جلسه دوم: مروری بر باب پانزدهم کتاب ایمان و کفر
نوشتۀ پیشِرو متن دومین جلسه از درس شرح کتاب ایمان و کفر کافی شریف است که توسط آیتالله میرباقری در تاریخ ۱۵ مهر ماه ۱۴۰۴ در مدرسۀ معارفی درایه ارائه شده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم
روایات باب چهاردهم، پانزدهم، شانزدهم و هفدهم را خدمت شما تقدیم میکردیم. عنوانی که مرحوم کلینی برای باب چهاردهم انتخاب کردهاند، «بَابُ أَنَّ الْإِسْلَامَ يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ وَ تُؤَدَّى بِهِ الْأَمَانَةُ وَ أَنَّ الثَّوَابَ عَلَى الْإِيمَانِ» است. ظاهر این باب، این است که میخواهند روایاتی را نقل کنند که تفاوت و اختلاف اسلام و ایمان را از لحاظ آثار بیان میکند. در این باب آمده است که اثر اسلام، ظاهری است و اثر ایمان، باطنی است.
باب بعدی «بَابُ أَنَّ الْإِيمَانَ يَشْرَكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يَشْرَكُ الْإِيمَانَ» است که باب پانزدهم هست؛ [در این باب] نسبت بین ایمان و اسلام را از این نظر بررسی میکنند. کأنه عمود روایاتی که ذکر میکنند، به این جهت مربوط است. پنج روایت در این باب ذکر کردهاند. در باب قبل هم شش روایت آمده است.
باب بعدی، «بَابُ آخَرُ مِنْهُ وَ فِيهِ أَنَّ الْإِسْلَامَ قَبْلَ الْإِيمَانِ» است. در این باب بحث میکنند که اسلام و ایمان، تقدم زمانی یا رتبی دارند؛ یعنی اسلام از نظر تحقق، قبل از ایمان تحقق پیدا میکند و ایمان در مرحله بعد است. به نظر میآید که عمود روایت باید این باشد. معارف فراوان دیگری هم هست.
یک باب دیگر هم ذکر کردهاند که اسم ندارد و عنوان آن، «بابٌ» است. مرحوم مجلسی در مرآت العقول میفرمایند: «إنما لم يعنون الباب لأنه قريب من البابين السابقين»؛[۱] چون مضمونش شبیه آن دو باب قبلی است، یعنی «أَنَّ الْإِيمَانَ يَشْرَكُ الْإِسْلَامَ» و «أَنَّ الْإِسْلَامَ قَبْلَ الْإِيمَانِ»، عنوانی برای آن نگذاشت. همان مضامین در اینجا هم آمده است. «مشتمل على معاني الإسلام و الإيمان، لكن لما كان فيه زيادة تفصيل و توضيح و فوائد كبيرة جعله بابا آخر»؛ این، روایتی است که معارف متفرقۀ فراوانی در آن هست؛ لذا خودش را یک باب قرار دادهاند.
ایشان در موارد دیگری هم به همین شکل سامان دادهاند. گاهی برای روایتی که مربوط به ابواب قبلی است، منتها معارف گستردهای دارد و گستردهتر از مباحثی است که در ابواب قبلی ذکر شده، یک باب مستقل قرار میدهند و آن روایت را به ابواب قبل ملحق نمیکنند؛ چون خودش کأنه یک باب مستقل است. شبیه همان کاری که در کتاب الحجة کردهاند، یک باب نوادر آوردهاند و روایت امام رضا (ع) را ذکر کردهاند. این کار، بهخاطر این است که روایت، بر معارف زیادی مشتمل است که نمیشده آن را ذیل هیچ کدام از این ابواب جا داد. ایشان خیلی از این روایات را تقطیع نمیکنند؛ چون اگر تقطیع بکنند، نظام معارفش از دست میرود؛ لذا روایت را کامل میآورند، منتها یک باب مستقل برای آن ذکر میکنند.
جمعبندی سه دسته روایات باب چهاردهم
البته پیداست که عمود این باب این معارف است، نه اینکه روایات این باب فقط مختص به این معارف باشند. در همین باب اول، شش روایت بود که دو روایتش، یعنی روایت اول و ششم باب، یک مضمون داشتند.
ـ روایت اول و ششم
روایت اول این است: «سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ الْإِسْلَامُ يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ وَ تُؤَدَّى بِهِ الْأَمَانَةُ وَ تُسْتَحَلُّ بِهِ الْفُرُوجُ وَ الثَّوَابُ عَلَى الْإِيمَانِ». متن روایت ششم نیز همین است، فقط سند آن کمی تفاوت دارد. «سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ الْإِسْلَامُ يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ وَ تُؤَدَّى بِهِ الْأَمَانَةُ وَ تُسْتَحَلُّ بِهِ الْفُرُوجُ وَ الثَّوَابُ عَلَى الْإِيمَانِ». این [روایت،] با عنوان باب سازگار است؛ این دو روایت، همان عنوان باب هستند و عمود این دو روایت همین است.
ـ روایت سوم و پنجم
اما چهار روایت دیگر هم هست که آن چهار روایت هم دو مضمون دارند؛ یک دسته، روایت دوم و چهارم است و یک دسته، روایت سوم و پنجم که کاملاً مضمون واحد دارند. در روایت سوم آمده: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ»»؛ حضرت برای تفاوت اسلام و ایمان، به این آیه استشهاد فرمودند؛ «أَ لَا تَرَى أَنَّ الْإِيمَانَ غَيْرُ الْإِسْلَامِ». کأنه ارتکازی در فرهنگ آن موقع بین مسلمانها بوده که آن هم ناشی از تحریف سقیفه است که ایمان و اسلام، یکی است. اما این صریح قرآن است اسلام و ایمان متفاوت است. روایت پنجم هم همین است: «عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا» فَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُمْ آمَنُوا فَقَدْ كَذَبَ وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُمْ لَمْ يُسْلِمُوا فَقَدْ كَذَبَ».
پس این دو روایت تقریباً یک مضمون دارند که تفاوت بین اسلام و ایمان است؛ برخی مسلمان هستند، ولی مؤمن نیستند. پس اسلام و ایمان، با هم متفاوت است. یکی از این راویات، از امام صادق (ع) است و دیگری از امام باقر (ع)، لذا پیداست که این سؤال ناشی از ارتکازی بوده که در بین مسلمانها رایج شده بوده و از ناحیۀ ائمه علیهم السلام با این ارتکاز مقابله شده. البته تفصیل این مطالب، مربوط به آیات سورۀ حجرات است و جای آن اینجا نیست.
علی ای حال به نظر میآید که این روایت، با عنوان باب خیلی تناسب ندارد. مگر اینکه مرحوم کلینی میخواستند فی الجمله تفاوت این دو را بیان بکنند؛ لذا هم تفاوت را بیان کردند و هم احکام و آثار را بیان کردند که اینها متفاوتاند. ظاهر روایت هم این است که ایمان امر قلبی است، ولی اسلام قلبی نیست و لازم نیست به قلب برسد تا مسلمان بشوی؛ اسلام به وادی قلب و عالم قلب مربوط نیست. بنابراین شاید علت ذکرش هم این است.
ـ روایت دوم و چهارم
اما روایت دوم و روایت چهارم. سند روایت دوم، سند خوبی است؛ «عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا قَالَ الْإِيمَانُ إِقْرَارٌ وَ عَمَلٌ وَ الْإِسْلَامُ إِقْرَارٌ بِلَا عَمَلٍ»؛ [حضرت در اینجا] وارد بحث از ماهیت ایمان شده است، نه تفاوتشان که [بگوید] اسلام و ایمان دو چیز هستند و آثارشان با هم متفاوت است، حال ایمان چیست. شاید هم ایشان این روایت را برای این نقل کردهاند است که تفاوت ایمان و اسلام فی الجمله معلوم بشود؛ یعنی اولاً معلوم بشود که اینها واقعاً یکی نیستند، این ارتکاز غلط است و خلاف صریح قرآن است. دوم اینکه فی الجمله معلوم بشود که تفاوتشان در چیست. بعد هم آثارش را ذکر کردهاند. البته در روایت چهارم، امر اضافهتری هم آمده است. اینجا فقط فرمود: «إِقْرَارٌ وَ عَمَلٌ وَ الْإِسْلَامُ إِقْرَارٌ بِلَا عَمَلٍ».
این را هم عرض کردیم که چگونه میشود بین این روایات جمع کرد. بعضی روایات، اعمال ظاهری را هم جزء اسلام قرار داده است. بعضی گفتهاند شاید مقصود از عمل در «إِقْرَارٌ وَ عَمَلٌ وَ الْإِسْلَامُ إِقْرَارٌ بِلَا عَمَلٍ»، عمل قلبی است؛ یعنی اسلام به عمل قلبی احتیاج ندارد. ولی میشود بگوید که مقصود از روایت این است که اسلام، اقرار زبانی است و اگر عمل هم با آن نباشد انسان از اسلام خارج نمیشود. با ترک عمل، کسی از اسلام خارج نمیشود، ولی از ایمان خارج میشود؛ چون ایمان، به عمل هم قائم است، یعنی هم اقرار است و هم عمل. آنوقت یک رکن از ایمان که اقرار و امر قلبی است، گفته نشده؛ باید توطین در قلب هم باشد. لذا فقط دو رکنش گفته شده؛ اقرار و عمل. در اسلام هم فقط یکی که اقرار است گفته شده. البته ممکن است کسی بگوید اینکه عمل واقعاً جزء اسلام باشد، به معنای اینکه اگر کسی عمل را ترک کند مسلمان نباشد، نیست. مگر اینکه ترک عمل، لوازمی داشته باشد که به انکار منتهی بشود.
روایت چهارم هم که مضمون فوقالعادهای داشت این بود: «سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ مَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا فَلَمْ يُجِبْهُ ثُمَّ سَأَلَهُ فَلَمْ يُجِبْهُ ثُمَّ الْتَقَيَا فِي الطَّرِيقِ وَ قَدْ أَزِفَ مِنَ الرَّجُلِ الرَّحِيلُ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ كَأَنَّهُ قَدْ أَزِفَ مِنْكَ رَحِيلٌ فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ فَالْقَنِي فِي الْبَيْتِ فَلَقِيَهُ فَسَأَلَهُ عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ مَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا»؛ سؤالش را تکرار کرد. «فَقَالَ الْإِسْلَامُ هُوَ الظَّاهِرُ الَّذِي عَلَيْهِ النَّاسُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ». در بعضی روایات تا همینجا را جزء اسلام به حساب آوردهاند، اما امام در این روایت اضافه فرمودند: «وَ إِقَامُ الصَّلَاةِ وَ إِيتَاءُ الزَّكَاةِ وَ حِجُّ الْبَيْتِ وَ صِيَامُ شَهْرِ رَمَضَانَ». شاید این اضافه بهخاطر این نیست که اینها از مقومات اسلاماند، بلکه حضرت میخواهند بگویند ایمان با اینها محقق نمیشود و تا اینجا، همهاش اسلام است.
پس فرق اسلام و ایمان چه چیزی است؟ «فَهَذَا الْإِسْلَامُ وَ قَالَ الْإِيمَانُ مَعْرِفَةُ هَذَا الْأَمْرِ مَعَ هَذَا»؛ کأنه تفاوت ایمان و اسلام، در معرفت امر ولایت و امامت ائمۀ هدات معصومین است. «فَإِنْ أَقَرَّ بِهَا وَ لَمْ يَعْرِفْ هَذَا الْأَمْرَ كَانَ مُسْلِماً وَ كَانَ ضَالًّا»؛ کسی که همه اینها را دارد، ولی به معرفت الامام نرسیده، در وادی ضلال است. اگر انکار هم بکند، مغضوب میشود و از وادی ضلال هم بیرون میرود و کافر میشود.
مطلبی که در این روایت اضافه شده است، این است که قوام ایمان، معرفت امر ولایت است. حضرت بیان فرمودند که ایمان بدون معرفت امر ولایت، حاصل نمیشود؛ لذا ایمان، صرف اینکه به قلب برسد نیست. حال اگر کسی خدای متعال و نبوت نبیاکرم (صلی الله علیه و اله و سلم) را تصدیق قلبی بکند، هنوز مؤمن نیست؟! از این روایت استظهار میشود که این موارد برای ایمان کافی نیست، ولو به قلب برسد. انسان باید به این نقطه برسد تا مؤمن بشود.
توجیهش این است که تا وقتی که انسان به این نقطه نرسد، اعتقادش، قلبی نمیشود؛ یعنی زمانی تصدیق به قلب میرسد که انسان به امر ولایت رسیده باشد. این مطلب، شاهدی هم در بعضی روایات دارد. مثلاً ذیل آیۀ «وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً»؛[۲] فرمودهاند که نعمت ظاهری توحید است و نعمت باطنی، ولایت. نمیخواهد بفرماید که ولایت، ارفع از توحید و نبوت است، بلکه میخواهد بفرماید کأنه باطن این امر، ولایت است؛ لذا اگر به آنجا نرسیده باشی، به حقیقت توحید و نبوت هم نرسیدهای. تا زمانی که انسان وارد وادی ولایت نشود، به حقیقت توحید نمیرسد.
ممکن است که این روایت بخواهد این را بگوید. البته تفصیل این باب را بعداً ذکر میکنیم. در این باب، سه دسته روایت بود که جمعبندی آن را عرض کردیم. معارف این سه دسته روایت فی الجمله این بود که [اولاً] آثار اسلام و ایمان متفاوت است. [دوماً،] اسلام و ایمان، حتماً دو چیز هستند؛ یکی امر قلبی است و دیگری قوامش به قلب نیست.
سوم هم تفاوت در ارکان ایمان، فی الجمله بیان شد؛ در اسلام اقرار هست، ولی ایمان علاوه بر اقرار، عمل هم میخواهد. علاوه بر همه اینها، قوام ایمان به «مَعْرِفَةُ هَذَا الْأَمْرِ» است. این روایت آخر، مضمون ویژهای دارد که در روایات دیگر هم تکرار شده؛ تفصیل این معارف هم بعداً خواهد آمد. گرچه مرحوم مجلسی جمعبندی خوبی در اینجا دارند و یک جمعبندی خوب از کل بحث ایمان و کفر در اینجا کردهاند. فی الجمله، معارف همین است. [حال] اگر سیر بحث هم از اجمال به تبیین باشد، قاعدتاً بهتر است.
ـ نکته روشی: همه معارف وحیانی، تفصیل و تبیین معرفت توحید
این بحث بیشتر روشی و به یک معنا معرفتشناسانه است که آیا اضافۀ معارف نسبت به هم، اضافۀ کمّی است؟ مثلاً آیا وقتی آدم معارف یک باب را میفهمد و سپس معارف باب دوم را مطالعه میکند، صرفاً یک اضافۀ کمّی پیدا میشود؟ مثلا اگر کسی به توحید معرفت پیدا کند و بعد ابواب دیگر معارف را بخواند، این دو معرفت، اضافۀ کمّی پیدا میکند یا علاوه بر اضافۀ کمّی، اضافۀ کیفی هم پیدا میکنند و صرفاً افزودۀ کمّی نیست؟
به یک معنا سیر معارف، از اجمال به تبیین است؛ یعنی وقتی شما معارف توحید را ملاحظه میفرمایید، همین معارف در نبوت، معاد، اسماء حسنای الهی مثل عدل و شرایع، جریان پیدا میکند؛ همۀ اینها، تنزل و بسط همان معرفت توحیدی است و چیز دیگری نیست. مثل یک درخت که شما اول بذر و هستهای را میکارید، سپس این بذر ریشه میدهد و این ریشه به جوانه و به ساقه و شاخ و برگ و در نهایت به میوه تبدیل میشود. این میوه، همان بذر اجمالی است که تفصیل پیدا میکند. در واقع ادامۀ آن ریشهای که اول زد، تنه و شاخ و برگ و میوه و امثال اینها میشود. هر چیزی که بسط پیدا میکند، همان بذر است که دارد بسط پیدا میکند؛ اینها به هم متقوم هستند.
پس اینگونه نیست که شما بتوانید ایمان را بدون فروعش توضیح بدهید. همۀ فروع ایمان، توضیح و بسط ایمان هستند. همان ایمان است که دارد بسط پیدا میکند. کما اینکه در روایت هم داریم که ایمان در قلب مؤمن ظاهر میشود و بعد در اعضاء او منتشر میشود. همان ایمان است که دارد بسط پیدا میکند و به ایمان چشم، گوش، زبان، جوانح و جوارح تبدیل میشود؛ چیز دیگری نیست. ایمان یک امر واحد است که مثل نخ تسبیح در همۀ اینها هست و تفصیل پیدا میکند.
دیدن آن نخ تسبیح و دیدن آن رشته در همۀ معارف، نیازمند سیر از اجمال به تبیین است. اینگونه نیست که شما معرفت اول را خوب بفهمید و معرفت دیگر را هم کنار آن بفهمید. اینها کنار هم چیده نیستند، بلکه به هم متقوماند؛ یعنی معرفت اول، در این کثرات تبیین پیدا میکند. در واقع قوام این کثرات هم به آن امر است و این کثرات، آن امر را توضیح میدهند.
بنابراین شما نمیتوانید توضیح درستی از «نَحْنُ الصَّلَاةُ»،[۳] را بدون ایمان بدهید؛ چرا؟ چون [ایمان] یک شجره است، صلات هم از فروع آن ریشه است، [پس] نمیتوانید این را بدون آن توضیح بدهید. این فروع، برگهای آن درخت است. نمیشود خصوصیاتش این برگ را بدون اینکه به مختصات شاخ و برگ و ریشه و امثال اینها برسید، تفصیل بدهید.
بنابراین اگر آدم بخواهد سیر معارف را دنبال کند، باید بداند که این سیر، از اجمال به تبیین است. معارف، یکدیگر را تفسیر میکنند و توضیح میدهند؛ یعنی در هر مرحله، آن مفهوم مجمل، از طریق معارف یک مقدار بسط پیدا میکند و باز تفصیل بیشتر پیدا میکند. در مقام بیان هم قاعدتاً باید همینگونه پیش برویم. بنابراین سیر را از اجمال به تبیین میخوانیم و اینها آرامآرام یکدیگر را توضیح میدهند، تفسیر میکنند و در پایان هم یک منظومه از معارف به دست میآید.
غرض ما هم در این خواندن همین است. نمیخواهیم همۀ معارف یک روایت را به تفصیل بحث کنیم. روایت باید بالاجمال روشن بشود. تفصیلش هم در طول مباحث، بسط پیدا خواهد کرد و همان معارف، بیشتر روشن خواهد شد.
پس گاهی شما اضافۀ معارف به هم را کمّی میدانید؛ یعنی میگویید کسی ده مطلب میداند و کسی دیگری پانزده مطلب، پس این دو نفر، در آن ده مطلب مشترک مثل هم میفهمند. ممکن است بعضی مطالب همینگونه باشند و با هم بیگانه باشند؛ یعنی کسی یک علم دیگر هم دارد که نسبت به این علم، افزودهای ندارد. ولی حداقل یک دسته از معارف اینگونهاند که به هم پیوستهاند؛ یعنی هرچه که معارف شما افزایش پیدا میکند، آن معرفت اول هم بسط و توضیح بیشتری پیدا میکند. [در واقع] این معارف به هم متقوماند و توضیح بیشتری نسبت به هم میدهند.
س: …
ج: بله، به هم میرسند، ولی نقطۀ شروعش هم حتماً مهم است؛ هم از لحاظ تعلیمی و هم از لحاظ مقام ثبوت. اینکه انسان از کدام نقطه معارف خودش را شروع کند، حتماً مهم است. به نظرم اگر کتاب کافی از کتاب الحجة شروع بشود بهتر از کتاب العقل است؛ چون شروع از کتاب العقل، لوازمی دارد و شروع از کتاب الحجة هم اثری در روان و فهم انسان دارد. وقتی از کتاب الحجة شروع میکنید، درکی از حجج الهی و جایگاه ایشان پیدا میکنید و بعد کتاب العقل را میخوانید و نسبت عقل با حجت را درست میفهمید. اما اگر کتاب عقل را خواندید، میخ عقل خود را محکم میکنید و بعد سراغ حجت میروید و حجت را با عقل خود گز میکنید. [در واقع] سیر شما اینگونه میشود. گرچه وقتی که آدم همه را با هم بخواند، این معارف به تفصیل برای او روشن میشود، ولی فهم بالاجمال هم بالأخره اثر دارد.
بَابُ أَنَّ اَلْإِيمَانَ يَشْرَكُ اَلْإِسْلاَمَ وَ اَلْإِسْلاَمَ لاَ يَشْرَكُ اَلْإِيمَانَ
باب بعدی، «بَابُ أَنَّ الْإِيمَانَ يَشْرَكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يَشْرَكُ الْإِيمَانَ» است و پنج روایت در این باب هست. مطالب این روایات، چند نکته بیشتر نیست که عمدتاً در همین روایت اول هم هست.
روایت اول
روایت اول، معتبر است و شاید بیش از موثقه باشد، صحیحه است. «مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ أَخْبِرْنِي عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ أَ هُمَا مُخْتَلِفَانِ»؛ از اسلام و ایمان سؤال میکند که اینها دو چیز هستند و با هم اختلاف دارند یا ندارند؟ «فَقَالَ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ»؛ نسبت اینها این است که ایمان با اسلام مشارکت دارد، ولی اسلام با ایمان مشارکت ندارد.
ـ اسلام: شهادت به توحید و تصدیق رسالت نبیاکرم (ص)
سپس حضرت توضیح میدهند که اسلام با ایمان اشتراک ندارد؛ یعنی لازمۀ مسلمان بودن، مؤمن بودن نیست، ولی هر مؤمنی، مسلم هم هست. خود این توضیح میخواهد که چگونه این مشارکت اتفاق میافتد و معنایش چیست که حضرت با یک بیانی توضیح دادند. «فَقُلْتُ فَصِفْهُمَا لِي فَقَالَ الْإِسْلَامُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ التَّصْدِيقُ بِرَسُولِ اللَّهِ»؛ [حضرت فرمودند:] اسلام، شهادت به توحید و تصدیق به رسالت وجود مقدس نبیاکرم (ص) و شخص ایشان است؛ نه اینکه فقط رسالت کلی را بپذیریم، بلکه باید شخص ایشان را بهعنوان رسول الهی تصدیق کنیم.
سپس میفرمایند: «بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ وَ عَلَى ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ»؛ کأنه همین امر هم ظاهر و باطن دارد. اینگونه نیست که شهادتین فقط ظاهر باشد؛ همین شهادتین هم ممکن است در موطن قلب واقع بشود و ممکن است ظاهری باشد. «عَلَى ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ»؛ جماعت الناس، بر ظاهر همین شهادت هستند. ممکن است معنی «عَلَى ظَاهِرِهِ»، این باشد؛ ممکن هم هست که شهادتین، اصلاً یک امر ظاهری باشد که «عَلَى ظَاهِرِهِ» به این معنا باشد که این ظاهر را جماعت الناس هم دارند.
پس حضرت اول فرمودند: «إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ». بعد فرمودند: «الْإِسْلَامُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ التَّصْدِيقُ بِرَسُولِ اللَّهِ». آثارش هم «بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ وَ عَلَى ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ». ناس، یعنی عامۀ مسلمانها که آشنا به اهل بیت و مقامات و معارف آنها نیستند و بر همین ظاهر هستند. «عَلَى ظَاهِرِهِ»؛ یعنی جماعت الناس بر این ظاهر هستند.
ممکن هم هست که حضرت فرموده باشند که خود این شهادت هم ظاهر دارد و هم باطن که ناس ظاهرش را پذیرفتهاند. اما مقامات باطنی توحید و مقامات باطنی شهادت، بدون امام قابل دسترسی نیست. این نکتۀ مهمی است. یعنی نمیشود کسی بدون ولایت امام، به حقیقت ایمان برسد؛ دستیافتنی نیست.
ـ ایمان: وصول به مقام هدایت، ثبات اسلام در قلب و عمل به اسلام در ظاهر
«وَ الْإِيمَانُ الْهُدَى وَ مَا يَثْبُتُ فِي الْقُلُوبِ مِنْ صِفَةِ الْإِسْلَامِ»؛ اسلام یک ظاهر دارد و یک مقام قلبی و مقام هدایت. «وَ الْإِيمَانُ الْهُدَى»؛ ایمان حقیقت هدایت است که در قلب کسی نازل میشود. اگر آن حقیقت هدایت به قلب کسی برسد و او وارد عالم هدایت بشود، مؤمن میشود. و الا اگر انسان به آن مقام هدایت نرسد، مؤمن نیست. «وَ مَا يَثْبُتُ فِي الْقُلُوبِ»، آن چیزی که در قلب ثابت میشود، «مِنْ صِفَةِ الْإِسْلَامِ»؛ ظاهراً «مِنْ»، [من] بیانیه است؛ یعنی وقتی همین اسلامی که شهادتین است و مسلمانها بر ظاهر آن هستند گفته شد، وقتی در قلب ثبات پیدا میکند و تبدیل به یک امر قلبی میشود، ایمان میشود. «وَ مَا ظَهَرَ مِنَ الْعَمَلِ بِهِ»؛ آن چیزی که از عمل به این اسلام ظاهر میشود، مجموع این دو، ایمان میشود.
پس ایمان، آن مقام هدایت قلبی، تثبیت اسلام در قلب و ظهور اسلام در عمل است؛ یعنی مؤمن کسی است که اهل عمل است. در روایات بعدی میآید که اگر کسی مرتکب کبائر بشود، [ایمان از او جدا میشود؛] حتی در بعضی روایات نقل شده که اگر مرتکب صغائر هم بشود، ایمان از او جدا میشود. در روایت نقل شده که «رُوحَ الْإِيمَانِ»[۴] از انسان جدا میشود تا زمانی که توبه کند. تا زمانی که توبه نکرده، هرچند که از اسلام بیرون نمیرود، ولی از وادی ایمان بیرون میرود.
ـ رفعت ایمان بر اسلام ظاهری
بعد حضرت فرمود: «وَ الْإِيمَانُ أَرْفَعُ مِنَ الْإِسْلَامِ بِدَرَجَةٍ»؛ ایمان یک درجه رفیعتر است؛ یعنی انسان از یک وادی به یک وادی بالاتر سیر میکند. کأنه سیر انسان در مقام اسلام و ایمان، سیر در مقام رفعت است. انسان از یک وادی به مقام بالاتر ارتقاء پیدا میکند و یک حقیقت بالاتر به انسان عطا میشود.
ـ مشارکت ایمان با اسلام در ظاهر، در عین عدم مشارکت اسلام با ایمان در باطن
«إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ فِي الظَّاهِرِ»؛ ایمان با اسلام در ظاهر مشارکت دارد؛ یعنی مؤمن هم، آن ظاهری که مسلمانها دارند را دارد. «وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فِي الْبَاطِنِ»؛ اما اسلام در آن امر باطنی با ایمان شریک نیست؛ یعنی کسی که مسلمان است در آن مقام باطنی نیست، مگر اینکه مؤمن بشود. وقتی هم که انسان مؤمن بشود، مسلمِ مؤمن میشود.
البته اسلام، اطلاقات گوناگونی دارد که یک اطلاق آن، تسلیم محض بودن نسبت به خدای متعال است که این معنا، یکی از مراتبی است که از ایمان بالاتر است. اما فعلاً موضوع محل بحث، همین اسلام ظاهری است که عامة الناس دارند و مسلمانان هستند، ممکن هم است با فرض مسلمان بودن، ضال یا مستضعف هم باشند. با این فرض، میفرماید این اسلام ظاهری با باطن ایمان شریک نیست؛ یعنی مسلمانی که مؤمن نیست، از حقیقت باطنی ایمان برخوردار نیست. بر خلاف مؤمن؛ مؤمن باید ظاهر اسلام را هم داشته باشد.
نمیشود کسی فقط اقرار باطنی داشته باشد، ولی عبادات را انجام ندهد، شهادتین را نگوید و ظاهر اسلام را نداشته باشد، اما ما بگوییم او مؤمن است. رسیدن به حقیقت ایمان، با عبور از وادی اسلام حاصل میشود. اولین قدم سیر با نبیاکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) این است که وارد وادی اسلام بشوی. بعد سیر تو با حضرت یک قدم رفعت پیدا میکند و وارد وادی ایمان میشوی.
حضرت تا این حد توضیح دادند که نسبت اسلام و ایمان، نسبت ظاهر و باطن است. اینکه حضرت فرمودند ایمان ارفع است، یعنی همین. ایمان امر باطنی است و اسلام امر ظاهری. انسان باید به مقام باطن رفعت پیدا کند. حضرت آن مقام باطن را هم توضیح دادند که هدایت و ثباتی است که به قلب انسان نازل میشود. این حقیقت، ایمان میشود.
میبینید در اینجا اصلاً عمل در اسلام ذکر نشده و فقط شهادتین است. حضرت میفرمایند خود این شهادتین، ظاهر و باطن دارد، «عَلَى ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ»؛ یک باطن هم دارد که همان مقام ثبات در قلب است؛ وقتی که این حقیقت در قلب تثبیت بشود، ایمان میشود. به اضافۀ اینکه «وَ الْإِيمَانُ الْهُدَى».
ـ تفسیر مقام هدایت به اهتدای به ولایت اهل بیت در بیان مرحوم مجلسی
مرحوم مجلسی، بهخاطر اینکه «الْهُدَى» کنار «وَ مَا يَثْبُتُ فِي الْقُلُوبِ» آمده، آن را به ولایت ائمه علیهم السلام تأویل کردهاند. با توجه به تفسیری که در روایات آمده و با توجه به همان روایاتی که در باب قبل خواندیم که «مَعْرِفَةُ هَذَا الْأَمْرِ» شرط ایمان است، حقیقت هدایت، ولایت است. میگویند ایمان، عبارت است از «الْهُدَى»؛ یعنی رسیدن به امر امامت، به اضافۀ اینکه آن شهادتین باید در قلب ثبات پیدا کند و آثارش در عمل ظاهر بشود.
پس همین شهادتین، ظاهر و باطن دارد و مؤمن به مقام باطنی این شهادتین میرسد. علاوه بر آن، هدایتی هم باید بر قلب انسان جاری بشود. این هدایت، به امامت تفسیر شده است. ذیل آیۀ «لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى»،[۵] روایتی نقل شده که میفرماید: «ثُمَّ اهْتَدَى إِلَى وَلَايَتِنَا»؛[۶] لذا ایشان، «الْهُدَى» را به مقام امامت تفسیر میکنند؛ نکتهاش هم روایت «ثُمَّ اهْتَدَى إِلَى وَلَايَتِنَا» است. تا قبل از مقام اهتدی، ایمان حاصل نمیشود.
پس ایمان، مقام اهتدی است؛ لذا این شهادتین اولاً باید به مقام قلب برسد؛ دوماً، ثبات قلب پیدا شود و سوماً، هدایت و امر قلبی، باید در عمل ظاهر بشود. وقتی اینگونه بشود، میگوییم مؤمن ظاهر اسلام را دارد، باطنش را هم دارد. مؤمن شهادتین دارد، ظاهر نماز و صلات را دارد، باطنش را هم دارد.
بنابراین رفعت به آن مقام باطنی در اسلام شرط نیست. ممکن است کسی مسلمان باشد، ولی رفعت به وادی ایمان پیدا نکرده باشد. حتی ممکن است مسلمان مستضعف باشد؛ یعنی معاقَب هم نباشد. روایت متعددی داریم که یک دسته از انسانها، مستضعفاند. در یکی از روایات نقل شده که زراره با امام گفتوگو میکرد؛ حضرت فرمودند غیر از مؤمن و کافر، مستضعف هم داریم؟ زراره میگفت: نه؛ یا مؤمن یا کافر. حضرت آیه میخواندند، او هم دوباره آیه میخواند و دوباره حرفهای خودش را تکرار میکرد. حضرت فرمودند انشاءالله بزرگ میشوی و میفهمی. پس ممکن است کسی ظاهر داشته باشد و مستضعف هم باشد؛ مغضوب و کافر نباشد.
روایت دوم
روایت دوم، مطلب اضافهای نسبت به روایت اول ندارد: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ الْإِيمَانُ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامُ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ»؛ توضیحش همین است که اسلام، یک امر ظاهری است و ایمان یک امر باطنی و ظاهری است. نمیشود کسی باطن بدون ظاهر داشته باشد. کأنه یک سیر است و باید رفعت پیدا کرد؛ برای این سیر هم باید از یک جایی شروع کرد. نمیشود که انسان از اسلام شروع نکند و مؤمن بشود. تا وقتی که انسان نام حضرت را نشنیده، اقرار نمیکند.
بعضیها ایمان را یک امر باطنی مجمل میگیرند که همه میتوانند مؤمن باشند. اما این درست نیست؛ باید اول با حضرت مواجه بشوید و دعوت حضرت را قبول کنید، توحیدی را که حضرت فرمودهاند قبول کنید، بعد آرامآرام رفعت پیدا میکنید و این حقیقت در قلب شما ظاهر میشود، بعد هم به ولایت ائمه علیهم السلام میرسید و مؤمن میشوی.
پس اینگونه نیست که کسی بدون عبور از وادی اسلام، باطن ایمان را پیدا کند. این روایت میخواهد این را بفرماید. نمیشود آدم وارد وادی اسلام نشود و مؤمن بشود. مؤمن شدن، سیر دارد و از اسلام شروع میشود. هر مؤمنی باید وادی اسلام را طی کند؛ [باید] با حضرت سیر کند و ظواهر دین را قبول کند. اتفاقاتی باید بیفتد تا این ظاهر، به یک امر باطنی و قلبی هم تبدیل بشود و به امر امامت و ولایت اضافه بشود. این ایمان میشود.
پس این روایت میخواهد بفرماید: «الْإِيمَانُ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامُ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ»؛ نمیشود مؤمن باشی و مسلم نباشی. حضرت دارند همان تباین را بیان میکنند. اسلام و ایمان، متباین نیستند، با هم تفاوت دارند. اما اختلافشان این است که مؤمن مسلم هم هست، ولی مسلم لزوماً مؤمن نیست. اسلام با ایمان ملازمه ندارد.
روایت سوم
روایت بعدی همانگونه که مرحوم مجلسی فرمودهاند، تقریباً جمعبندی روایت اول است. «عَنْ فُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ وَ لَا يُشَارِكُهُ الْإِسْلَامُ»؛ این یک. دوم: «إِنَّ الْإِيمَانَ مَا وَقَرَ فِي الْقُلُوبِ وَ الْإِسْلَامَ مَا عَلَيْهِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ وَ حَقْنُ الدِّمَاءِ»؛ اسلام یک امر ظاهری است و آثاری هم دارد. کأنه «وَ الْإِسْلَامَ مَا عَلَيْهِ الْمَنَاكِحُ»؛ یعنی اسلام امر قلبی نیست، یک امر ظاهری است و آثار ظاهری هم دارد. پیداست که «وَ الْإِسْلَامَ مَا عَلَيْهِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ»، امر قلبی نیست؛ لذا اگر اسلام امر قلبی بود، در کنار این موارد قرار نمیگرفت.
ایمان آن چیزی است که در قلب، سکون و ثبات پیدا میکند، قرار پیدا میکند. اسلام هم آن چیزی است که به ثبات قلبی احتیاج ندارد. اثرش هم مناکح و مواریث و دماء است. «وَ الْإِيمَانَ يَشْرَكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يَشْرَكُ الْإِيمَانَ». همان مضمون قبل است و چیز اضافهای بر آن روایت ندارد.
روایت چهارم
روایت چهارم باب، یک مطلب اضافه دارد. در اضافه این روایت، حضرت تمثیلی فرمودهاند و یک مَثل ذکر کردهاند که در خود آن مَثل، نکاتی وجود دارد. سند روایت، سند خوبی است: «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ الْكِنَانِيِّ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ أَيُّهُمَا أَفْضَلُ الْإِيمَانُ أَوِ الْإِسْلَامُ فَإِنَّ مَنْ قِبَلَنَا يَقُولُونَ إِنَّ الْإِسْلَامَ أَفْضَلُ مِنَ الْإِيمَانِ»؛ یک عده در جوار ما و نزد ما هستند که سخنشان این است: اسلام از ایمان افضل است. «فَقَالَ الْإِيمَانُ أَرْفَعُ مِنَ الْإِسْلَامِ»؛ حضرت «أَفْضَلُ» را به «أَرْفَعُ» تبدیل کردند و فرمودند ایمان، مقام رفیعتری است. این همان چیزی است که حضرت قبلاً فرمودند. ایمان، درجه بالاتری در سیر انسان است. سیر از اسلام شروع میشود و به ایمان میرسد. البته پیداست که حضرت دارند کدام اسلام را بیان میکنند؛ همین اسلامی که توضیحش داده شد و همین چیزی که عامة الناس دارند. حضرت میخواهند بفرمایند این اسلام، مادون ایمان است.
البته یک اسلام دیگری در اصطلاح داریم که آن اسلام، بالاتر از بعضی مقامات ایمان است، ولی این اسلامی که عامه دارند نیست. اسلام عامه، همین است که نماز میخوانند، روزه میگیرند و شهادتین میگویند، ولی به مقام ایمان نرسیدهاند. حال ممکن است ضال باشند، ممکن هم هست که منافق باشند؛ درجات و درکاتی دارند.
ـ رفعت ایمان بر اسلام ظاهری
حضرت دارند این اسلام را توضیح میدهند. آنهایی که میگفتند اسلام افضل است، شاید میخواستند همین اسلام را بگویند که افضل است؛ یعنی مسلمان شدن از مؤمن شدن افضل است و اگر مسلمان بشوی، به مقام بالایی رسیدهای. آنها فروع اسلام است. حضرت میخواهند بفرمایند ایمان از فروع نیست، بلکه یک مقام رفیعتر است. کأنه آنها میگفتند همین اسلام اصل است و ایمان از فروع است. مثل اینکه شما میگویید ایمان از عمل ارفع است و آنها فرع بر ایماناند، کأنه آنها ایمان را فرع اسلام میدیدند و میگفتند اصل مسلمان شدن است. وقتی انسان مسلمان بشود، یکی از شعبش این است که مؤمن هم میشود؛ یعنی مؤمن شدن یک فضیلت است و اصل اسلام است.
حضرت میفرماید: نه؛ یک ظاهر است و یک باطن. اینگونه نیست که اسلام اصل باشد و ایمان فرع باشد. اسلام یک مقام است و ایمان هم یک مقام رفیعتر از این اسلامی است که عامه میفهمند. کأنه ارتکاز و فرهنگی بوده که باعث شده حضرت بفرمایند اسلام ارفع از ایمان نیست؛ افضل هم نیست، «الْإِيمَانُ أَرْفَعُ مِنَ الْإِسْلَامِ».
ـ تمثیل اسلام و ایمان به مسجدالحرام و کعبه
«قُلْتُ فَأَوْجِدْنِي ذَلِكَ»؛ بهگونهای بیان کنید که واجد این مطلب بشوم و آن را بفهمم. کأنه میگوید مطلب را یافت نکردم، بهگونهای بگویید که مطلب را یافت کنم. حضرت یک مثل فقهی از او پرسیدند، «قَالَ مَا تَقُولُ فِيمَنْ أَحْدَثَ فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ مُتَعَمِّداً»؛ اگر عمداً از کسی در مسجد الحرام، حدثی صادر بشود، مثلاً بول یا غائطی از او صادر بشود حکمش چیست؟ یعنی اگر کسی مسجد را نجس کند، حدث فی المسجد کند، اما متعمداً، نه اینکه سهواً یا مضطراً یا جاهلاً یا ناسیاً. «قَالَ قُلْتُ يُضْرَبُ ضَرْباً شَدِيداً»؛ مجازات میشود. «قَالَ أَصَبْتَ قَالَ فَمَا تَقُولُ فِيمَنْ أَحْدَثَ فِي الْكَعْبَةِ مُتَعَمِّداً قُلْتُ يُقْتَلُ قَالَ أَصَبْتَ»؛ کأنه این از باب هتک کعبه است و حرمت کعبه هم جزء ضروریات است؛ لذا کسی که این کار را میکند، دارد عملاً انکار ضروری میکند و اسلام را هتک میکند. نکتۀ حکم هم باید بحث بشود.
سپس فرمودند: «أَ لَا تَرَى أَنَّ الْكَعْبَةَ أَفْضَلُ مِنَ الْمَسْجِدِ»؛ نمیبینید که کعبه، از مسجد افضل است؟ «وَ أَنَّ الْكَعْبَةَ تَشْرَكُ الْمَسْجِدَ وَ الْمَسْجِدُ لَا يَشْرَكُ الْكَعْبَةَ». معنای این «تَشْرَكُ» و «لَا يَشْرَكُ» چیست؟ یعنی هر حکمی که حرم و مسجد دارد، کعبه هم دارد، اما کعبه یک سری احکام اختصاصی دارد که مسجد ندارد. ممکن است مقصود این باشد. ایمان هم همینگونه است؛ هر حکم و اثری که اسلام دارد، ایمان هم دارد، اما ایمان یک سری آثار و احکام اضافه دارد که بر اسلام مترتب نیست.
حال اگر یک قدم از آثار جلوتر بروید، متوجه میشوید که هر دو حرمت دارند، ولی مقام ایمان ارفع است و حرمت بیشتری دارد؛ موقف باطنی رفیعتری دارد. این احکام صوری نیست، حقیقتی دارد؛ لذا این احکام، احکام مسجد و کعبه است. ولی احکامی که کعبه دارد، احکام ارفعی است، بهخاطر اینکه مقامش رفیعتر است. این یک احتمال است.
احتمال دیگری هم که در روایات دیگر متعدداً آمده که بعضیهایشان را هم میخوانیم، این است که اگر کسی وارد کعبه بشود، حتماً وارد مسجد شده، ولی ممکن است کسی وارد مسجد بشود و وارد کعبه نشود؛ کعبه، مسجد هم هست، ولی مسجد، کعبه نیست. اگر بخواهیم با اصطلاح منطقی بگوییم میشود عام و خاص مطلق؛ کعبه مسجد است و مسجد کعبه نیست. بله، آن قسمتی از مسجد که ذیل کعبه است، کعبه هم هست؛ این معنایش این است که کعبه، مسجد است، اما هر کجا مسجد است، لازم نیست که کعبه باشد.
علی ای حال حضرت اینگونه توضیح دادند و گفتند اینها دو حریم هستند و هر کدام هم احکام خودشان را دارند. کعبه، احکام مسجد را دارد، اضافهتر هم دارد. ایمان و اسلام هم همینگونه هستند. اسلام و ایمان، دو وادی هستند.
ـ تبیین اسلام و ایمان به عنوان دو وادی ذیل نبی اکرم
حال ممکن است کسی بگوید اینجا حضرت دارند وادی اسلام و ایمان را توضیح میدهند، نه اسلام و ایمان یک شخص را؛ یعنی ما دو وادی داریم. با نبیاکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دو وادی گشوده میشود: یک وادی، وادی اسلام است که واقعاً عالمی است؛ یک وادی هم وادی ایمان. وادی ایمان، اخص از وادی اسلام است. پس دو عالم است و حضرت دو باب را به روی ما باز میکنند. حال یک عده وارد وادی اسلام میشوند و وارد وادی ایمان نمیشوند؛ برخی هم هستند که وارد وادی ایمان هم میشوند.
هر کدام از اینها هم برای خودشان حرمتی دارند؛ اسلام حرمتی دارد، ایمان حرمتی دارد. مثلاً اگر کسی شهادتین را انکار کند و حرمت اسلام را بشکند، مسلمان نیست؛ اگر هم کسی گناه کبیره مرتکب بشود، حرمت عالم ایمان را شکسته است. هر کدام خصوصیاتی دارند، ولی کسی که گناه کبیره بکند، حرمت اسلام را نشکسته، مسلمان است و از اسلام بیرون نمیرود. بنابراین دو وادی و دو عالم هستند و ورود به هر کدام آدابی دارد. آداب اسلام، در ایمان هم هست، ولی آداب ایمان در اسلام نیست.
ـ تبیین اسلام و ایمان به عنوان اسلام و ایمان هر شخص
شاید حضرت اینجا میخواهند این را توضیح بدهند که اسلام و ایمان، دو وادی هستند. گرچه میشود [کلام حضرت را] با ایمان و اسلام شخص هم توضیح داد. در شخصی که مسلم میشود و به ایمان میرسد، دو امر محقق میشود؛ امر اسلام و امر ایمان. امر ایمان، امر باطنیتری است، همان چیزی است که در روایات توضیح داده شده. میشود در مورد اسلام و ایمان شخص هم توضیح داد؛ وقتی اسلام و ایمان شخص را مقایسه میکنیم، اسلام امر ظاهری است و ایمان، یک امر باطنی؛ باطن همین ظاهر و سیر از ظاهر به باطن است که مقام رفیعتری است. اگر ایمان و اسلام یک فرد را ببینید، اینگونه است؛ اگر وادی اسلام و ایمان را هم ببینید که ما وارد آنها میشویم، مثل حرم و کعبه است.
بعید نیست که این عبارات، توضیح وادی ایمان و اسلام باشد که هر کدام احکام و حرماتی دارند. وقتی ما شهادتین میگوییم، با حضرت وارد وادی اسلام میشویم. وقتی هم که اینها به قلب ما میرسد، با حضرت در سیر خودمان، وارد یک وادی باطنیتر میشویم. ایمان و اسلام، فقط ایمان و اسلام ما نیست، بلکه حقیقت این دو وادی است. ما با عالم اسلام و ایمان، ارتباط پیدا میکنیم. این هم نکتهای است که شاید این روایت، ناظر به این امر هم باشد.
در معارف هم مفصل بحث میشود که حقیقت کلمۀ ایمان، امام علیه السلام است. روایتی ذیل آيۀ «حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإيمانَ»[۷] نقل شده که ایمان، یعنی امیرالمؤمنین (ع). [بنابراین] معنایش این است که ما یک ایمان و اسلام، جدای از ایمان و اسلام خودمان داریم. وقتی که ما مؤمن میشویم، با آن عالم ایمان مرتبط میشویم؛ وقتی مسلم میشویم، با عالم اسلام مرتبط میشویم. آن اسلامی هم که منفصل از ما محقق است، باطنی دارد؛ باطنش عالم ایمان و وادی ایمان است. ایمان هم ظاهری دارد که وادی اسلام است. اگر کسی وارد عالم ایمان بشود، وارد عالم اسلام هم شده. این یک معناست.
معنای دیگر این است که سیر خود انسان هم همینگونه است؛ [یعنی سیر] از اسلام به ایمان است. اول ظاهر اسلام در انسان محقق میشود و بعد باطن اسلام که امر باطنی است ـ یعنی ایمان ـ محقق میشود.
[در پاسخ به اشکال:] بعید نیست که آن روایت هم ناظر به این باشد. بهراحتی نمیشود، ولی اگر یک مقدار توضیح داده بشود ممکن است بگویید که باطن اسلام، امام است و اگر انسان سیر کند و به امام برسد، به کعبه رسیده. تا وقتی که به امام نرسیدهای وارد کعبه نشدهای، فقط وارد حرم شدهای. حالا سؤال اینکه پس خود نبیاکرم (ص) کعبه نیستند، کعبه امام است؟ اینکه [فرمودند] مقامات ائمه، مقامات وجود مقدس نبیاکرم (ص) است، توضیح دارد. همراهی و سیر با حضرت، عوالمی دارد. اگر کسی به باطن حضرت راه پیدا کند، به کعبه میرسد. ظاهر مقامات حضرت هم [همین] شهادتینی که گفته [میشود. شهادتین هم] از شعاع وجودی حضرت است. اگر حضرت نمیآمدند، همین شهادتین را هم کسی نمیگفت. یکی از شعاعهای وجودی حضرت، اسلام است. اسلام یک عالم ظاهری است که با حضرت محقق شده؛ یک عالم باطنیتر هم هست که آن هم از شئون حضرت است. این مسیر را سیر کنید. حقیقت ایمان، خود حضرت هستند؛ حقیقت اسلام هم خود حضرت هستند، منتها در ظاهر و باطن تنزل پیدا میکنند. اینها بحثهایی است که انشاءالله بعداً به آن میرسیم.
به نظر میآید نکاتی که در این روایت هست، این است که گفتهاند اسلام افضل است، مقصودشان از اسلام، همین اسلامی بوده که مسلمانها دارند، این را افضل میدانستند و ایمان را فرع بر این میدانستند. حضرت فرمودند اینگونه نیست که فرع و اصل باشد، بلکه سیر در مراتب است و ظاهر و باطن است؛ سیر از یک وادی به یک وادی باطنیتر است. کسی که میخواهد به کعبه برود، باید وارد مسجد الحرام بشود و یک مناسکی را رعایت کند تا وارد کعبه بشود. ایمان هم همینگونه است؛ ایمان یک عالم است و اسلام یک عالم.
کأنه حضرت دارند در رابطه با ایمان و اسلام بیرون از وجود ما بحث می کنند. گرچه اگر ناظر به خودمان هم بحث بکنیم، همینگونه است؛ اسلام ما مقام ظاهری است و وقتی که به سمت باطن سیر میکنیم، مقام ایمان میشود. بعد حضرت فرمودند: «كَذَلِكَ الْإِيمَانُ يَشْرَكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامُ لَا يَشْرَكُ الْإِيمَانَ»؛ کما اینکه «أَنَّ الْكَعْبَةَ تَشْرَكُ الْمَسْجِدَ وَ الْمَسْجِدُ لَا يَشْرَكُ الْكَعْبَةَ»؛ هم از لحاظ احکام و هم از لحاظ موقعیت و موقف.
روایت پنجم
ـ استقرار ایمان در قلب انسان
روایت پنجم که نسبتاً روایت مفصلی است، از لحاظ سند، خوب است. البته سهل بن زیاد در سند روایت هست که قابل قبول است. «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ حُمْرَانَ بْنِ أَعْيَنَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ»؛ سند، سند مقبولی است. «قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ الْإِيمَانُ مَا اسْتَقَرَّ فِي الْقَلْبِ وَ أَفْضَى بِهِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ». حضرت یا ابتدائاً فرمودند یا سؤال و جوابی بوده.
میگوید من از حضرت شنیدم که حضرت فرمودند: «الْإِيمَانُ مَا اسْتَقَرَّ فِي الْقَلْبِ»؛ ایمان، امر و حقیقتی است که در مقام قلب انسان مستقر است. حال این مقام قلب [چیست] را باید در جای خودش توضیح بدهیم. این روایات، تفصیل این امر را برای ما روشن میکند که مقام قلب و استقرار چیست؟ ولی فی الجمله حضرت میفرمایند ایمان، امری است که در قلب مستقر میشود.
ـ توجه قلب انسان به خداوند در پرتو ایمان
«وَ أَفْضَى بِهِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ». «أَفْضَى»؛ یعنی دو چیز را به هم واصل، متصل و مرتبط میکند. [در واقع] ایمان آن امری است که «مَا اسْتَقَرَّ فِي الْقَلْبِ» و آن امر مستقر، «أَفْضَى»، انسان را به خدا متصل میکند. ظاهراً فاعل «أَفْضَى» به قلب برمیگردد؛ میتواند به مؤمن هم برگردد، ولی ظاهراً به قلب برمیگردد. ایمان آن امری است که در قلب مستقر میشود و «أَفْضَى» قلب را سیر میدهد و به خدا متصل میکند. البته «أَفْضَى»، در لغت به معنی اتصال است، ولی وقتی که با «إِلَى» میآید، به معنی سیر به طرف خاصی و قرب است؛ لذا مرحوم فیض، «أَفْضَى بِهِ إِلَى اللَّهِ» را اینگونه معنا کردند که «جعل وجه القلب الی الله». پس «أَفْضَى» به معنی «أوصل» است، ولی وقتی با «اللَّهِ» متعدی میشود، معنایش این میشود، به سمت خدای متعال متوجه و هدایت کرد.
بنابراین ایمان آن امر قلبی است که در مقام قلب مستقر میشود. وقتی مستقر شد، قلب را متوجه خدای متعال میکند. اسلام اینگونه نیست؛ ممکن است کسی مسلمان باشد، ولی قلبش متوجه حضرت نباشد و فقط ظواهری داشته باشد. توجه قلب، با ایمان حاصل میشود.
ـ تصدیق ایمان قلبی با طاعت و تسلیم در عمل
«الْإِيمَانُ مَا اسْتَقَرَّ فِي الْقَلْبِ وَ أَفْضَى بِهِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ وقتی اینگونه شد، «وَ صَدَّقَهُ الْعَمَلُ بِالطَّاعَةِ لِلَّهِ وَ التَّسْلِيمِ لِأَمْرِهِ»؛ اگر ایمان در قلب مستقر بشود و قلب متوجه خدای متعال بشود، عمل هم او را تصدیق میکند و در عمل ظاهر میشود. عمل هم، طاعت و تسلیم است و دیگر صرفاً عمل ظاهری نیست، لذا نمازی که مؤمن میخواند، با نماز مسلم فرق میکند. نماز مؤمن، ناشی از مقام توجه قلب و حضور قلب است، لذا به طاعت و تسلیم تبدیل میشود و صرفاً یک عبادت ظاهری نیست. «وَ صَدَّقَهُ الْعَمَلُ بِالطَّاعَةِ لِلَّهِ وَ التَّسْلِيمِ لِأَمْرِهِ»؛ ایمان، مقام طاعت و تسلیم نسبت به امر است. «بِالطَّاعَةِ لِلَّهِ وَ التَّسْلِيمِ لِأَمْرِهِ»؛ مقام طوع نسبت به خدای متعال است. طوع، یعنی پیروی با رغبت.
ـ اسلام: قول یا فعل ظاهری
«وَ الْإِسْلَامُ مَا ظَهَرَ مِنْ قَوْلٍ أَوْ فِعْلٍ». اگر «أَوْ» باشد بعید نیست که حضرت بخواهند بفرمایند که گاهی آن چیزی که از انسان ظاهر میشود، قول است؛ یعنی شهادتین میگوید. گاهی هم فعل است؛ نماز و روزه و همین کارهایی که مسلمانها انجام میدهند که لازمۀ آن اقرار زبانی هم هست. اگر کسی مسلمان است و ما با او زندگی میکنیم، نمیگوییم شهادتین هم بگو؛ کأنه شهادتین، از همین فعل کشف میشود. لذا در بعضی از روایات، شهادتین و فعل را با هم جمع کرده بود. این روایت میخواهد بگوید کسی که شهادتین بگوید و کاری نکند که آن را نفی بکند، یا عملی انجام بدهد که ظاهرش اقرار است، بهعنوان مسلمان شناخته میشود. اگر هم اینها با هم جمع بشود، جمع شده؛ اینجا واو نیست.
«مِنْ قَوْلٍ»، یک امر ظاهری است؛ یا قول ظاهری است و به قلب نرسیده، یا فعلی است که باطن ندارد و ناشی از مقام توجه قلب، طاعت و تسلیم نیست. «مَا ظَهَرَ مِنْ قَوْلٍ أَوْ فِعْلٍ وَ هُوَ الَّذِي عَلَيْهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ مِنَ الْفِرَقِ كُلِّهَا»؛ فِرق مسلمین، این را دارند؛ یا عملی دارند، یا قولی دارند یا هر دو را دارند. این اسلام میشود، ولی ظاهر است و به مقام قلب نرسیده. کأنه افعال ما هم ظاهر و باطن پیدا میکنند. صلاتی که باطن دارد، صلاتی است که از مقام قلب و از توجه به خدای متعال ناشی میشود که نتیجهاش طاعت و تسلیم میشود.
«وَ هُوَ الَّذِي عَلَيْهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ مِنَ الْفِرَقِ كُلِّهَا وَ بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَوَارِيثُ وَ جَازَ النِّكَاحُ وَ اجْتَمَعُوا عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ»؛ کأنه این کاری که مسلمانها دارند و نماز میخوانند، همان ظاهر اسلام است. هم شهادتین اینها ظاهری است و هم فعلشان. اگر قول و فعلشان باطن پیدا کند، ایمان میشود.
بنابراین از این روایت استفاده میشود که عالم اسلام، عالم اقرار ظاهری و عمل ظاهری است. حتی اگر یکی هم باشد، کفایت میکند و لازم نیست هر دو با هم باشند؛ بهشرطی که یکدیگر را نقض نکنند. گاهی کسی در قول چیزی را میگوید، ولی عملی میکند که آن را نقض میکند. گاهی هم چیزی را در عمل به جا میآورد، با مسلمانها به مسجد میآید، نماز میخواند، روزه میگیرد و حج میرود، ولی حرفی میزند که آنها را نقض میکند. اگر یکی از اینها هم برای کسی باشد و دیگری را نقض نکند، آن کس محکوم به اسلام است و آثار اسلام بر او مترتب میشود. لذا اگر کسی در جمع مسلمانهاست و اعمال اسلامی را انجام میدهد، وقتی که میخواهد ارث ببرد، نمیگویند شهادتین را بگو تا ارث ببری؛ این اعمال کاشف از اقرار هم هست. در رابطه با اقراری هم که عمل آن را نقض نکند، نمیگویند تو نماز نمیخوانی پس ارث نمیبری، مگر اینکه کاری انجام بدهد که اقرارش را نقض بکند.
ـ امکان ورود به وادی ایمان بعد از ورود به وادی اسلام و خروج از وادی کفر
«وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَوَارِيثُ وَ جَازَ النِّكَاحُ وَ اجْتَمَعُوا عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ فَخَرَجُوا بِذَلِكَ مِنَ الْكُفْرِ»؛ کسانی که وارد اسلام میشوند، از وادی کفر خارج شدهاند. حالا مؤمن شدهاند؟ نه؛ «وَ أُضِيفُوا إِلَى الْإِيمَانِ»؛ یک نسبتی با عالم ایمان دارند و از این به بعد میتوانند وارد وادی ایمان بشوند. قبل از این، اصلاً نسبتی با ایمان نداشتند، بیرون وادی اسلام بودند و نمیتوانستند با ایمان نسبت داشته باشند. وقتی وارد اسلام شدند، یک نسبتی بین اینها با ایمان برقرار شد. حالا میتوانند از این ظاهر، به باطن سیر کنند و به حقیقت برسند. قبل از آن اصلاً ارتباطی با عالم ایمان نداشتند. کسی که با نبیاکرم (ص) مأنوس نیست و حضرت را قبول ندارد، ربطی به عالم ایمان ندارد. وقتی این ظاهر را گفت، میتواند وارد وادی ایمان هم بشود.
ـ مشارکت ایمان با اسلام در قول و فعل
«وَ الْإِسْلَامُ لَا يَشْرَكُ الْإِيمَانَ وَ الْإِيمَانُ يَشْرَكُ الْإِسْلَامَ وَ هُمَا فِي الْقَوْلِ وَ الْفِعْلِ يَجْتَمِعَانِ»؛ اسلام و ایمان، در قول و فعل جمع میشوند. شهادتین میگوید، نماز میخواند، روزه میگیرد، ولی یکی ظاهر است و دیگری باطن؛ یکی مقام قلبی دارد و یکی ندارد. کأنه روایت میخواهد بفرماید که نماز ظاهری مؤمن هم باطنی دارد. هم شهادتین به قلب رسیده و هم عباداتش ناشی از مقام قلب است؛ بر خلاف مسلم که شهادتین و ارکان اعمال مسلم، همه ظاهری است و به قلب نرسیده. بنابراین انسان تا وقتی که وارد این وادی هم نشود، نمیتواند وارد وادی ایمان بشود. از اینجا که وارد بشود، تازه نسبتی با عالم ایمان برقرار میکند. این ظاهر این روایت است.
بعد حضرت دوباره همان مثال را تکرار کردند: «كَمَا صَارَتِ الْكَعْبَةُ فِي الْمَسْجِدِ وَ الْمَسْجِدُ لَيْسَ فِي الْكَعْبَةِ»؛ عالم ایمان، در وادی اسلام است، ولی اسلام در وادی ایمان نیست. «وَ كَذَلِكَ الْإِيمَانُ يَشْرَكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامُ لَا يَشْرَكُ الْإِيمَانَ»؛ سپس حضرت «مَا اسْتَقَرَّ فِي الْقَلْبِ» را با این آیه بیان میکنند: ««قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ» فَقَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَصْدَقُ الْقَوْلِ»؛ کأنه حضرت ناظر به آن اختلافی که بوده که آنها میگفتند اسلام و ایمان یکی است و با هم تفاوت ندارند، یا اسلام ارفع است، میفرمایند حرف خدا اصدق القول است و ختم کلام و فصل کلام است. [در واقع حضرت] بیان خودشان را با این آیه توضیح فرمودند.
پس اگر این ظاهر به مقام قلب نرسد، ایمان نیست. وقتی هم که به مقام قلب برسد، عبادات باطن دیگری پیدا میکنند. فعلاً تا اینجا اینگونه توضیح میدهند و بیان نشده که مثلاً ولایت جزء ایمان است یا نه؟ و اگر ولایت شرط است، ورود به وادی باطن و قلب، چه نسبتی با ولایت دارد؟ [در این روایت] توضیح داده نشده که میشود کسی بدون ولایت به باطن برسد یا نمیشود.
[در پاسخ به اشکال:] «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً»؛[۸] شأن نزول این آیه را بهگونهای گفتهاند که آیه را یک مقدار گم میکند. سیاق آیه را ببینید؛ در مورد امر ولایت است. شأن نزول آیه این است که زبیر با کسی سر حق آب اختلاف کرده بود که چه کسی زودتر زمینش را آب بدهد، حضرت هم بر اساس قواعد فرمودند که زبیر اول زمینش را آب بدهد. این شخص وقتی بیرون آمد، گفت حضرت بهنفع اقوام خودش حکم کرد.
اما شأن نزول اصلی در سیاق آیه، مربوط به امر ولایت است که ذیل آیۀ «أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»[۹] نازل شده است و به اینجا میرسد که «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ». مهمترین حکمی که حضرت کردند، «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»[۱۰] بوده؛ امر امامت بوده. بنابراین کسی که باطناً حرج داشته باشد، مؤمن نیست. تسلیم در این امور، شرط ایمان است. البته مرحوم مجلسی بحثی در روایت قبلی دارند که چون خلاف ظاهر روایت بود، من دیگر متعرض آن نشدم.
[در پاسخ به اشکال:] ممکن است بگویید تسلیم محض برای مقامات کمال است. ولی آیا کسی که نسبت به بعضی از احکام امر ولایت در دلش ناراحت باشد، مثلاً ناراحت باشد که چرا امیرالمؤمنین (ع) امام شده، مؤمن است؟ مثلاً بگوید اگر فلانی از طائفه و قوم ما امام میشد بهتر بود؛ امیرالمؤمنین (ع) سختگیرتر است و او راحتگیرتر. انصار جمع شدند و گفتند باید از ما باشد، قریش گفتند از ما باشد؛ این شوخیها با امر امامت، با ایمان نمیسازد.
مرحوم مجلسی ذیل روایت اول میفرمایند: «أن المراد بالشهادة و التصديق الإقرار الظاهري»؛[۱۱] میگویند شاید مراد از تصدیق، تصدیق باطنی باشد. شهادت، تصدیق است، منتها تصدیق باطنی؛ مثل عدالت که یک امر باطنی است. بعضی گفتهاند که عدالت، امر باطنی است و ملکه است، اما این ملکه را از طریق عمل کشف میکنیم و اگر کسی حسن ظاهر داشته باشد، این را اماره قرار میدهیم. مرحوم مجلسی میگویند ممکن است کسی بگوید اصلاً اسلام، همان شهادت باطنی است، منتها این ظاهر، اماره بر آن قرار داده شده. لذا تا وقتی که حرفی بر خلاف نزده و ظاهر هم دارد، میگوییم باطن هم دارد. البته این معنا، معنایی نیست که بشود به روایت نسبت داد، لذا من عرض نکردم.
علی ای حال حضرت در این روایت میفرمایند ایمان امر قلبی است و قلب را متوجه خدای متعال میکند. وقتی انسان متوجه خدای متعال بشود، در عمل، طاعت و تسلیم اتفاق میافتد؛ اتفاقی در انسان میافتد که غیر از شهادت ظاهری است که مسلمانها دارند، ولی به آن مقام نرسیدهاند.
[در پاسخ به اشکال:]
بله؛ ظاهر، همان ظاهر است، ولی عمل، عمل دیگری است. عمل مؤمن باطن دارد، ولی آن عمل، باطن ندارد؛ مثل گردوی پوک و غیرپوک است؛ مثل جسدی است که روح دارد و جسدی که روح ندارد.
تنزل ایمان، در مقام عمل است. ایمان در مقام عمل، تنزل پیدا میکند، جاری میشود و روح عمل است؛ یعنی میگویند اگر عمل نداشته باشد که پیداست که ایمان وارد قلبش نشده. اگر به مقام قلب برسد، باید در مقام عمل هم طاعت و تسلیم ظاهر بشود. پس وقتی که ایمان ظاهر میشود، عمل، او را تصدیق میکند، ایمان هم در عمل جاری میشود
نه؛ معلوم نیست. مقام طاعت و تسلیم نیست. وقتی که ایمان به قلب میرسد، مقام طاعت و تسلیم پیدا میشود. عمل، تنزل ایمان است؛ عمل در مقام طاعت و تسلیم، روحی دارد.
[در پاسخ به اشکال:] مستضعف است یا نه؟ مثلاً آيا اینهایی که دست حضرت را در دست نبیاکرم (ص) دیده بودند، بعد جمع شدند و با هم بنای دیگری گذاشتند، در شبهای ماه رمضان هم یک ساعت نماز تراویح میخواندند و اشک میریختند، یک جزء قرآن هم در آن میخواندند، در قلبشان ایمان است؟ همهاش ظاهر است.
مقصود شما از تصدیق، این حالات اشکریختن و شلوغکاری است یا تسلیم قلب است؟ نکتۀ اصلی تسلیم قلب اینجاست که آيا پیامبر را قبول داری؟ میگویید یک عده مستضعف هستند و سخن پیامبر به ایشان نرسیده. میگویم بله، ممکن است کسی مستضعف باشد. ولی دیگر نمیشود که بگویید کسی که این امر به او رسیده و انکار میکند، مقام ایمان دارد.
آنهایی که ایمان را تنزل میدادند بهخاطر این بود که میخواستند بگویند ما مؤمن هستیم و «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا»[۱۲]های قرآن را متوجه خودشان و منصرف به خودشان بدانند. میگفتند اسلام اصل است و ایمان هم از فروعش است. ایمان و اسلام را اینگونه معنا میکردند تا خودشان را مخاطب آیات مؤمنین بدانند. حضرت فرمودند اینگونه نیست. قرآن میگوید ایمان، امر قلبی است و اسلام، یک امر ظاهری.
ـ فضیلت مؤمن بر مسلمان در اعمال، نه احکام شرعی
«قُلْتُ فَهَلْ لِلْمُؤْمِنِ فَضْلٌ عَلَى الْمُسْلِمِ فِي شَيْءٍ مِنَ الْفَضَائِلِ وَ الْأَحْكَامِ وَ الْحُدُودِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ»؛ آیا مؤمن فضیلتی بر مسلم دارد؟ همچنین در احکام و حدود با هم تفاوتی دارند؟ آيا حدودی هست که بر مسلم جاری باشد و بر مؤمن جاری نباشد؟ مثلاً آیا اینگونه است که اگر مؤمن دزدی کند حد نمیخورد؟ یا اینگونه نیست؟ مقصود از فضائل، فضائل دنیوی و فضائل ظاهری اسلام است. احکامی است که کفار ندارند. کفار نمیتوانند ارث ببرند، ولی مسلمان ارث میبرد. حال سؤال سائل این است که آیا مؤمن فضیلتهای ظاهری و احکام و حدود خاصی دارد؟
حضرت فرمودند: «لَا هُمَا يَجْرِيَانِ فِي ذَلِكَ مَجْرَى وَاحِدٍ»؛ مقصود فضائل باطنی نیست، و الا در فضای باطنی که معلوم است مؤمن افضل از کافر و از غیرمؤمن است. «وَ لَكِنْ لِلْمُؤْمِنِ فَضْلٌ عَلَى الْمُسْلِمِ فِي أَعْمَالِهِمَا»؛ احکامشان یکی است، ولی اعمال اینها افضل از آنهاست. «وَ مَا يَتَقَرَّبَانِ بِهِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ در آنچه که بهواسطۀ آن متقرب میشوند، مؤمن افضل است. نماز و روزه مؤمن با نماز و روزه غیرمؤمن فرق میکند؛ ولی نمازش همان هفده رکعت است.
ـ فضل مؤمن بر مسلمان در اعمال، به دلالت آیه «فیضاعفه له اضعافا کثیرة» و اختصاص آن به مومنین
حمران بن اعین به حضرت عرض کرد خدای متعال میفرماید: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها»؛[۱۳] کسی که کار خیر انجام بدهد، مزدش ده برابر است. «وَ زَعَمْتَ أَنَّهُمْ مُجْتَمِعُونَ عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ مَعَ الْمُؤْمِنِ»؛ شما هم فرمودید که اینها در عمل، با هم یکی هستند و حدود عملشان یکی است؛ نمازشان یک نماز است، حجشان یک حج است. حال وقتی حجشان یک حج است و در اعمال با هم تفاوتی ندارند و خدا هم فرموده کسی که حسنه بیاورد، «فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها»، پس همه یکساناند. چگونه عمل یکی از دیگری افضل است؟
«قَالَ أَ لَيْسَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً»»؛ [حضرت فرمود] این آیه «فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثيرَةً»[۱۴]را نخواندهاید، فقط آیه «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها» را خواندی. «مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثيرَةً».
وقتی آیۀ «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها»،[۱۵] نازل شود، حضرت از خدای متعال تقاضای بیشتری کردند که به امتشان ثواب بیشتری بدهند؛ لذا لحن آیه عوض شد: «مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثيرَةً». حضرت فرمودند وقتی خدای متعال میفرماید «كَثيرَةً»، یعنی بیحد و دیگر جای دعای بعدی نیست، منتها عمل باید به قرض الحسن تبدیل بشود.
در روایات نقل شده که قرض الحسن، «صِلَةِ الْإِمَامِ»[۱۶] است. کسی که به امام برسد، اعمالش قرض الحسن میشود. کسی که اعمالش در وادی ولایت امام باشد و جان و مالش را تقدیم به امام کند، قرض الحسنه داده است. اگر میخواهید بهتر بشود، باید به اینجا برسید. این آیه برای مؤمن است. کأنه حضرت میخواهند بگویند این آیه، برای همه نیست. قرض الحسن کار مؤمن است؛ کسی که مؤمن نیست، نمیتواند به خدا قرض الحسن بدهد.
«أَ لَيْسَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً» فَالْمُؤْمِنُونَ هُمُ الَّذِينَ يُضَاعِفُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُمْ حَسَنَاتِهِمْ لِكُلِّ حَسَنَةٍ سَبْعُونَ ضِعْفاً فَهَذَا فَضْلُ الْمُؤْمِنِ وَ يَزِيدُهُ اللَّهُ فِي حَسَنَاتِهِ عَلَى قَدْرِ صِحَّةِ إِيمَانِهِ أَضْعَافاً كَثِيرَةً وَ يَفْعَلُ اللَّهُ بِالْمُؤْمِنِينَ مَا يَشَاءُ مِنَ الْخَيْرِ»؛ علاوه بر این، خیرات دیگر هم هست که خدای متعال به مؤمنین عنایت میکند. «وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثيراً».[۱۷]
نکتهای که اینجا هست، این است که حضرت آيۀ «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها» را راجع به مسلمانها، پذیرفتهاند. ممکن است این، تقیه باشد یا نکتهای در آن باشد، و الا قبلاً گذشت که ثواب بر ایمان است و عمل بدون ایمان، ثواب ندارد. یا شاید آثار ظاهری عمل است که در دنیاست، اما آثار باطنی، برای ایمان است.
س: [آثار ظاهری و باطنی یعنی چه؟]
ج: یعنی عملشان فضیلت بیشتری دارد. ظاهرش هم این است که آنها میخواهند بگویند در عمل که یکی است، ولی فضائلی در ایمان هست که در اسلام نیست. اسلام، آثار ظاهری دارد و ایمان، آثار باطنی. افضل است، یعنی اسلام فقط آثار ظاهریه دارد و ایمان، آثار باطنیه هم دارد. سپس فرمود خدای متعال عمل را هم اضافه میکند؛ این هم یک اضافۀ خاص است که برای مؤمنین است. کأنه آن آیه، به مؤمنین اختصاص دارد و ناظر به غیرمؤمن نیست. اعمال مسلم، «فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثيرَةً» نیست؛ باید مؤمن بشوی. وادی ایمان است که وادی مضاعف شدن عمل است.
ـ وادی اسلام، خارج از وادی کفر و در نسبت با وادی ایمان
«قُلْتُ أَ رَأَيْتَ مَنْ دَخَلَ فِي الْإِسْلَامِ أَ لَيْسَ هُوَ دَاخِلًا فِي الْإِيمَانِ فَقَالَ لَا»؛ [از حضرت سؤال کرد آیا] آنها مؤمن نیستند؟ حضرت فرمودند نیستند، «وَ لَكِنَّهُ قَدْ أُضِيفَ إِلَى الْإِيمَانِ»؛ نسبتی با وادی ایمان پیدا میکند. این همان چیزی است که در اول حدیث هم آمده که «وَ أُضِيفُوا إِلَى الْإِيمَانِ»؛ یعنی تا وارد وادی اسلام نشوید، نسبتی با وادی ایمان ندارید. گاهی آدم میخواهد مؤمن بشود، ولی هنوز هیچ ارتباطی با نبیاکرم (ص) و شهادتین نگفته و حضرت را نمیشناسد؛ این شدنی نیست. باید از آنجا شروع کنی، حضرت را بشناسی، اقرار کنی، با حضرت راه بیایی، نماز بخوانی و روزه بگیری تا آرامآرام، درهای عالم ایمان گشوده بشود. رسیدن به وادی ایمان، سیر میخواهد.
«لَكِنَّهُ قَدْ أُضِيفَ إِلَى الْإِيمَانِ وَ خَرَجَ مِنَ الْكُفْرِ»؛ از عالم کفر خارج شده و نسبتی با ایمان پیدا کرده است. کأنه اسلام، یک وادی وسط بین الکفر و الایمان است. وادی اسلام، وادی بین الکفر و الایمان است. از کفر بیرون آمدی و با ایمان نسبت پیدا کردی. تا وقتی که در وادی کفر هستی، بیگانه هستی. حال که به عالم وسط آمدهای، از عالم کفر خارج شده و با ایمان نسبتی پیدا کردهای.
ـ تمثیل اسلام و ایمان به مسجد الحرام و کعبه
«وَ سَأَضْرِبُ لَكَ مَثَلًا تَعْقِلُ بِهِ فَضْلَ الْإِيمَانِ عَلَى الْإِسْلَامِ أَ رَأَيْتَ لَوْ بَصُرْتَ رَجُلًا فِي الْمَسْجِدِ أَ كُنْتَ تَشْهَدُ أَنَّكَ رَأَيْتَهُ فِي الْكَعْبَةِ قُلْتُ لَا يَجُوزُ لِي ذَلِكَ»؛ اگر دیدی که کسی در مسجد بود، [آیا] میروی شهادت بدهی که در کعبه بود؟ او در مسجد است و فضیلتی دارد، ولی در مسجد بودن غیر از کعبه است. «قَالَ فَلَوْ بَصُرْتَ رَجُلًا فِي الْكَعْبَةِ أَ كُنْتَ شَاهِداً أَنَّهُ قَدْ دَخَلَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ»؛ یک بار هم اینگونه است که ندیدی که به مسجد الحرام بیاید، ولی ناگهان در کعبه او را دیدی؛ آيا میگویی وارد مسجد شده یا میگویی ممکن است به مسجد نیامده باشد؟ نمیشود دیگر؛ حتماً شهادت میدهید و این شهادت هم صحیح است.
«قُلْتُ نَعَمْ»، همینگونه است. «قَالَ وَ كَيْفَ ذَلِكَ»، شما که ندیدی از مسجد داخل بشود، چگونه شهادت میدهی که وارد مسجد شده؟ «قُلْتُ إِنَّهُ لَا يَصِلُ إِلَى دُخُولِ الْكَعْبَةِ حَتَّى يَدْخُلَ الْمَسْجِدَ»؛ این از لوازم عقلی است و معلوم است که کسی که به کعبه آمده، وارد مسجد هم شده. من او را در مسجد ندیدم، ولی میگویم وارد مسجد شده است.
کأنه حضرت میخواهند بگویند کعبه، خودش عین مسجد نیست که شما بگویی خب، کعبه مسجد هم هست؛ این مقام باطنی است، ولی از آنجا باید عبور کنی تا به این برسی. مسجد معبر است. آن نسبتی هم که در روایت قبل میگفت، همین است. این یک مقام باطنی است و از آنجا باید وارد این ساحت بشوی. دو ساحت است و ورود به ساحت باطنی، از ساحت ظاهری ممکن است؛ لذا کسی که وارد کعبه بشود، حتماً وارد مسجد الحرام هم شده، نه اینکه خود کعبه هم جزء مسجد باشد. کأنه کعبه یک مقام باطنی است که از آن وادی باید سیر کنی تا به این وادی برسی.
فرمود تو که ندیدهای. گفت این را میدانم که کسی که وارد کعبه شده، از هوا نیامده، از هوا هم بیاید، از فضای مسجد آمده. نمیشود از فضای مسجد عبور نکرد و به کعبه رسید، چون کعبه وسط مسجد است.
«قُلْتُ إِنَّهُ لَا يَصِلُ إِلَى دُخُولِ الْكَعْبَةِ حَتَّى يَدْخُلَ الْمَسْجِدَ فَقَالَ قَدْ أَصَبْتَ وَ أَحْسَنْتَ ثُمَّ قَالَ كَذَلِكَ الْإِيمَانُ وَ الْإِسْلَامُ»؛ کسی که مؤمن شده، از وادی اسلام عبور کرده. یک عده هم وارد وادی اسلام شدهاند، ولی هنوز به ایمان نرسیدهاند.
اینها روایات باب پانزدهم بود. باب بعدی هم همین مضمون را دارد، منتها از رتبۀ اسلام بحث میکند. رتبه به معنی تقدم اسلام بر ایمان است؛ یعنی تا وارد عالم اسلام نشوی، نمیتوانی مؤمن بشوی. همان مراتب سیر را توضیح میدهد که سیر از وادی کفر به وادی اسلام است و بعد به وادی ایمان. نمیشود اول وادی ایمان را طی کرد و بعد وارد وادی اسلام شد. نمیشود که اصلاً وادی اسلام را طی نکنی و به وادی ایمان بروی. روایات بعدی این را بیشتر توضیح میدهد. البته معارف دقیقۀ دیگری هم دارد. دو روایت لطیف هم دارد که انشاءالله میخوانیم.
انتهانوشتها
. مرآت العقول، ج۷، ص۱۶۴.
. «أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنيرٍ»؛ سورۀ لقمان، آیۀ۲۰.
. «عَنْ دَاوُدَ بْنِ كَثِيرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ أَنْتُمُ الصَّلَاةُ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْتُمُ الزَّكَاةُ وَ أَنْتُمُ الْحَجُّ فَقَالَ يَا دَاوُدَ نَحْنُ الصَّلَاةُ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَحْنُ الزَّكَاةُ وَ نَحْنُ الصِّيَامُ وَ نَحْنُ الْحَجُّ وَ نَحْنُ الشَّهْرُ الْحَرَامُ وَ نَحْنُ الْبَلَدُ الْحَرَامُ وَ نَحْنُ كَعْبَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ قِبْلَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى «فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» وَ نَحْنُ الْآيَاتُ وَ نَحْنُ الْبَيِّنَاتُ وَ عَدُوُّنَا فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْفَحْشَاءُ وَ الْمُنْكَرُ وَ الْبَغْيُ وَ الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصَابُ وَ الْأَزْلَامُ وَ الْأَصْنَامُ وَ الْأَوْثَانُ وَ الْجِبْتُ وَ الطَّاغُوتُ وَ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ يَا دَاوُدُ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنَا فَأَكْرَمَ خَلْقَنَا وَ فَضَّلَنَا وَ جَعَلَنَا أُمَنَاءَهُ وَ حَفَظَتَهُ وَ خُزَّانَهُ عَلَى مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ لَنَا أَضْدَاداً وَ أَعْدَاءً فَسَمَّانَا فِي كِتَابِهِ وَ كَنَّى عَنْ أَسْمَائِنَا بِأَحْسَنِ الْأَسْمَاءِ وَ أَحَبِّهَا إِلَيْهِ وَ سَمَّى أَضْدَادَنَا وَ أَعْدَاءَنَا فِي كِتَابِهِ وَ كَنَّى عَنْ أَسْمَائِهِمْ وَ ضَرَبَ لَهُمُ الْأَمْثَالَ فِي كِتَابِهِ فِي أَبْغَضِ الْأَسْمَاءِ إِلَيْهِ وَ إِلَى عِبَادِهِ الْمُتَّقِينَ»؛ بحار الانوار، ج۲۴، ص۳۰۳.
. «عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ يَا جَابِرُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ ثَلَاثَةَ أَصْنَافٍ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ» فَالسَّابِقُونَ هُمْ رُسُلُ اللَّهِ وَ خَاصَّةُ اللَّهِ مِنْ خَلْقِهِ جَعَلَ فِيهِمْ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُدُسِ فَبِهِ عَرَفُوا الْأَشْيَاءَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْإِيمَانِ فَبِهِ خَافُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُوَّةِ فَبِهِ قَدَرُوا عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ فَبِهِ اشْتَهَوْا طَاعَةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَرِهُوا مَعْصِيَتَهُ وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْمَدْرَجِ الَّذِي بِهِ يَذْهَبُ النَّاسُ وَ يَجِيئُونَ وَ جَعَلَ فِي الْمُؤْمِنِينَ وَ أَصْحَابِ الْمَيْمَنَةِ رُوحَ الْإِيمَانِ فَبِهِ خَافُوا اللَّهَ وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْقُوَّةِ فَبِهِ قَدَرُوا عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الشَّهْوَةِ فَبِهِ اشْتَهَوْا طَاعَةَ اللَّهِ وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْمَدْرَجِ الَّذِي بِهِ يَذْهَبُ النَّاسُ وَ يَجِيئُونَ»؛ الکافی، ج۱، ص۲۷۱.
. «وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى»؛ سورۀ طه، آیۀ۸۲.
. «عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ شُعَيْبٍ قَالَ وَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى «وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى» قَالَ وَ مَنْ تَابَ مِنْ ظُلْمٍ وَ آمَنَ مِنْ كُفْرٍ وَ عَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ اهْتَدَى إِلَى وَلَايَتِنَا وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ»؛ بصائر الدرجات، ج۱، ص۷۸.
. «وَ اعْلَمُوا أَنَّ فيكُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ يُطيعُكُمْ في كَثيرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإيمانَ وَ زَيَّنَهُ في قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ»؛ سورۀ حجرات، آیۀ۷.
. سورۀ نساء، آیۀ۶۵.
. «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً»؛ سورۀ نساء، آیۀ۵۹.
. «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ»؛ سورۀ مائده، آیۀ۶۷.
. مرآت العقول، ج۷، ص۱۵۱.
. «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا وَ اسْمَعُوا وَ لِلْكافِرينَ عَذابٌ أَليمٌ»؛ سورۀ بقره، آیۀ۱۰۴.
. «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلاَّ مِثْلَها وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ»؛ سورۀ انعام، آیۀ۱۶۰.
. «مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثيرَةً وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»؛ سورۀ بقره، آیۀ۲۴۵.
. «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزَى الَّذينَ عَمِلُوا السَّيِّئاتِ إِلاَّ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»؛ سورۀ قصص، آیۀ۸۴.
. «عَنْ أَبِي إِبْرَاهِيمَ قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ» قَالَ نَزَلَتْ فِي صِلَةِ الْإِمَامِ»؛ الکافی، ج۱، ص۵۳۷.
. «يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثيراً وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛ سورۀ بقره، آیۀ۲۶۹.