀ اعضاء [باید] با هم در سجده قرار بگیرند، نه اینکه وقتی پیشانی را میگذارد، ابهامش را از زمین بردارد و [وقتی] ابهام را میگذارد، پیشانی را [بردارد.]
در تکالیفی که منظم و منظومهای است، [قوا] باید هماهنگ باشند. آنجایی هم که مفردات است، هر کدام [باید] کار خودش را انجام بدهد. اگر ارادۀ انسان و فرماندهی او بر قوا، بهگونهای باشد که همه را تحت فرائض نگه دارد، این انسان مؤمن کامل است. این بیان صدر روایت است [و توضیح میدهد که] استکمال، یعنی این. «حَافِظاً لِجَوَارِحِهِ مُوفِياً كُلُّ جَارِحَةٍ مِنْ جَوَارِحِهِ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهَا»؛ هر قوه، آن کارهایی که خدا از او خواسته را بهتمامه انجام داده؛ چه فعل جزئی که مربوط به خودش باشد و چه فعل جمعی. اگر آدم اینگونه مراقبه کند، «لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مُسْتَكْمِلًا لِإِيمَانِهِ وَ هُوَ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ». اما «وَ مَنْ خَانَ فِي شَيْءٍ مِنْهَا أَوْ تَعَدَّى مَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهَا». کأنّه باز این قوا، قوای مسخر تو هستند و تو خیانت میکنی و آنها را در مأموریتشان، حفظ نمیکنی. «أَوْ تَعَدَّى مَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهَا لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ نَاقِصَ الْإِيمَانِ».
ـ توضیح زیادت ایمان
«قُلْتُ قَدْ فَهِمْتُ نُقْصَانَ الْإِيمَانِ وَ تَمَامَهُ فَمِنْ أَيْنَ جَاءَتْ زِيَادَتُهُ». فهمیدم ایمان کمال و نقص دارد؛ [حال] زیادۀ ایمان یعنی چه؟ اگر ایمانی کامل بشود، کامل [است؛] دیگر زیاده یعنی چه؟ حضرت اول دو آیه میخوانند که دلالت میکند بر اینکه ایمان ازدیاد میپذیرد. یک شاهد، این بیان الهی در سورۀ مبارکۀ برائت، در آیۀ ۱۲۴ و ۱۲۵ است؛ «وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إيماناً فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إيماناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ * وَ أَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ». بنابراین ایمان، ازدیادپذیر است. سورهای و آیهای که نازل میشود، موجب ازدیاد ایمان برای مؤمن میشود. پس ایمان، ازدیادپذیر است.
آیۀ دیگری که باز بر ازدیادپذیری ایمان دلالت میکند، چیست؟ «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً»؛[۲۰] کأنّه این هدایت، همان ایمان است. [خدای متعال میفرماید ما] این هدایت و ایمانی را که دارند، برای آنها اضافه میکنیم، «وَ زِدْناهُمْ هُدىً»؛ ما آنها را هدایت کردیم، [آنها هم] «آمَنُوا» و هدایت را قبول کردند و مهتدی شدند. [حال] «زِدْناهُمْ هُدىً» هدایت بعدی را میآوریم که اگر اینها قبول کنند، ایمانشان ازدیاد پیدا میکند. کأنّه این آیات، بر این دلالت میکند که ایمان، ازدیادپذیر است. ایمان با هدایت اول آمده و با هدایت بعدی، ازدیاد میپذیرد.
«وَ لَوْ كَانَ كُلُّهُ وَاحِداً لَا زِيَادَةَ فِيهِ وَ لَا نُقْصَانَ»؛ این نقصان در مقابل زیاده است، نه نقصان در مقابل کمال. ایمان کامل، ممکن است نسبت به ایمان مرتبۀ بالا، ناقص باشد، ولو [اینکه در ذات خود،] کامل است. «وَ لَوْ كَانَ كُلُّهُ وَاحِداً لَا زِيَادَةَ فِيهِ وَ لَا نُقْصَانَ لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ مِنْهُمْ فَضْلٌ عَلَى الْآخَرِ وَ لَاسْتَوَتِ النِّعَمُ فِيهِ وَ لَاسْتَوَى النَّاسُ وَ بَطَلَ التَّفْضِيلُ». همۀ اینها که جزء مسلمات است که مؤمنین درجات دارند و یک مؤمن از مؤمن دیگر درجۀ بالاتری دارد، ناشی از همان ازدیاد در ایمان است. پس یک کمال و نقص داریم و یک ازدیاد.
«وَ لَكِنْ بِتَمَامِ الْإِيمَانِ دَخَلَ الْمُؤْمِنُونَ الْجَنَّةَ»؛ جنت، برای کسانی است که ایمانشان کامل است؛ یعنی [کسانی که] بر قوا تحفظ کردهاند و همۀ قوا را در وادی ایمان نگه داشتهاند و به فرائض عمل کردهاند. اینها دارای ایمان تمام میشوند. «وَ بِالزِّيَادَةِ فِي الْإِيمَانِ تَفَاضَلَ الْمُؤْمِنُونَ بِالدَّرَجَاتِ عِنْدَ اللَّهِ»؛ تفاضل در این درجات، [منوط] به تفاضل در ایمان است. فرض این است که هر دو، کامل الایماناند و همۀ قوایشان را تحت اشراف ایمان و تحت فرمان الهی قرار دادهاند، ولی یکی کاملتر است و یکی کامل.
ـ نقصان ایمان موجب دخول در نار
«بِالنُّقْصَانِ دَخَلَ الْمُفَرِّطُونَ النَّارَ»؛ این، اختصاص به نقصان در مقابل تمام دارد. کسی که ایمانش تمام نیست، داخل نار میشود. اینکه «بِالنُّقْصَانِ دَخَلَ الْمُفَرِّطُونَ النَّارَ» را چگونه میشود معنا کرد؟ این خلاف آن روایتی نیست که میگوید مؤمن جهنم نمیرود؟ چگونه باید جمع کنیم؟ روایات متعددی هم داشتیم که اگر کسی گناه کند و توبه نکند، عذاب میشود، ولی عذابش با آن کسی که منکر است و استحلال میکند، متفاوت است. آن روایت، مؤید این روایت است. [اما] از آنطرف روایاتی داریم که [میگوید] مؤمن، به هیچ وجه عذاب اخروی ندارد؛ روایاتش هم زیاد است که تکلیف مؤمن، در همین دنیا معین میشود.
این یک جمع کلی میخواهد و به این یک روایت اختصاص ندارد. بعضی اشکال کردهاند که این روایت که کسی که ایمانش ناقص است [به بهشت نمیرود،] خلاف قواعد ماست. نقص ایمان یعنی چه؟ یعنی فرائض قوا را کامل انجام نداده [است و] بعضی از فرائض را ترک کرده. کسی که بعضی از فرائض را ترک کرده، [جهنمی میشود؛] «دَخَلَ الْمُفَرِّطُونَ النَّارَ». [برخی گفتهاند که] این، خلاف روایات ماست. این [سخن] خیلی تمام نیست، بهخاطر اینکه یک اشکال کلی است، [در حالی که] روایات مکرری داشتیم که این بیان را داشت.
[علی ای حال روایت میفرماید] اگر کسی توبه کند که [پاک میشود،] ولی اگر گناه کند و توبه نکند، ایمان او از او سلب میشود؛ حداقل ایمانش ناقص است و به این نقص ایمان، وارد بهشت نمیشود. کسی وارد بهشت میشود که ایمانش کامل باشد و تمام قوای او مؤمن باشند. تا [وقتی که] تمام قوا اصلاح نشوند، [کسی] وارد بهشت نمیشود. کسی که در این دنیا توبه کرده است، [پاک میشود، ولی] کسی که توبه نکرده، باید تطهیر بشود و قوایش مؤمن بشوند؛ وقتی مؤمن شدند، ولو [در حد] درجۀ پایین ایمان، او وارد بهشت میشود. بهشت، جای فسق نیست و اگر قوهای فاسق است، باید اصلاح بشود.
ظاهر این روایت همین است و با خیلی از روایات دیگر هم هماهنگ است. اما یک سؤال کلی وجود دارد که این دو دسته را چگونه باید جمع کنیم؟ این اختصاص به یک روایت ندارد؛ دو دسته روایت داریم. روایات مکرری را در جلسات قبل خواندیم.
ـ تبین کیفیت بسط حقیقت ایمان
من اجمالاً این نکته را عرض میکنم که بسط ایمان چگونه عمل میشود. [بسط ایمان را] شاید بشود اینگونه معنا کرد که وقتی ولایت که حقیقت ایمان است، میخواهد در قوس نزول در قوای ما جاری بشود، بهصورت شریعت تفصیل پیدا میکند. ولایت صرفاً یک امر کلی مبهم نیست. وقتی این ولایت میخواهد جریان پیدا کند، برای قوا ریلگذاری میشود. کسی که میخواهد با ولی الهی حرکت کند، همۀ قوایش باید ذیل آن ولی قرار بگیرد. اینگونه نیست که خدای متعال این قوا را بهباطل به ما داده [باشد.]
یک عده خیال میکنند که خدای متعال اجمالاً به ما روحی داده [است] و آن روح باید مؤمن باشد و بندگی و طاعت داشته باشد. این قوای جسمانی مفصلی که به ما داده شده، برای اعاشه در این دنیاست و اصلاً تکالیف جدی هم ندارند. [اینها] بین معاش و معاد آدم، فاصله میاندازند، [لذا میگویند] این قوایی که داریم، اصلاً مهم نیستند؛ آن چیزی که مهم است، این است که آن روح، مؤمن باشد. مؤمن بودن هم یک امر اجمالی است.
این روایت میفرماید اینگونه نیست. وقتی که ایمان از عالم بالا نازل میشود، تفصیل پیدا میکند؛ مثل یک شجره است. قبلاً عرض کردیم که تشریع اینگونه است: الوهیت، ولایت و شریعت. الوهیت از طریق وُلاتی جاری میشود که موحد حقیقی هستند و الوهیت الهی را پذیرفتهاند و چیزی جز عبادت الهی، در وجود ایشان نیست، «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ».[۲۱] لذا مجرای اسماء حسنای الهی میشوند؛ «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى»؛[۲۲] «فَبِهِمْ مَلَأْتَ سَمَاءَكَ وَ أَرْضَكَ حَتَّى ظَهَرَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ».[۲۳] این ولایت، مجرای جریان الوهیت الهی در عالم است. [حال] وقتی [خود این ولایت] میخواهد جاری بشود، حدود پیدا میکند و میشود نماز، روزه و زکات. اینها تجسد همان ولایت هستند.
مثل درختی که وقتی میخواهد رشد کند، برگ میدهد، میوه میدهد، شاخه هم میدهد. درسته اصل درخت، ریشه است و بعد، آن تنه اصلی، ولی وقتی که همان [ریشه و تنه] میخواهد بسط پیدا کند، به شاخ و برگ و میوه تبدیل میشود و فروع پیدا میکند. [این] فروع، ادامۀ همان [ریشه] هستند و به آن متصلاند. به تعبیر دیگر دارند با قوای او تغذیه میشوند و رشد میکنند. البته [این رابطه،] یک رابطۀ دوطرفه است. این برگ، متناسب با ریشه است و از آن تغذیه میکند و یک نوع تعلق و وابستگی [به ریشه] دارد؛ به تعبیری تولی دارد.
اگر شجرۀ ایمان را ببینید، اصل شجرۀ ایمان، وجود مقدس نبیاکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است، بعد اهل بیت و بعد انبیاء هستند. [بعد از ایشان،] مؤمنین کامل قرار دارند و سپس میرسد به مؤمنین. [اینها] میشوند برگهای این درخت. این برگ، به ریشه تولی دارد و ریشه هم به او تعلق دارد و او را هدایت و راهبری میکند. وقتی این ریشه میخواهد تعین پیدا کند، میشود این برگ؛ لذا برگ و میوۀ هر درختی، متناسب با خودش است. حال [نتیجه این میشود که] آن حقیقت، در شاخ و برگ هم وجود دارد؛ یعنی اگر ولایت جاری میشود و به صلات تبدیل میشود، اگر کسی بخواهد به ولایت متولی باشد، باید نماز بخواند.
س: با عمل نکردن، آن برگ جدا میشود؟
ج: کأنه آن حقیقت ولایت در نماز حضور دارد. اینکه فرمودند: «نَحْنُ الصَّلَاةُ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَحْنُ الزَّكَاةُ وَ نَحْنُ الصِّيَامُ وَ نَحْنُ الْحَجُّ»،[۲۴] [بهخاطر این است که] آن ولایت دارد تجسد پیدا میکند و ریلگذاری میشود به صلات و تکالیف [دیگر، تبدیل] میشود. لذا از تکالیف، به حدود الله تعبیر میشود. حدود الله را مسامحهای معنا نکنیم؛ [اینها] حدود الوهیت است. اگر این الوهیت میخواهد جاری بشود، ریل آن، همین است. [اگر] میخواهید به الوهیت او متعلق باشید، در این ریل حرکت کنید.
[اگر هم] میخواهید غیر خدا را بپرستید، [آنها] یک ریل دیگر میگذارند. اولیای طاغوت در عالم ریل میگذارند؛ برای چشم و گوش و زبان ما ریلگذاری میکنند و بعد ما را به حرکت میآورند. این ریلگذاری پیچیده، ادامۀ الوهیت خودشان است. حدی مقابل حد خدا میگذارند. از اینها به «يُحَادُّونَ اللَّهَ»[۲۵] تعبیر میشود. [اینها] ارادۀ خودشان را به قانون تبدیل میکند.
پس الوهیت خدای متعال، از طریق ولایت حقه جاری میشود و به شریعت تبدیل میشود. این شریعت، تجسد همان ولایت است. حقیقت ایمان هم همان حقیقت ولایت است. امیرالمؤمنین (ع) کلمۀ ایماناند، «حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإيمانَ».[۲۶] ایمان محقق، امیرالمؤمنین (ع) است؛ ایمان محقق، وجود مقدس نبیاکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند. حال ایمان در تراز ولایت امیرالمؤمنین (ع)، بسط پیدا میکند که میشود صلات، زکات و حج.
حال [اگر] من میخواهم مؤمن بشوم، باید قلبم با امیرالمؤمنین (ع) ارتباط پیدا کند و محبت حضرت در قلبم بیاید، «حُبُّهُ إِيمَانٌ وَ بُغْضُهُ كُفْرٌ».[۲۷] [این،] حب الهی و تعلق به آستان الهی است که از طریق اولیاء عبور میکند. این ایمان قلب میشود. حال بقیۀ قوا هم میخواهند به وادی ایمان بیایند، این قوا که لغو خلق نشدهاند، این قوا، مسخر همین روح هستند و همه برای ایمان خلق شدهاند؛ همه برای بندگی خلق شدهاند. [حال] برای اینکه این قوا مؤمن بشوند، باید ذیل آن حدود بروند و به آن حدود تولی پیدا کنند. باید نماز بخوانند، روزه را بگیرند و به همۀ حدود عمل کنند تا ایمان فرد کامل میشود. وقتی ولایت بهنحو کامل در من جاری میشود که تنزل آن در شریعت، در من جاری بشود. [بنابراین] اگر قلب کسی مؤمن باشد و قوایش مؤمن نباشد، ولایت امیرالمؤمنین (ع) در قوای او جاری نشده. جریان آن ولایت در قوا، به این کیفیت است.
حالا ایمان قلب وقتی منتشر میشود، میشود نماز و روزه، میشود سجده، میشود غض البصر، میشود «لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً».[۲۸] اینها همان بسط ایمان است. من میخواهم ایمان خود را در همۀ قوا بیاورم و همۀ این قوا را مؤمن کنم.
برگ این درخت با خود درخت، تناسب و تعلق دارد. درخت این برگ را تغذیهای میکند. [انسان] مؤمن، یک ایمان قلبی دارد و این ایمان، منتشر میشود. منتشر شدن این ایمان در قوای انسان، به این است که به نماز و روزه تبدیل بشود. این انتشار در قوا، یک روح دارد و یک تجسد؛ روحش همان ایمان قلبی است که دارد جاری میشود و [تجسدش] همین کارهایی است که او انجام میدهد؛ یعنی ایمان قوا، روح و جسم دارد. جسم ایمان قوا، همین کاری است که الان دارد [میکند؛ مثلاً] سر به سجده میگذارد. روح ایمان قوا هم این است که آن ایمان در او جاری بشود.
[بنابراین] در آن صلاتی که تشریع شده که همه باید ذیل آن نماز بخوانند، حقیقت ولایت امیرالمؤمنین (ع) جاری است. [این نماز،] جسم و روح دارد، لذا اگر کسی جسم نماز را بیاورد و روحش را نیاورد، نماز او مقبول نیست؛ اصلاً نماز نخوانده. اگر کسی همۀ این عبادات را انجام بدهد، ولی آن تولی و ایمانی را که باید به امام داشته باشد، نداشته باشد، روح این ایمان در او نیست؛ [او فقط] جسد ایمان را آورده [و جسد بهتنهایی] کار نمیکند.
اگر اینگونه معنا کنیم، [مشخص میشود که] هم ایمان مبثوث علی الجوارح است و هم ایمان قلب، فعل است؛ تسلیم قلب، رضای قلب و حب قلب، افعال قلبی هستند. وقتی که [این فعل قلبی] میخواهد بیاید در قوا، به نماز و روزه و نگاه کردن و نگاه نکردن و رفتن به این مجلس و نرفتن به آن مجلس، تبدیل میشود. این تجسد همان است. البته این تجسد، یک روح هم داردکه روحش این آن ایمان قلبی است که دارد جاری میشود.
مثلاً [سجده، یک] فعل جمعی است؛ هم فعل وجه است، هم فعل یدین است و هم فعل رجلین. اگر این افعال انجام بگیرد ولی در این افعال ایمان قلبی نباشد، [انسان] منافق میشود. مثلاً نماز میخواند و مد «وَ لاَ الضَّالِّينَ» آن را هم میکشد، [ولی ایمان ندارد.] خدا استاد ما را رحمت کند، [ایشان] میفرمود کسی وارد [مکانی] شد و دید شخصی دارد نماز میخواند؛ [آن شخص هم که دید انسان جدیدی آمده است،] شروع کرد با غلظت «وَ لاَ الضَّالِّينَ» گفتن. [آن شخص هم] گفت به به! عجب نمازی. گفت با این حال روزه هم هستم. او دارد نماز میخواند، [ولی] این نماز به درد نمیخورد. نمازی که از روی ریا و نفاق است، پیکره را [دارد ولی روح ندارد.] چرا قبول نمیشود؟ بهخاطر اینکه آن چیزی که از قوا خواستهاند، فقط این نیست. و الا اگر ایمان قوا همین پیکره بود که تمام بود. باید آن روح، در این افعال جاری بشود و این افعال هم انجام بشود.
پس [اگر] آن روح در قلب بماند، ایمان کامل نیست. آن روح وقتی میخواهد در قوا جاری بشود، به فعل تبدیل میشود؛ ولی آن روح هم در [این افعال] هست. مثل حیاتی که از ریشه در برگ جاری میشود. این برگ هم زنده است و حیاتش را دارد از ریشه میگیرد. این حیات باید در برگ جاری بشود، ولی صرفاً دیگر حیاتی که در خود ریشه هست، نیست؛ یک حیات متعین است، شکل خاصی پیدا کرده و تغذیۀ خاصی دارد.
وقتی ایمان قلبی که اصلش قلب است و در قلب ظاهر میشود و بعد منتشر میشود میخواهد در قوا بیاید، باید تعین پیدا کند. تعین این ایمان در نماز است. این نماز، فقط پیکره نیست؛ این غض بصر فقط یک پیکره نیست. فعلی که دست و پای ما، گوش ما و زبان ما دارد انجام میدهد، در تولی به آن ایمان قلبی است و دارد از آنجا تغذیه میکند و حیات [خود را] از آنجا میگیرد.
ـ امام حقیقت و روحِ ایمان
بنابراین نتیجه این میشود که ایمان در قوس نزول، یک حقیقت و روحی دارد که خود امام میشود. بعد این حقیقت، در مناسک و آداب و واجبات و حلال و حرام تجسد پیدا میکند. ظاهر قرآن همین حلالهاست و باطن قرآن ولایت اهل بیت؛ حرام در ظاهر قرآن، همین محرمات است و در باطن قرآن، ولایت ائمۀ جور؛ یعنی غیبت، از تناسبات ولایت اولیاء طاغوت است؛ همز و لمز از تناسبات آنهاست و ولایت طاغوت دارد در آن جاری میشود. [اگر هم من مرتکب اینها بشوم،] دارم در آن ریل حرکت میکنم. شیطان برای حرکت گناهان ریلی میگذارد و اگر من هم در آن ریل بروم، به وادی ولایت او میروم.
[پس] رفتن به وادی ولایت الله هم از قلب شروع میشود و به همۀ قوا منتشر میشود. انتشارش در قوا هم صرفاً فعل قلبی نیست. رضا و تسلیم قلب وقتی میخواهد در چشم جاری بشود، باید آن بسطی که ایمان پیدا کرده و تکلیف و فرضی که خدا قرار داده که تجسد همان ایمان است، در این قوه جاری بشود. لذا روایتی هم که بعداً میخوانیم که ایمان به ولایت امام تفسیر میشود و روایتی که میخوانیم که اگر کسی اعمال را بدون ولایت بیاورد، [عملش] مقبول نیست، ولو هزار سال بین رکن و مقام عبادت کند، [اینگونه] معنی میشود؛ [چون] مؤمن نیست. دارد نماز میخواند و خوب هم میخواند؛ تراویح میخواند و دو ساعت ایستاده و اشک میریزد، ولی سر ولایت امیرالمؤمنین (ع)، تسلیم خدا نشده و دل آن زیر بار این حرف نمیرود. «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً»؛[۲۹] این [شخص،] مؤمن نیست و عملش هم مقبول نیست؛ چون اعمال، ایمان است. این خیلی تعبیر لطیفی است. میگوید این فرائض، انتشار ایمان است.
اینکه میگوید انتشار، [یعنی] نه اینکه [اگر فقط] پیکره را بیاوری، مؤمن هستی. میخواهد بگوید ایمان در مقام بسط خودش در عالم، به فرائض تبدیل میشود. تولی به آن ایمان در مقام بسط، تبدیل به امتثال میشود. ولی روح نماز، تسلیم بودن و راضی بودن است. وقتی که من تسلیم و راضی هستم، خدای متعال میفرماید اگر به من راضی هستی، چشمت باید اینگونه راه برود، زبانت اینگونه راه برود، گوشت اینگونه راه برود. [این] همان تسلیم قلب و نورانیت قلب است که دارد جاری میشود. وقتی جاری میشود، دیگر اینگونه نیست که [قوه،] هر کاری دلش بخواهد بکند. وقتی جاری میشود، تعین پیدا میکند و عمل خاص میشود.
آن روایت مفصلی که از باب قبل نخواندیم، همین را توضیح میدهد. تنزل ایمان بهتدریج کامل شده و شریعت حدود پیدا کرده؛ لذا [زمانی که مسلمانان] در دورۀ مکی بودند، یک [سری از] تکالیف را نداشتند و اگر بدون انجام آن تکالیف هم از دنیا میرفتند، مؤمن بودند. قبل از تشریع زکات، کسی که زکات نمیداده هم مؤمن بوده؛ چرا؟ چون تنزل ایمان، هنوز ناقص است. شریعت و نزول ایمان، بهواسطۀ حضرت، کامل میشود. از اینطرف هم تولی به ایمان و ایمان داشتن هم دارد کامل میشود. آن روایت مفصل را که در باب قبل بود، بعداً میخوانیم. از این زاویه، خواندنی است.
[حال] روایات باب کفر را ببینید. ایشان تقریباً بیست روایت در باب کفر نقل کردهاند که چند موردش این است که انکار ولایت امیرالمؤمنین (ع)، کفر است. [این کفر،] در مقابل ایمان [است.] بدیل قرار دادن برای حضرت، شرک در ایمان است. این، حرف اضافهای نیست و روشن است. ایمان وقتی میخواهد از عالم بالا تنزل پیدا کند، صورتی پیدا میکند که امیرالمؤمنین (ع) میشود؛ بعد صورتی پیدا میکند که میشود شریعت و مناسک. از اینطرف هم وقتی [انسان] میخواهد عروج پیدا کند، باید اول آن حقیقت اول در قلب او جاری بشود و بعد همان حقیقت، از طریق قلب در قوا بیاید. آن ایمان قلبی، روح ایمان قواست. [این روح،] باید جسدی پیدا کند که جسدش این تکالیف، حدود و تعینات میشود. لذا اگر آن روح در این اعمال نباشد، این اعمال، اعمال نیست و مقبول هم نیست. اگر این روح در اعمال جاری نشود، [یعنی ایمان] انسان کامل نشده. باید آن ایمان همۀ قوا را [در بر بگیرد.] خدای متعال مسخراتی به ما داده و میگوید همه را مؤمن کن و همه را تحت ولایت امیرالمؤمنین (ع) بیاور. من فرماندۀ قوای خودم هستم و باید همه را تحت فرمان امیرالمؤمنین (ع) بیاورم. [آنوقت] ولایت امیرالمؤمنین (ع) نماز، روزه و زکات میشود.
[بنابراین من] باید همه را به تکالیف خودشان وا بدارم. کما اینکه اگر فرماندۀ یک لشکر بخواهد از فرماندۀ بالای خودش تبعیت کامل بکند، به این نیست که فقط خودش حرف گوش بدهد؛ [او] باید همۀ لشکر را تحت فرمان بیاورد و کاری کند که همۀ لشکر، هر وظیفهای را که دارند، انجام بدهند. اما اگر خودش خیلی حرف گوش بدهد، ولی نتواند لشکر را اداره کند، در تبعیت تام نیست. خودش خیلی حرفگوشکن است، اما اطرافیان او، اصلاً حرف گوش نمیدهند، مراقبت هم نمیکند که آنها حرف گوش بدهند، اینکه تبعیت نیست.
[بنابراین] اگر ما میخواهیم به امیرالمؤمنین (ع) تولی پیدا کنیم، [باید بدانیم که] مسخرات و قوایی داریم. ابتدائاً قوای خود ما مسخر هستند و سپس در بیرون هم اموری مسخر ما میشوند، [ما] باید همۀ اینها را هماهنگ، تحت فرمان در بیاوریم؛ یعنی باید ایمان را در اینها جاری کنیم؛ باید ولایت امیرالمؤمنین (ع) را در اینها جاری کنیم. اگر ولایت حضرت را جاری نکنی، خودت در تولی نقص داری؛ نه اینکه [بگویی] تولی من کامل است و قلبم درجۀ دهم ایمان است. تا [زمانی که] ایمان در همۀ قوا کامل نشده [باشد،] اصلاً نوبت به زیاده نمیرسد. از روایت هم این استظهار میشود.
[پس] اول باید همۀ قوا را تحت تسلیم بیاوری و بهشتی بشوی. بهشت، وادی ولایت امیرالمؤمنین (ع) است، «إِنَّ الْأَبْرارَ لَفي نَعيمٍ».[۳۰] وقتی همۀ قوا را به بهشت بیاوری، میتوانی در درجات ولایت امیرالمؤمنین (ع) رشد کنی و قوا را رشد بدهی، از یک منزلت، به یک منزلت دیگر بروی.
ایمان، ولایت امام است؛ ولایت الله است؛ ولایت وجود مقدس نبیاکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است، «وَلَايَتُنَا وَلَايَةُ اللَّهِ».[۳۱] این ایمان بسط پیدا میکند. ما هم مسخراتی داریم و باید همۀ مسخرات را ذیل ولایت امیرالمؤمنین (ع) و ذیل ایمان ببریم. وقتی میخواهی ببری باید چهکار کنی؟ هم باید روح تسلیم را در همۀ قوا جاری کنی و هم به آن تعین ببخشی. کما اینکه ولایت تعین پیدا میکند، تولی ما و ایمان ما هم تعین پیدا میکند. تعینش در هر قوه، این است که تکالیف آن قوه، کامل انجام بشود. اگر این اتفاق بیفتد، ایمان و ولایت، کامل شده [است.] همۀ قوا، تحت ولایت امیرالمؤمنین (ع) است.
اما [اگر] چشم من یک طرف است و گوش من یک طرف است، [ایمانم کامل نیست.] دل من امیرالمؤمنین (ع) را دوست دارد، اما چشمم کار دیگری میکند؛ پیداست که من قوای خود را تحت ولایت نبردهام و هنوز مؤمن نشدهام. ایمان، ولایت امیرالمؤمنین (ع) است و مؤمن، کسی است که همۀ مسخرات خودش را تحت ولایت حضرت میبرد؛ یعنی همۀ تکالیفی را که در ولایت حضرت برای قوا هست، انجام میدهد.
حال [آیا] ایمان، صرفاً این پیکره است؟ نه؛ ایمان، روح تولی است که در عمل جاری میشود. روح نماز من، حب امیرالمؤمنین (ع) [است.] تولی به حضرت است که دارد در نماز جاری میشود؛ لذا اگر کسی بدون تولی نماز بخواند، [نماز او] نماز نیست. مثل نماز طفلی است که نه نیت دارد، نه قصد قربت دارد و نه قبله؛ بیجهت میایستد و ادا در میآورد. البته [عمل کودک] هم به اندازۀ تولی خودش قیمت دارد، ولی اگر تولی نباشد، هیچ قیمتی ندارد. [کسی که] منافقانه میایستند و نماز میخوانند، هزار رکعت هم که نماز بخواند، [فایدهای ندارد.] ابلیس دو رکعت نماز خوانده و ۴۰۰۰ سال [طول کشیده؛ حال این نماز،] چه دردی [را از او دوا کرده است؟]
س: [رابطه ایمان و علم چیست؟]
ج: باید بحث کنیم. علم و ایمان، به هم متقوم هستند. یکی از ارکان ایمان، علم انسان است. اگر انسان علم نداشته باشد، ایمان [هم ندارد؛] اما [علم و ایمان،] یکی نیستند.
علی ای حال آن چیزی که اینجا بین ایمان و عمل گفته شده، این است که حقیقت ایمان در قوس نزول، ولایت امام [است؛ این] ایمان حقیقی است که از عالم بالا نازل میشود و اگر از عالم بالا نازل نشود، کسی نمیتواند مؤمن بشود. همان ایمان وقتی میخواهد تنزل پیدا کند، تفصیل پیدا میکند. متناسب با تفصیل این ایمان، به ما قوایی دادهاند. قوای ما هم وقتی میخواهد حرکت کند، باید ذیل این ایمان قرار بگیرد.
س: چگونه میشود ماهیت مشخصات ایمان را که تنزل پیدا میکند، توضیح داد؟
ج: بله. محبت هم هست. ایمان، با حدودی تعریف شده است. حقیقت ولایت امام، حقیقت ایمان است که دارد نازل میشود. کلمۀ ایمان، امام است. اینکه میگویم امام، در مقابل وجود مقدس نبیاکرم (ص) نیست؛ اصل کلمۀ ایمان، خود حضرت هستند. [وقتی که] این کلمۀ ایمان نازل میشود، تفصیل پیدا میکند و میشود «نَحْنُ الصَّلَاةُ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَحْنُ الزَّكَاةُ وَ نَحْنُ الصِّيَامُ وَ نَحْنُ الْحَجُّ»؛ [میشود] «نَحْنُ أَصْلُ كُلِ خَيْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا كُلُّ بِرٍّ»؛[۳۲] «وَ عَدُوُّنَا أَصْلُ كُلِّ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ كُلُّ قَبِيحٍ وَ فَاحِشَةٍ». وقتی که آن ولایت هم تنزل پیدا میکند، تبدیل به مناسک میشود که میشود شرب خمر و فحشا.
حال من میخواهم ذیل کلمۀ ایمان قرار بگیرم و مؤمن بشوم، پس اول باید حب، [وارد] قلبم بشود. وقتی که این حب میآید، در قوا جاری میشود و قوا هم یک نوع حب پیدا میکنند. [حال] اگر [این قوا را] خوب اداره کنید، مؤمن میشوند. اگر آرامآرام اینها را در درجات ایمان رشد بدهید، همین قوا لطیفتر، نورانیتر و کاملتر میشوند. اول همه را تحت ولایت بیاور و به بهشت ببر، بعد در درجات بهشت رشد بده؛ [اینگونه] قوای انسان کاملتر میشوند. ولی اگر بعضی از قوای خود را رها کنی، مراقبه نکنی و فرائض را انجام ندهی، ایمان در تو کامل نمیشود.
[در پاسخ به پرسش:] یعنی آمرزیده میشود. منتها روایات [دیگر] هم میگوید مؤمن، لاابالی نیست و گناه مؤمن، لاابالیگری نیست؛ گناه مؤمن، لغزش و لمم است. خدا این لمم را میبخشد و این مسلم است. کسی که ولایت حضرت را قبول دارد و تلاشش هم این است که در عالم قوایش را با حضرت راه ببرد، هر گونهای که دلش بخواهد راه نمیرود و با دیگران راه نمیرود، [حالا اگر] بلغزد، [لغزش او] تدارک میشود. چه اشکال دارد. منافاتی با این بحثها ندارد.
ج: یعنی میخواهد بگوید این لغزش، باشد. [اینکه] گناه کرده [باشد] و بعد توبه میکند و در ولایت امیرالمؤمنین (ع) میآید. کسی که اهل گناه فراوان بوده و حالا مؤمن شده و امیرالمؤمنین (ع)را قبول کرده، [گناهش بخشیده میشود. البته] اگر واقعاً قبول کند، قبول کردن، عین توبه است. نمیشود انسان ولایت الله را قبول بکند و همچنان دل و قوایش به دنبال ولایت معاویه باشد. کسی که از آن ولایت خارج بشود به این طرف بیاید، تائب میشود. علامت ورود، توبه است. تا [وقتی که] تائب نشدهای، وارد وادی ولایت نمیشوی.
س: [آیا] میشود همین حرف را نسبت به ولایت جور هم زد که گناه، باعث افزایش ایمان به طاغوت میشود؟
ج: بله؛ یعنی گناه، انسان را [به ولایت طاغوت] متصل میکند. [سپس کار] به جایی میرسد که «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ»؛[۳۳] امام را انکار میکند و منکر امام میشود. اشکال گناه و بیمبالاتی در گناه این است که ولایت را از انسان میگیرد؛ ایمان را از انسان میگیرد. این عیب اساسی گناه است که تحت ولایت دیگری میروی و از این ولایت بیرون میآیی. اگر به مناسک ولایت کفار متمسک بشوی، کمکم اصل ولایت را از تو میگیرند. گناه، ایمان را سلب میکند؛ این خطر گناه است.
البته مؤمن، با هر گناهی [که میکند،] توبه میکند، «وَ الَّذينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»؛[۳۴] متقین اینگونهاند که لغزش دارند، اما اصرار ندارند. اصرار یعنی وقتی خطا کردند، برنمیگردند؛ طبق روایات، برنگشتن و توبه نکردن، اصرار است. [اما] مؤمن اینگونه است که زمانی که خطا میکند، توبه میکند. خودش از گناه خودش بدش میآید. این علامت ایمان است. علامت حب امام این است که انسان از فعلی که مناسب با حب امام نیست و مناسب با دستگاه دشمن است، بدش میآید، ولو اینکه از خودش صادر بشود.
بعضیها خیلی حرف لطیفی [میزنند و] میگویند این، عین توبه است. کسی که ولایت دارد، در حال گناه تائب است و از گناه خودش بدش میآید. این گناه، قابل مغفرت است، «وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ». شیطان تلاش میکند این را زمین بزند، لذا وقتی این آیه نازل شد، شیطان قوای خودش را جمع کرد و گفت خدا به جنگ ما آمده و گفته من خودم هوای متقین را را دارم؛ [اگر او را] زمین بزنید، من دستش را میگیرم.
س: اینکه گفتم ایمان با قرآن و نزول آیات، افزایش پیدا میکند چگونه است؟
ج: همینگونه است؛ چون قرآن، حقیقت ایمان است و دارد از عالم بالا جاری میشود.
س: [درجات و زیادت ایمان با چیست؟]
ج: درجات قرآن، درجات علم امام است؛ «بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ في صُدُورِ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ»؛[۳۵] درجات وجودی امام است. لذا در آنجا، یکی است. «حم * وَ الْكِتابِ الْمُبينِ * إِنَّا أَنْزَلْناهُ في لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرينَ»؛[۳۶] [این] هم به امام تفسیر شده و هم به قرآن. اینکه اشکال ندارد. درجات حقیقی قرآن، درجات ولایت امام است؛ چون «بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ في صُدُورِ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ»؛ از صدر امام به عالم آیات تنزل پیدا میکند. قرآن با امام منافات ندارد؛ «عَلِيٌ مَعَ الْقُرْآنِ وَ الْقُرْآنُ مَعَهُ لَا يَفْتَرِقَانِ حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ».[۳۷]
پاورقیها
۲
. «قُلْ لِلْمُؤْمِنينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ أَزْكى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما يَصْنَعُونَ»؛ سورۀ نور، آیۀ۳۰.
۴
. «وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لا أَبْصارُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ وَ لكِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللَّهَ لا يَعْلَمُ كَثيراً مِمَّا تَعْمَلُونَ»؛ سورۀ فصلت، آیۀ۲۲.
۶
. «حَتَّى إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ»؛ سورۀ فصلت، آیۀ۲۰.
۷
. «وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»؛ سورۀ فصلت، آیۀ۲۱.
۸
. «تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَليماً غَفُوراً»؛ سورۀ اسراء، آیۀ۴۴.
۹
. «وَ ذلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذي ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ أَرْداكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخاسِرينَ»؛ سورۀ فصلت، آیۀ۲۳.
۱۱
. «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ»؛ سورۀ حدید، آیۀ ۳.
۱۲
. «هُوَ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فيها وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ»؛ سورۀ حدید، آیۀ۴.
۱۴
. «قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما تُغْنِي الْآياتُ وَ النُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ»؛ سورۀ یونس، آیۀ۱۰۱.
۱۵
. «فَإِذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها ذلِكَ وَ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لكِنْ لِيَبْلُوَا بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ وَ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمالَهُمْ»؛ سورۀ محمد، آیۀ۴.
۱۸
. «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيداً وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتي كُنْتَ عَلَيْها إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كانَتْ لَكَبيرَةً إِلاَّ عَلَى الَّذينَ هَدَى اللَّهُ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضيعَ إيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ»؛ سورۀ بقره، آیۀ۱۴۳.
۱۹
. «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ وَ لا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ»؛ سورۀ هود، آیۀ۱۱۲.
۲۱
. «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ مُحَمَّدٌ حِجَابُ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى»؛ الکافی، ج۱، ص۱۴۵.
۲۲
. «عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عفِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها» قَالَ نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِي لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»؛ الکافی، ج۱، ص۱۴۳.
۲۴
. «عَنْ دَاوُدَ بْنِ كَثِيرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ أَنْتُمُ الصَّلَاةُ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْتُمُ الزَّكَاةُ وَ أَنْتُمُ الصِّيَامُ وَ أَنْتُمُ الْحَجُّ فَقَالَ يَا دَاوُدُ نَحْنُ الصَّلَاةُ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَحْنُ الزَّكَاةُ وَ نَحْنُ الصِّيَامُ وَ نَحْنُ الْحَجُّ وَ نَحْنُ الشَّهْرُ الْحَرَامُ وَ نَحْنُ الْبَلَدُ الْحَرَامُ وَ نَحْنُ كَعْبَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ قِبْلَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ»؛ تأویل الآیات، ص۲۱.
۲۵
. «إِنَّ الَّذينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ كُبِتُوا كَما كُبِتَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ قَدْ أَنْزَلْنا آياتٍ بَيِّناتٍ وَ لِلْكافِرينَ عَذابٌ مُهينٌ»؛ سورۀ مجادله، آیۀ۵.
۲۶
. «وَ اعْلَمُوا أَنَّ فيكُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ يُطيعُكُمْ في كَثيرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإيمانَ وَ زَيَّنَهُ في قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ»؛ سورۀ حجرات، آیۀ۷.
۲۸
. «وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولاً»؛ سورۀ اسراء، آیۀ۳۷.
۳۱
. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ وَلَايَتُنَا وَلَايَةُ اللَّهِ الَّتِي لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً قَطُّ إِلَّا بِهَا»؛ الکافی، ج۱، ص۴۳۷.
۳۵
. «بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ في صُدُورِ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلاَّ الظَّالِمُونَ»؛ سورۀ عنکبوت، آیۀ۴۹.