جلسه سوم: مروری بر باب شانزدهم کتاب ایمان و کفر(بَابٌ آخَرُ مِنْهُ وَ فِيهِ أَنَّ اَلْإِسْلاَمَ قَبْلَ اَلْإِيمَانِ)
نوشتۀ پیشِرو متن دومین جلسه از درس شرح کتاب ایمان و کفر کافی شریف است که توسط آیتالله میرباقری در تاریخ ۲۲ مهرماه ۱۴۰۴ در مدرسۀ معارفی درایه ارائه شده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم
باب شانزدهم از ابواب کتاب ایمان و کفر، «بَابٌ آخَرُ مِنْهُ وَ فِيهِ أَنَّ الْإِسْلَامَ قَبْلَ الْإِيمَانِ» است. این باب هم به بابهای قبلی ملحق است که نسبت بین ایمان و اسلام را ذکر میکردند. مطلب اضافهتری که این باب دارد، این است که اسلام، قبل از ایمان است. این نکته را در این روایات شریف توضیح دادهاند. البته نکات فراوان دیگری هم در این روایات وجود دارد که در روایات قبلی نبود.
روایت اول
«عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحِيمِ الْقَصِيرِ قَالَ كَتَبْتُ مَعَ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَعْيَنَ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ»، نامه و مکتوبی محضر امام صادق (علیه السلام) نوشتند، «أَسْأَلُهُ عَنِ الْإِيمَانِ مَا هُوَ». مشترکاً این نامه را نوشتند و عبد الرحیم، کس دیگری را هم شریک خودش کرده. گویا سؤال از ناحیۀ همین عبد الرحیم قصیر بوده. «أَسْأَلُهُ عَنِ الْإِيمَانِ مَا هُوَ فَكَتَبَ إِلَيَّ مَعَ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَعْيَنَ»؛ حضرت هم جواب مکاتبه را برای هر دو نوشتند.
ـ ایمان: اقرار زبانی، عقد قلبی و عمل جوارحی
«سَأَلْتَ رَحِمَكَ اللَّهُ عَنِ الْإِيمَانِ»؛ از ایمان سؤال کردید؟ حضرت در اینجا ایمان را معنا کردند که یک معنای جامع است؛ شاید جامعتر از آن معانی است که در روایات قبل نقل شده بود. فرمودند: «وَ الْإِيمَانُ هُوَ الْإِقْرَارُ بِاللِّسَانِ وَ عَقْدٌ فِي الْقَلْبِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْكَانِ»؛ ایمان هم اقرار به لسان است، هم عقد قلبی است و قلب باید با حقیقتی پیوند بخورد تا ایمان محقق بشود؛ اگر پیوند بین قلب و آن حقیقت یا آن عالم یا آن دار که در روایات آمده، اگر پیوند قلب با آن حقیقتی که نازل میشود برقرار نشود، ایمان محقق نمیشود؛ «وَ عَمَلٌ بِالْأَرْكَانِ»؛ با جوارح هم باید اعمالی را انجام بدهد. در روایات دو باب بعدی که «بَابٌ فِي أَنَّ الْإِيمَانَ مَبْثُوثٌ لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا»[۱] است، خیلی مفصل تکلیف جوارح مؤمن را توضیح میدهد که جارحۀ مؤمن چه باید بکند.
بر اساس روایات قبل، ایمان مقام باطن اسلام است و اگر کسی مؤمن بشود، اقرارش هم با کسی که وارد وادی ایمان نشده، متفاوت است؛ یعنی اقرارش متکی به عقد قلب است. همچنین عملش هم مبتنی بر عقد قلب است. توضیح این مطلب، بیشتر در باب «أَنَّ الْإِيمَانَ مَبْثُوثٌ لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا» است که ایمان، در قوای مؤمن منتشر میشود و قوا هم به لوازم ایمان ملتزم میشوند و به نور ایمان نورانی میشوند. لذا قوای مؤمن هم با قوای مسلم متفاوت است، چون آن حقیقت، وارد قلب او شده یا به تعبیر دیگر وارد قوای او شده و این قوا، وارد آن دار شدهاند. اگر ایمان را داری بدانیم که قبل از آن، انسان با اسلام سیر کرده و حالا دارد در یک مرتبۀ دیگر با وجود مقدس نبیاکرم (ص) و اهل بیت علیهم السلام سیر میکند، اینگونه میگوییم که قوای مؤمن، وارد یک دار دیگر شدهاند.
ـ تقومِ (بههمپیوستگی) ارکان ایمان
این یک نکتۀ اضافه و دقیق است که: «وَ الْإِيمَانُ هُوَ الْإِقْرَارُ بِاللِّسَانِ وَ عَقْدٌ فِي الْقَلْبِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْكَانِ». اما نکتۀ دوم: «وَ الْإِيمَانُ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ»؛ ایمان حقیقتی است که اجزاء و ارکانش، به هم پیوسته هستند؛ «بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ». این «بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ»، به چند طریق، قابل توضیح است و شارحین بزرگوار هم معنا کردهاند. یک معنا این است که اجزاء ایمان را همین اقرار و عمل و عقد قلب بگیریم و بگوییم که اینها، «بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ» هستند. یعنی همۀ اینها، از دیگری ناشی میشوند و نشأت پیدا میکنند. بحثی وجود دارد که آیا ایمان بدون عمل ممکن است یا نه؟ نسبت بین ایمان و عمل چیست؟ آیا ایمان منشأ عمل است یا عمل منشأ ایمان ؟ یک دور باطل شبیه تخم مرغ و مرغ درست میکند. اینجا حضرت میفرمایند همه به هم متکی هستند؛ «الْإِيمَانُ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ». عقد قلب، بر عمل اثر میگذارد و عمل خوب بر اساس آن عقد قلب هم موجب میشود که ایمان قلبی رشد کند. اقرار هم همینگونه است. اگر کسی لوازم آن ایمان باطنی را در مقام ظاهر مراعات کند، ایمانش تقویت میشود. بنابراین این یک معنای «بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ» است.
س: [ایمان صرفا امر قلبی است؟]
ج: باید بحث کنیم که آیا ایمان یک امر قلبی و یک امر باطنی است؟ یک روایت هم فرموده بود همۀ اینها به اضافۀ ولایت؛ باید اقرار باشد، عمل هم باشد، ولایت هم باشد. حال سخن این است که اگر کسی ولایت معصوم را قبول نکند، حقیقتاً مؤمن است یا نه؟ حضرت فرمودند حداکثر این شخص، ضال است. یا واقعاً از وادی اسلام بیرون است و انکار میکند، یا مستضعف است که اگر مستضعف باشد، ضال است. بعید است که کسی بدون عقد قلب با ولایت حضرت حق که از طریق معصومین جاری میشود، وارد وادی ایمان بشود. روایات این را میگوید. حالا مفصلتر هم بحث میکنیم. ظاهر این است که این حالت، ایمان نیست و اسلام است. قبلاً هم بحثش گذشت که تصدیقشان قلبی نیست، بلکه توهم تصدیق قلبی است. اگر واقعاً تصدیق قلبی در کسی محقق بشود، باید وارد وادی ولایت الله بشود. دار الایمان، یک دار ویژه است و تا وارد آن نشوی، مؤمن نیستی.
بنابراین ظاهر این است که ایمان در روایات، یک امر به هم پیوسته معنا شده است که یکی از ارکان مهمش، همان اقرار به ولایت خلفاء و اوصیاء و ائمه علیهم السلام است که اگر کسی اقرار نکند، واقعاً مؤمن نیست. حال من از شما سؤال میپرسم، واقعاً اینهایی که حضرت را در غدیر دیده بودند، ولی بعد از رحلت وجود مقدس نبیاکرم (ص)، از دیگران پیروی کردند، مؤمن بودند؟ آیا اینها به خدا ایمان داشتند؟
چرا ایمان ندارند؟ شهادتین که میگویند، نماز تراویح هم که میخوانند، گریه هم که میکنند، اشک هم که میریزند، مدعیاند که احساس باطنی هم دارند، اگر یک مقدار ریاضت بکشند هم شهود و مشاهدات دارند؛ چرا مؤمن نیستند؟ اینها علامت ایمان نیست. مؤمن بالله کسی است که در اصلیترین امر، تسلیم است؛ «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً».[۲] روایات این مطالب، بهصورت مفصلتر در ابواب هست و انشاءالله از آن بحث میکنیم. بعضیهایش هم در کتاب الحجة گذشت و بحث شد.
نکتۀ دوم این است که «الْإِيمَانُ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ» که یک معنای آن را گفتیم. معانی دیگری هم کردهاند؛ مثلاً گفتهاند که ایمان درجات دارد و درجات پایین، منشأ سیر به طرف درجات بالاست. درجۀ پایین از کسی که درجۀ بالایی دارد خلع نمیشود، بلکه آن درجه به کمال میرسد. ولی بعید میدانم که این مطلب، در این روایت مقصود باشد. وقتی ایمان را به سه رکن تعریف کردند: اقرار، عقد قلب و عمل سپس میگوید: «الْإِيمَانُ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ»؛ یعنی اینها مقوم هم هستند و سه وادی از هم جدا نیستند که به هم مرتبط نباشند. حقیقت ایمان یک مجموعۀ به هم پیوسته است که سه رکن دارد، ارکانش به هم متقوماند، یکدیگر را تقویت میکنند و با هم تضعیف میشوند. کما اینکه در ادامه همین حدیث میآید که اگر کسی گناه انجام بدهد ـ حال یا کبیره یا اعم از کبیره و صغیره ـ ایمانش از او سلب میشود، [در حالی که] ایمان عقد قلبی است. این را باید بحث بکنیم که چگونه [میشود].
پس این ارکان، به هم پیوستهاند. اینگونه نیست که اگر میگوییم ایمان سه رکن دارد، سه رکن از هم جدا داشته باشد. اینگونه نیست که ممکن باشد کسی دو رکن اول را کامل داشته باشد و رکن سوم را نداشته باشد؛ اینها مکمل هم هستند. هر چه ایمان در اعمال انتشار پیدا کند، ایمان قلبی تقویت میشود. از آنطرف هم اگر ایمان قوی بشود، نمیشود که در قوا انتشار پیدا نکند. البته معنایش این نیست که نسبتشان حتماً برابر است؛ ممکن است واقعاً مرتبۀ ایمان قلبی و التزامات قلبی یک شخص، شدیدتر از عمل او باشد. ادلهای هم دارد. ممکن است واقعاً فهم کسی در تراز ایمانش نباشد که بتواند مسیر جریان ایمان را در قوای خود باز کند.
بنابراین نکتۀ دوم این است که «الْإِيمَانُ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ». اینجا قاعدتاً میخواهد بفرماید که همین سه رکن ایمان به هم پیوسته هستند. البته نحوه تعامل اینها توضیح داده نشده. اینها تعاملی با هم دارند و یک حقیقت به هم پیوسته و یک مجموعۀ مکمل هستند.
ـ شکلگیری دار اسلام و دار ایمان در عالم بر محور نبیاکرم (ص) و در تقابل با دار کفر
بعد میفرماید: «وَ هُوَ دَارٌ وَ كَذَلِكَ الْإِسْلَامُ دَارٌ وَ الْكُفْرُ دَارٌ»؛ این هم یک مطلب دیگر است که در روایات قبلی هم در قالب تشبیه ذکر شده بود. یک بحث حول ایمان ماست که ما اقرار میکنیم، قلب ما گره میخورد، ما عمل انجام میدهیم و ایمان درون ما منتشر میشود؛ اما یک بحث هم این است که با صرف نظر از ما، ایمان چیست؟ ایمان یک وادی و یک دار است و ارکانی دارد که ما باید وارد آن دار بشویم. وقتی وارد آن دار میشویم، طبیعتاً قلبمان هم به نور ایمان نورانی میشود و ایمان در قوای ما منتشر میشود. کأنه وقتی انسان، مؤمن میشود، وارد یک فضا و دار میشود. حضرت خانهها و بیوتی در عالم به پا کردهاند که یکی از آنها، بیت الاسلام است و دیگری بیت الایمان است؛ بیرون این دو هم دار الکفر است.
بنابراین دار الکفر، دار الایمان و دار الاسلام، حقایقی جدای از وجود ما هستند. واقعاً عوالمی بر محور حضرت شکل گرفته است؛ یعنی عالم اسلام و عالم ایمان. ایمان، داری است که ممکن است کسی وارد دار الاسلام بشود و آثاری هم بر او مترتب بشود. این هم یک نکته که در این روایت، افزوده بر روایات قبل وجود دارد.
ـ دار اسلام، مدخل ورود به دار ایمان
سپس حضرت این دار بودن را توضیح میدهند: «فَقَدْ يَكُونُ الْعَبْدُ مُسْلِماً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ مُؤْمِناً»؛ قطعاً اینگونه است که عبد گاهی قبل از اینکه مؤمن باشد، مسلمان است. «وَ لَا يَكُونُ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ مُسْلِماً»؛ نمیشود که کسی وارد دار الایمان بشود، الا اینکه از دار الاسلام عبور کرده باشد. به نظر میآید که دارند نسبت این دو دار را توضیح میدهند. در روایات قبلی هم به نسبت مسجد و کعبه توضیح داده شده بود و حضرت فرموده بودند نمیشود کسی وارد کعبه بشود، الا اینکه از مسجد عبور کند.
در منطق، دو دایرۀ متداخل میکشند و میگویند نسبت اینها، عام و خاص مطلق است؛ یعنی آن اعم، شامل مواردی میشود که این اخص در آن نیست. اینجا هم حضرت میگویند هر کجا ایمان هست، اسلام هم هست، اما اسلام در مواردی هست که ایمان نیست. کأنه آن وادی ایمان و اسلام، دو دایرۀ مسطحاند.
در روایات ما اینگونه بیان نشده. کأنه کعبه موطنی است که ممکن است کسی وارد وادی اسلام بشود و وارد دار الایمان نشده باشد. دار الایمان، بخشی از دار الاسلام نیست، بلکه یک منزلت رفیعتر از دار الاسلام است که از مراحل سیر انسان است؛ نه اینکه دو دایرۀ متداخل مسطح باشند. لذا ایمان احکامی دارد که اسلام ندارد.
ولی این هم نمیشود که کسی مؤمن بشود، اما وادی اسلام را طی نکرده باشد. لذا در روایات قبلی هم حضرت فرمودند اگر کسی وارد کعبه شده باشد، شما میگویی از مسجد گذشته و وارد وادی اسلام شده؟ راوی گفت بله. حضرت فرمودند از کجا، تو که ندیدهای؟ گفت نمیشود که کسی وارد کعبه بشود، الا اینکه از مسجد رد شده باشد و وارد وادی اسلام شده باشد. نگفت کعبه جزء مسجد است. کأنه کعبه جزء مسجد نیست و یک منطقۀ رفیعتر است، احکام خاص خودش را دارد؛ ولی مسیر ورود به کعبه مسجد است و نمیشود از مسجد عبور نکنی. اسلام هم همینگونه است. اسلام یک دار است و دار دیگری به نام ایمان هم هست که از آن ارفع است. باید از این منزلت، عروج پیدا کنید و به منزلت بالاتر بروید تا همان حقایق، به باطن شما راه پیدا کند. پس ایمان و اسلام، دو دار هستند و بیرون از این دو دار هم، دار الکفر است.
[در پاسخ به اشکال:] نه، من در روایات ندیدهام. در دستهبندی اصناف داریم که مردم سه دسته هستند: کافر، مؤمن و ضال. مثلاً ممکن است بگویید این مسلم، باطناً یا ضال است یا اگر واقعاً میفهمد و انکار میکند، کافر است. حال باید بعداً بحث کنیم که خود مؤمنین هم متفاوتاند. بعضی از مؤمنین، مؤمنینی هستند که به تعبیر روایات، خطا و زلل ندارند؛ «مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ».[۳] بعضی هم هستند که غفلت دارند. حضرت فرمود دستۀ اول، از اهوال دور هستند و شفیعاند، ولی دستۀ دوم دچار اهوال میشوند و خودشان هم نیاز به شفاعت دارند. این، درجات ایمان است.
[در پاسخ به اشکال:] عیب ندارد، فطرت که هست. فطرت انسان باید این دارهایی را که حضرت به پا کردهاند، با پیغمبر سیر کند؛ «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»[۴] و «لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ». این فطرت با حضرت حرکت میکند و از دار الکفر به دار الاسلام میآید و بعد به دار الایمان میرود. کأنه این هم یک منزلتی از معرفت است که به انسان دادهاند، ولی باید در سیر انسان تفصیل پیدا کند. حضرت فعلاً این سه دار را گفتهاند. حال باید ببینیم در دستهبندیهایی که طبقات الناس و اصناف الناس است، دار دیگری در قبال دار ایمان و کفر و اسلام تعریف میشود یا نه؟
بنابراین ما یک دار الاسلام داریم و یک دار الکفر. ممکن است کسی که وارد دار الاسلام شود، از دار الکفر فاصله گرفته و امکان ورود او به دار الایمان برای آن فراهم شده است، وارد بشود، ممکن هم هست که وارد نشود. دار الایمان، یک منزلت ارفع از دار الاسلام است و سیر در باطن است، نه اینکه سیر در همین ظاهر باشد.
[در پاسخ به اشکال:] خود «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»[۵] یک معنایی دارد که یعنی چه؟ در روایتی از باب بعد، مفصلاً توضیح داده شده که آیا این اسلام، بهتدریج در شرایع بسط پیدا کرده یا نه؟ آیا شرایع، بهگونهای جزء ارکان ایمان و اسلام هستند که باید در همۀ ادیان رعایت بشوند یا «جَعَلَ لِكُلِّ نَبِيٍّ مِنْهُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً»؟[۶] آيا ممکن است شرعه و منهاج نبی بعدی، با نبی قبلی متفاوت باشد؟ باید از اینکه اسلامی که مشترک است چه چیزی است، بحث کنیم.
ولی فعلاً داریم از این اسلام و ایمانی که بر محور وجود مقدس نبیاکرم (ص) شکل میگیرند بحث میکنیم. البته ممکن است کسی بگوید در ادیان گذشته هم همین بوده؛ یعنی اسلام بوده و ایمان. یک عده به پیامبرشان مسلم میشدند، وارد وادی ظاهری میشدند، ظواهر را قبول میکردند و سیر ظاهری داشتند؛ یک عده هم سیر باطنی میکردند، اوصیاء و معارف را قبول میکردند و مقامات تسلیم و رضا پیدا میکردند. ممکن است شما امتهای دیگر را هم همینگونه تقسیم کنید.
اما اینکه اسلامی که اسلام مشترک است چه چیزی است، یک مقدار بحث تفصیلی میخواهد که بعضیهایش در ابواب بعدی میآید. در روایتی ذیل آیۀ «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ» آمده است: «التَّسْلِيمُ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ بِالْوَلَايَةِ»؛[۷] یعنی کسی که ولایت الله را قبول نکند، آن اسلام حقیقی را ندارد. بنابراین ممکن است اصلاً اسلام ظاهری وجود نداشته باشد و صرفاً شهادتین باشد. ادیان دیگر هم همینگونه بودند؛ یک مرحلۀ اسلام داشتند و یک مرحلۀ ایمان؛ امتشان با انبیاء در این درجات سیر میکردند. این مراحل سیر امت با انبیاء است.
بنابراین سه دار وجود دارد: «فَقَدْ يَكُونُ الْعَبْدُ مُسْلِماً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ مُؤْمِناً وَ لَا يَكُونُ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ مُسْلِماً»؛ یعنی چه بسا کسی وارد وادی اسلام بشود، ولی این حتماً قبل از ایمان است. ممکن است کسی اصلاً در دار الکفر بماند. ولی اگر کسی میخواهد وارد وادی ایمان بشود، اول وارد وادی اسلام میشود.
«وَ لَا يَكُونُ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ مُسْلِماً فَالْإِسْلَامُ قَبْلَ الْإِيمَانِ». این هم از مطالبی است که در این روایت آمده [میخواهد بفرماید] مرتبۀ اسلام، قبل از مرتبۀ ایمان است. انسان باید در مرتبۀ قبل، وارد وادی اسلام بشود. نمیشود آن مرتبه را طی نکند و مؤمن بشود. میشود بگوییم که ایمان، یک مرتبۀ رفیعتر است و نمیشود که انسان بدون اینکه از عالم اسلام عبور کند، وارد آن مرتبه بشود؛ باید از داری به دار دیگر منتقل بشود. این روایت میخواهد این را بفرماید.
ـ رفع تعارض ظاهری بین «الاسلام یشارک الایمان» در این روایت با «الاسلام لا یشارک الایمان» در باب قبل
«فَالْإِسْلَامُ قَبْلَ الْإِيمَانِ وَ هُوَ يُشَارِكُ الْإِيمَانَ»؛ اسلام با ایمان مشارک است. به نظر میآید که این روایت ابتدائاً یک تعارض ظاهری با روایات قبلی که فرمود: «إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ»،[۸] دارد. لذا بزرگانی مثل مرحوم فیض، مرحوم مجلسی و دیگر شارحین، در جمع بین این دو روایت، سخنانی دارند.
مرحوم فیض میگویند معنای «وَ هُوَ يُشَارِكُ الْإِيمَانَ» این است که در مقام تحقق، هر کجا که ایمان هست، اسلام هم هست؛ «يُشَارِكُ» یعنی این. ولی معنای «وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ» این است که چه بسا در مواردی اسلام هست، ولی ایمان نیست. همان معنایی که آقایان برای عام و خاص مطلق میگویند. این معنا، منافاتی با آن معنایی که میگویید در مقام تحقق، هر کجا ایمان هست، اسلام هم هست، ندارد. پس «وَ هُوَ يُشَارِكُ الْإِيمَانَ» به این معناست که در مقام تحقق نمیشود یک جایی ایمان باشد و اسلام نباشد. ولی «وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ» به این معناست که هر کجا اسلام هست، لازم نیست ایمان باشد. این دو، دو معنا از مشارکت و عدم مشارکت است. ایشان اینگونه جمع کردهاند؛ خلاف هم نیست.
اما مرحوم مجلسی این را نپسندیدند و میگویند معنایش این است که اسلام و ایمان احکامی دارند. «وَ هُوَ يُشَارِكُ الْإِيمَانَ» در احکام ظاهر و «لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ» در احکام باطن. کسی که مسلمان است به ثواب نمیرسد و احکام باطنی را ندارد، اما احکام ظاهری اسلام را دارد و فی الجمله در احکام با هم شریکاند.
هر دو معنا معنای بدی نیست و روشن هم هست که اینها معارض با هم نیستند. اگر گفته شده اینجا مشارکت است، نمیخواهد آن معنای قبلی را نقض بکند که مشارک نیست. آنجا معنایش این بود که چه بسا کسی مسلمان باشد و مؤمن نباشد؛ یعنی اینگونه نیست که هر کجا اسلام هست، ایمان هم هست. ولی به عکس، «الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ»، هر کجا ایمان هست، اسلام هم هست. اما اینجا ناظر به مقام تحقق است که «وَ هُوَ يُشَارِكُ الْإِيمَانَ»؛ یعنی میخواهد بگوید هر کجا ایمان هست، اسلام هم هست، نه اینکه هر کجا اسلام هست، ایمان هم هست که نقض حدیث قبلی باشد. لذا این قابل حل است.
مرحوم فیض یک احتمال دیگر هم دادهاند و گفتهاند ممکن است اینجا سقطی اتفاق افتاده باشد. چون ایشان خیلی اهل حدیث و مطالعۀ کتب حدیثی هستند و کسانی که اهل این کار هستند، گاهی خودشان این سقطها را حدس میزنند. گاهی چشم دارد مینویسد، پرش میکند و دو کلمه را جا میاندازد؛ این زیاد اتفاق میافتد. لذا بزرگانی که نسخ را تصحیح میکنند، خیلی به این معتقدند که چه بسا در مقام استنساخ، کلمهای جا میافتد یا تبدیل میشود.
مرحوم فیض میگویند لعل عبارت «وَ هُوَ يُشَارِكُ الْإِيمَانَ» اینگونه بوده که «و هو يشارك الإسلام و الإسلام لا يشارك الإيمان».[۹] [در واقع] «وَ هُوَ»، به ایمان برمیگردد، منتها دو کلمه افتاده. «وَ هُوَ يُشَارِكُ الْإِيمَانَ»، «و هو يشارك الإسلام و الإسلام لا يشارك الإيمان» بوده. حال این یک ادعاست و نمیشود این را اثبات کرد. ولی اگر اینگونه باشد، دیگر هیچگونه تنافی با روایت قبلی ندارد. ایشان احتمال سقط میدهند و میگویند این عبارت، همان عبارات روایت قبل است که میفرماید دو دار است؛ «الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ»، کسی که وارد دار ایمان شده، از دار الاسلام عبور کرده، «وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ»، کسی که مسلمان است، ضرورتاً به وادی اسلام نرسیده. علی ای حال این مشکل قابل حل است و نکتۀ دشواری در روایت نیست.
ـ ارتکاب معاصیِ منهی در قرآن عامل خروج از ایمان
این روایت یک نکتۀ اضافه دارد که در روایات قبلی نبود؛ این نکته، مطلب مهمی در معارف ماست و خیلی هم بسط داده شده. این نکته این است که اگر کسی کبائر را انجام بدهد، از دایرۀ ایمان خارج میشود. آن چیزی که انسان را از ایمان خارج میکند، کبائر است. همانطور که ایمان دار راقیتری است، خروج از ایمان هم با اموری واقع میشود که خروج از اسلام با این امور نیست. کما اینکه ورود به ایمان هم یک امر رفیعتر است، اگر انسان به این امور ملتزم نشود، از وادی ایمان خارج میشود. [حالا] آن چیست؟ «فَإِذَا أَتَى الْعَبْدُ كَبِيرَةً مِنْ كَبَائِرِ الْمَعَاصِي أَوْ صَغِيرَةً مِنْ صَغَائِرِ الْمَعَاصِي»؛ اگر عبدی کبیره انجام داد، حتی اگر صغیره انجام داد، «الَّتِي نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهَا»؛ ایمان ارفع و اخص است و با انجام کبیره، حتی صغیره از وادی ایمان خارج میشود. شاید مقصود از «نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهَا»، آن نهیهایی است که در کتاب آمده؛ چون یکی از معانی که برای کبائر گفتهاند، این است که خدای متعال در قرآن از آن نهی کرده باشد و تهدید به عذاب فرموده باشد. البته در روایات باب کبائر بحث میکنیم؛ خود ایشان حدود سی روایت در آنجا آوردهاند.
حضرت میفرمایند: «فَإِذَا أَتَى الْعَبْدُ كَبِيرَةً مِنْ كَبَائِرِ الْمَعَاصِي أَوْ صَغِيرَةً مِنْ صَغَائِرِ الْمَعَاصِي». معیار آن معصیتی که اینجا محل بحث است چیست؟ «الَّتِي نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهَا» است، نه تفصیلاتی که در بیان ائمه آمده. مثلاً بگوییم اینجا سنت در مقابل فریضه است. یک سری امور را وجود مقدس نبیاکرم (ص) و ائمه علیهم السلام تفصیل دادهاند و یک سری امور در خود قرآن آمده؛ هر که آن نهیهایی را که در کتاب آمده مرتکب بشود، از وادی ایمان بیرون میشود. این معنا بعید هم نیست. آنوقت دیگر معلوم نیست که این صغیره، آن صغیرهای باشد که در روایات باب کبائر و صغائر آمده.
علی ای حال، تعبیر صغیره در روایاتِ دیگر، نیست. الان چند روایت از آن روایات را خدمت شما تقدیم میکنم که در آن روایات اصلاً بحث صغیره نشده. در آن روایات فقط کبائر را میشمارد که با این کبائر، انسان از وادی ایمان خارج میشود.
اینجا چون ایمان را به دار تشبیه کرده، میفرماید: «فَإِذَا أَتَى الْعَبْدُ كَبِيرَةً مِنْ كَبَائِرِ الْمَعَاصِي أَوْ صَغِيرَةً مِنْ صَغَائِرِ الْمَعَاصِي الَّتِي نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهَا كَانَ خَارِجاً مِنَ الْإِيمَانِ سَاقِطاً عَنْهُ اسْمُ الْإِيمَانِ»؛ کأنه اینجا مقصود از صغائر، همان کبائر است؛ منتها خود کبائر، درجات دارد. بعضی نهیهایی که خدای متعال از افعال کرده، غلیظتر است و بعضی رقیقتر است؛ ولی در کتاب از آنها نهی شده. شاید این معنا، مراد باشد.
[در پاسخ به اشکال:] «الَّتِي» به هر دو میخورد و فقط به «صَغِيرَةً» نمیخورد. اگر به «صَغِيرَةً» بخورد، قید احترازی است؛ یعنی صغائری که با سنت از آنها نهی شده نسیت، بلکه فقط صغائری که نهی در کتاب دارد هست. بنابراین صغیره، در مقابل کبیره، درجات گناه میشود.
عمدۀ روایات باب کبائر، هفت کبیره را میشمارد. بعضی روایات تا بیست کبیره شمردهاند. ممکن است بگویید اینها درجات صغائر هستند. آنچه در کتاب هم آمده، یک درجه نیست. مثلاً قتل نفس، با سرقت یکی نیست، ولی هر دو کبیرهاند. ممکن است کسی بگوید این، ناظر به آن درجات پایینتر نهی در کتاب است. [بنابراین] مؤمنی که آنچه را که در کتاب از آن نهی شده مرتکب میشود، از وادی ایمان بیرون میرود.
بعضیها هم اینگونه معنا کردهاند که مقصود از صغائر، همان کبائری است که مرتبۀ نازلتر دارد. شاهدش هم همین «الَّتِي نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهَا» است. در هر صورت نکتۀ اضافهتری که این روایت نسبت به روایات قبل دارد، این است که عالم ایمان، عالم رفیعی است و اگر کسی ملتزم به لوازم عملی ایمان نشود، از وادی ایمان خارج میشود. آن «بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ»، یعنی همین. اگر به اقتضاء ایمان عمل کنی، ایمان تقویت میشود و اگر هم ملتزم عملی نباشی، ایمان از تو سلب میشود؛ اینها به هم پیوسته هستند. نمیشود خدای نکرده بگویی من در عمل گناه کبیره میکنم، بیمبالاتی هم میکنم، ولی ایمان قلبی میماند.
پس اگر کسی کبیره انجام داد، «كَانَ خَارِجاً مِنَ الْإِيمَانِ سَاقِطاً عَنْهُ اسْمُ الْإِيمَانِ»؛ اسم ایمان از او ساقط میشود. حالا این بحثی است که اگر کسی گناه بکند، دیگر مؤمن نیست؟ این روایت میگوید اسم ایمان از او ساقط میشود و نمیشود به او مؤمن بگوییم. در بعضی روایات دارد که مؤمن است، ولی فاسق العمل است. از مرحوم مفید نقل شده که ایشان فرمودند اگر کسی گناه انجام بدهد، من مطلقاً به او مؤمن نمیگویم، مطلقاً فاسق هم نمیگویم؛ میگویم مؤمن فاسق؛ مؤمنی که فسق دارد. میگوید مؤمن را مقیداً به او اطلاق میکنم. شاید نکتهاش همین روایت باشد که ممکن است کسی بگوید «سَاقِطاً عَنْهُ اسْمُ الْإِيمَانِ»، یعنی ایمان مطلق را نمیشود به او نسبت داد؛ نمیشود به او بگویی مؤمن؛ اگر هم میگویی، باید بگویی مؤمن فاسق.
معنای آن روایت هم همین است که شخصی به حضرت گفت دوستان شما گناه میکنند، آيا ما از اینها تبری بجوییم؟ فرمودند: نه؛ اینها مؤمناند، ولی مؤمن فاسق العمل. کأنه دو قیدی است. یک کسی مؤمن است علی الاطلاق، یک کسی هم فاسق است علی الاطلاق؛ «الَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ»؛[۱۰] کسی که عهد خدا را نقض میکند، فاسق علی الاطلاق میشود. ولی مؤمنی که مؤمن است، مستحل نیست، ولی گناه هم کرده، مؤمنِ فاسق است؛ یعنی مؤمن فاسق العمل است و عملش فسق است.
[در پاسخ به اشکال:]: بله؛ یعنی ایمان با شک میسازد. منظورتان از اینکه میگویید عملی نبود، این است که غیراختیاری بود یا اینکه خودش را به وادی شک و بیمبالاتی میبرد و در مقام ملازمات قلبیه میکند؟ اینکه خود انسان، خودش را وارد وادی شک بکند و بر قلب خودش مراقبه نکند، بدتر از عمل است. شما خیال میکنید قلب چیزی است که از اختیار ما خارج است. اگر انسان مراقبۀ قلبی نکند، به طریق اولی خارج میشود. یک حرفهایی را به انسان گفتهاند که گوش ندهد. این گوش دروازۀ شنیدن کلام خداست، نه شنیدن هر صدایی که در عالم بلند شده؛ اما او گوش خود را به دیگران میدهد و بعد به شک میافتد. نمیشود گفت این عدم مراقبه، از اینکه یک گناه عملی بکند، کمتر است.
البته ممکن است بگویید شکوکی وارد قلب میشود و آدم هم با آن مقابله میکند. مثل همان کسی که به حضرت عرض کرد: «هَلَكْتُ».[۱۱] حضرت فرمودند: شیطان میآید تو را به شبهه میاندازد، میگوید عالم را چه کسی آفریده؟ میگویی خدا، بعد میگوید خدا را چه کسی آفریده و تو گرفتار میشوی. سپس فرمودند: «ذَاكَ وَ اللَّهِ مَحْضُ الْإِيمَانِ»؛ اگر از اینکه شیطان دارد با تو بازی میکند ناراحتی، پیداست مؤمنی؛ اما اگر وا بدهی، دیگر مؤمن نیستی. کسی که در مقابل دعوتها و سر و صداهایی که بر ما وارد میشود ناراحت است، مؤمن است. شاید اصلاً ورود آن مقدار از اختیار ما خارج باشد، مگر اینکه با ریاضات خاصی آن را کنترل کنید. سپس حضرت فرمودند این ذکر را بگو؛ دیگر شیطان به سراغ تو نمیآید. او هم ذکر را گفت و شیطان هم رفت.
بنابراین طبق روایتی که میگوید: «ذَاكَ وَ اللَّهِ مَحْضُ الْإِيمَانِ»، یک گونه از شک، اینگونه است. پس اینکه ما مطلقاً بگوییم شک خوب است، به وادی شک بروید و شک کنید، درست نیست. در خیلی از روایات ما، شک تعبیر به رجس شده. اصلاً خوب نیست که مؤمن در حقایق عالم شک کند. البته شک فرضی در مقام مجادله، چیز دیگر است. ولی اینکه کسی شبهه بکند و من هم وارد عالم شک بشوم تا دوباره ایمانم را بسازم، درست نیست؛ زیرا ممکن است یک بار به عالم شک بروی و دیگر ایمانت را نتوانی بسازی.
ما مجاز نیستیم که در مقابل هجوم به قلب، همه چیز را رها کنیم. البته گاهی شک وارد میشود، واردات داریم؛ همه، غیر از مقامات معصوم دارند. حتی کسانی که مراقبه میکنند و آرامآرام قلبشان از این وادی عبور میکند هم واردات دارند؛ البته واردات آنها لطیفتر است و مبارزهاش هم سختتر است. پس اگر مقصود از شک آن است، یک گونهاش فسق عملی است. منزلتی از فسق عملی، منافات با ایمان ندارد و منزلتی از آن، منافات دارد.
شخصی به حضرت عرض کرد بعضی روایات در مدح شما آمده، ولی عامه به آن متفرد هستند. آیا به این روایات اخذ بکنیم؟ حضرت فرمودند نه. اولش یک هشدار محکم دادند و سپس یک هشدار دیگر. اول فرمودند: «مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنْ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ».[۱۲] بعد هم فرمودند اینها جعل میکنند؛ هم غلو جعل میکنند تا شما را متهم کنند و هم روایات در تقصیر جمع میکنند تا شما فضائل ائمه را نازل ببینید. مثلاً اگر بگویند فلان عالم چگونه است و کسی بگوید ادبیاتش بد نیست، خیلی شخصیتش را نازل کرده. خیلی وقتها تعریف عامه از ائمۀ معصومین اینگونه است که انگار میگوید ادبیات او بد نیست ؛ تقصیر جعل میکنند.
سپس حضرت یک هشدار دیگر دادند و گفتند اگر کسی در همین حد که در مورد یک حبه بگوید این سنگریزه است و سنگریزهای را بگوید حبه است، اگر فقط همینقدر جابهجا بکند و این را جزو دین خودش قرار بدهد و به آن تولی و تبری پیدا کند، از وادی ایمان خارج است. بنابراین شبهات اینگونه است. بعضی وقتها شک، شکی است که واردات است و ابتدائاً هم از دست ما خارج است؛ بعد ممکن است ما بتوانیم با آن مقابله کنیم. اینها منافات با ایمان ندارند.
بعد حضرت فرمودند اگر کسی معاصی را انجام داد، «سَاقِطاً عَنْهُ اسْمُ الْإِيمَانِ»؛ ممکن است مقصود این باشد که نمیشود ایمان مطلق را به او نسبت داد و به او مؤمن گفت. اگر هم میخواهی بگویی، باید بگویی مؤمنِ فاسق. ظاهر روایت ابتدائاً این است که او اصلاً مؤمن نیست، ولی وقتی با بعضی روایات دیگر جمع کنیم، شاید این بشود.
ـ توبه و استغفار راه رجوع به دار ایمان
«وَ ثَابِتاً عَلَيْهِ اسْمُ الْإِسْلَامِ»؛ اسم اسلام برای او ثابت است و در دار الاسلام است؛ از دار الاسلام بیرون نرفته.
راه رجوع هم همین است، «فَإِنْ تَابَ وَ اسْتَغْفَرَ عَادَ إِلَى دَارِ الْإِيمَانِ»؛ دوباره به عالم ایمان برمیگردد و دوباره قلبش به نور ایمان نورانی میشود.
ـ انکار یا استحلال عامل خروج از اسلام
سپس فرمود: «وَ لَا يُخْرِجُهُ إِلَى الْكُفْرِ»، گناه او را از وادی اسلام خارج نمیکند و به وادی کفر نمیبرد؛ او را از دار الاسلام بیرون نمیبرد، «إِلَّا الْجُحُودُ وَ الِاسْتِحْلَالُ»، مگر اینکه انکار یا استحلال بکند. یعنی چه؟ «أَنْ يَقُولَ لِلْحَلَالِ هَذَا حَرَامٌ وَ لِلْحَرَامِ هَذَا حَلَالٌ وَ دَانَ بِذَلِكَ»؛ عمداً بگوید شرب خمر و ربا که حرام نیست. البته مرحوم مجلسی میگویند پیداست که مقصود آنجایی است که جزء ضروریات و واضحات باشد، و الا ممکن است کسی نداند که چیزی جزء اسلام است و آن را انکار کند؛ این مقصود نیست. انکاری که به انکار رسالت برگردد مقصود است. بحث فقهیاش هم همین است که آیا انکار احکام تا زمانی که به انکار رسالت برنگردد، کفر میآورد و انسان را از دار اسلام بیرون میبرد؟
ظاهر این روایت این است که اگر کسی استحلال کند، ولو ضروریات نباشد، ولو نداند، از اسلام خارج است. ولی این اطلاق، محل بحث است. جمع ادله هم این است که اگر بهگونهای باشد که به انکار رسالت منتهی بشود، موجب کفر است. مثلاً با اینکه میداند خدا فرموده: «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا»،[۱۳] میگوید ربا که حرام نیست. میگوید اصل اقتصاد، مبتنی بر سود بهرۀ پول است، اگر این را برداری، اقتصاد خراب میشود؛ اینکه نمیتواند حرام باشد. این شخص، از اسلام بیرون میرود، چون میداند که قرآن میگوید حرام است، ولی انکار میکند.
[در پاسخ به اشکال:]: نه؛ بیمبالاتی در عمل کفر نمیآورد؛ بیمبالاتی در عمل، آدم را از ایمان بیرون میکند.
اگر شما فرمودید در اسلام عمل هم هست، بله. اگر کسی بدون استحلال ترک کند، معنایش همین است. مثل کسی که نماز نمیخواند، ولی مستحل نیست. میگوید آقا نماز فریضۀ واجبی است، ولی تنبل هستم، نمیخوانم. طبق این روایات، این شخص، مؤمن نیست؛ حداقل مؤمن مطلق نیست، ولی مسلمان هست. حال باید این را بحث کنیم؛ در این بحث به دعائم میرسیم. قبل از نزول دعائم که پیداست، کسی که ارکان را نیاورده مؤمن هم است. حال اگر کسی بعد از نزول دعائم، دعائم را ترک یا استحلال کند، چگونه است؟ اگر کسی بهگونهای ترک عمل بکند که بیاعتنایی عملی کرده باشد چه؟ باید روایاتش را بخوانیم. روایاتش هم در ابواب منتشر است. بعضی از ابوابش در فروع، مثل کتاب الصلاة، زکات و حج آمده است؛ مثلاً در کتاب الصلاة بابی هست که میفرماید تارک الصلاة، کافر است. باید اینها را معنا کنیم.
این روایت فی الجمله یک باب جدیدی را دارد باز میکند. [میفرماید] توجه داشته باشید، ارکان و اعمالی که نازل شده و به آنها دستور داده شده، از مقومات ایمان هستند؛ «بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ». نمیشود شما اینها را نیاورید و مؤمن باشید. ولی از ارکان اسلام نیست. آن چیزی که از ارکان اسلام است، اقرار است؛ لذا جحود، آدم را از وادی اسلام خارج میکند. «أَنْ يَقُولَ لِلْحَلَالِ هَذَا حَرَامٌ وَ لِلْحَرَامِ هَذَا حَلَالٌ وَ دَانَ بِذَلِكَ فَعِنْدَهَا يَكُونُ خَارِجاً مِنَ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ دَاخِلًا فِي الْكُفْرِ»؛ این شخص دیگر به وادی کفر رفته. پس سه دار وجود دارد که هر کدام مرز و قواعدی دارند.
«وَ كَانَ بِمَنْزِلَةِ مَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ ثُمَّ دَخَلَ الْكَعْبَةَ»؛ کسی که داخل کعبه شده، حرمت کعبه را شکسته؛ بهگونهای شکسته که بیاحترامی عمدی به کعبه کرده. [بنابراین] از کعبه بیرونش میکنند و حکم او هم قتل است. کسی هم که وارد عالم ایمان شده و ناگهان انکار میکند، هم از ایمان بیرون میرود و هم از اسلام. ولی اگر انکار نداشته باشد و فقط بیمبالاتی عملی داشته باشد، مسلم هست، ولی مؤمن نیست.
میفرمایند اگر داخل شده، «وَ كَانَ بِمَنْزِلَةِ مَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ ثُمَّ دَخَلَ الْكَعْبَةَ»؛ شرافت، مرتبت و منزلت بالاتری پیدا کرده، ولی «وَ أَحْدَثَ فِي الْكَعْبَةِ حَدَثاً»، یعنی حدث قطعی [انجام داده] ـ کأنه کاری کرده که بیاحترامی است و حرمت کعبه را از جهت بیاحترامی به کعبۀ، شکسته ـ «فَأُخْرِجَ عَنِ الْكَعْبَةِ وَ عَنِ الْحَرَمِ فَضُرِبَتْ عُنُقُهُ وَ صَارَ إِلَى النَّارِ»؛ کسی که وارد وادی ایمان بشود و بعد جحود کند، از اسلام بیرون میرود، حکمش هم ارتداد است؛ حالا بحث ارتداد را باید در جای خودش بحث کرد.
حضرت اینجا فی الجمله فرمودند که حکم او قتل است؛ «فَضُرِبَتْ عُنُقُهُ». این بحث احکام ارتداد است که باید در جای خودش مفصل بحث بشود. [علی ای حال] یک مرتد فطری داریم و یک مرتد ملی که احکام هر کدام، یک مقدار با هم متفاوت است. احکام مرد و زن هم در ارتداد با هم متفاوت است، فروع مفصلی دارد که در جای خودش هم بحث شده.
فعلاً این روایت دلالت میکند که اگر کسی وارد وادی اسلام بشود، مؤمن بشود، بعد انکار، استحلال و جحود بکند از وادی اسلام بیرون میرود. حکمش هم این است که وارد وادی کفر شده. حال حکم کفر بعد الاسلام چیست؟ میفرماید حکم مرتد قتل است. این هم بحث دارد؛ چون مرتد ملی داریم و فطری. حکم کسی که پدر و مادرش یا حداقل مادرش مؤمن باشد با حکم کسی که پدر و مادرش کافر بودند و بعداً مسلمان شده و دوباره از اسلام خارج میشود، فرق میکند. فروعش را مفصل ملاحظه بفرمایید.
روایت دوم
روایت بعدی این باب هم شبیه همین است؛ «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ»؛ حدیث یا صحیحه است یا حداقل موثقه است. «سَأَلْتُهُ عَنِ الْإِيمَانِ وَ الْإِسْلَامِ»؛ پیداست که از امام صادق (ع) سؤال کرده: «قُلْتُ لَهُ أَ فَرْقٌ بَيْنَ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ»؛ آیا اینها یکی هستند؟ گویا عامه اینها را بهگونهای تطبیق میکردند که خودشان را هم مؤمن و هم مسلم میدانستند. ائمه هم مرزگذاری فرمودند. «قَالَ فَأَضْرِبُ لَكَ مَثَلَهُ قَالَ قُلْتُ أَوْرِدْ ذَلِكَ قَالَ مَثَلُ الْإِيمَانِ وَ الْإِسْلَامِ مَثَلُ الْكَعْبَةِ الْحَرَامِ مِنَ الْحَرَمِ قَدْ يَكُونُ فِي الْحَرَمِ وَ لَا يَكُونُ فِي الْكَعْبَةِ وَ لَا يَكُونُ فِي الْكَعْبَةِ حَتَّى يَكُونَ فِي الْحَرَمِ»؛ این قسمت روایت، تکرار شده. «وَ قَدْ يَكُونُ مُسْلِماً وَ لَا يَكُونُ مُؤْمِناً وَ لَا يَكُونُ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ مُسْلِماً»؛ تا اینجا هم توضیح داده شده و اضافهای ندارد.
در ادامه آمده است: «قَالَ قُلْتُ فَيُخْرِجُ مِنَ الْإِيمَانِ شَيْءٌ»؛ آیا چیزی انسان را از وادی ایمان بیرون میبرد؟ میشود مؤمن دوباره از وادی ایمان بیرون برود؟ «قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَيُصَيِّرُهُ إِلَى مَا ذَا»؛ وقتی او را از وادی ایمان بیرون میکند، به کدام وادی میبرد؟ «قَالَ إِلَى الْإِسْلَامِ أَوِ الْكُفْرِ»؛ بستگی دارد که چه کاری انجام بدهد؛ یا به وادی اسلام میرود یا از اسلام هم بیرون میرود.
سپس حضرت این مطلب را با فرع فقهی باز فرمودند: «لَوْ أَنَّ رَجُلًا دَخَلَ الْكَعْبَةَ فَأَفْلَتَ مِنْهُ بَوْلُهُ». «أفلت» یعنی فلتتاً از او خارج شد، قصد بیاحترامی نداشت و از دستش در رفت. حکم او این است: «أُخْرِجَ مِنَ الْكَعْبَةِ وَ لَمْ يُخْرَجْ مِنَ الْحَرَمِ»؛ گویا حکم کعبه است که نمیشود آدم متنجس در کعبه بماند. باید از کعبه بیرون بیاید و خودش را تطهیر کند؛ ولی لازم نیست از حرم خارج بشود. کأنه حکم کعبه این است. از این روایات استفاده میشود که آدم متنجس نمیتواند در کعبه بماند و باید بیرون بیاید.
اگر همینقدر متنجس بشوی، تو را از کعبه بیرون میکنند. گناه هم همینگونه است؛ آلودگی میآورد و از وادی ایمان بیرون میروی، ولو اینکه تو را از وادی اسلام بیرون نمیکنند، در وادی اسلام هستی. اینها صرفاً احکام ظاهریه نیست، بلکه حقیقت است. کسی که این مقدار آلوده بشود، باید از کعبه بیرون بیاید. حالا وقتی بیرون آمد، «وَ لَمْ يُخْرَجْ مِنَ الْحَرَمِ»؛ او را از حرم اخراج نمیکنند. «فَغَسَلَ ثَوْبَهُ وَ تَطَهَّرَ ثُمَّ لَمْ يُمْنَعْ أَنْ يَدْخُلَ الْكَعْبَةَ»؛ او را برای اینکه به کعبه برود منع نمیکنند، ولی باید پاک بشود. این حد از نجاست، مانع حضور در کعبه است. ایمان هم همینگونه است. موانعی مثل گناه وجود دارد که آدم را از وادی ایمان خارج میکند. همین که در روایت قبلی بود.
«وَ لَوْ أَنَّ رَجُلًا دَخَلَ الْكَعْبَةَ»، کسی که آمده، احترام هم گذاشته، تعلق هم داشته و وارد کعبه شده. حال «فَبَالَ فِيهَا مُعَانِداً»، کعبه را هتک میکند. یعنی همین کار را با یک شکل دیگر انجام میدهد؛ مستحل همین است. مؤمن هم شده بوده، ولی ربا میخورد و میگوید چه کسی گفته حرام است؟ حرام و حلال چیست؟
پس ربا خوردن، به دو شکل است. گاهی کسی فلتتاً میخورد و نمیخواهد انکار کند؛ این آلودگی، او را از ایمان بیرون میبرد. اما کسی هم میخورد و هم منکر است. هم فحشا میکند و میگوید این احکام که در قرآن آمده، احکام دورۀ جاهلیت است و احکام اسلام نیست؛ اگر هم احکام اسلام باشد، ارزشی ندارد و برای دورۀ جاهلیت و روابط اجتماعی آن دوران است. اینگونه ترک میکند. فرمود اگر اینگونه بشود، «أُخْرِجَ مِنَ الْكَعْبَةِ وَ مِنَ الْحَرَمِ وَ ضُرِبَتْ عُنُقُهُ»؛ حکمش ارتداد است و از وادی اسلام هم بیرون میرود و مرتد میشود. [حالا] این بحث از فروع احکام مرتد است [که مراجع کنید.]
[در پاسخ به اشکال:] ممکن است به درجۀ بالاترش هم برسد؛ چون گاهی «فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ»[۱۴] و «إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ»؛[۱۵] این مضمون که خدا سیئه را به حسنه تبدیل میکند، مکرراً در روایات آمده. در یک منزلتی ممکن است گناه برای آدم به ثواب تبدیل بشود؛ آدم توبهای میکند که موجب میشود گناهش به ثواب تبدیل بشود. در روایات نقل شده که گاهی خدا کسی را که به عجب مبتلا میشود، با تازیانۀ خواب، میزند؛ لذا او به وادی تقصیر میرود. در روایت داریم که این گناه، از آن عبادت بهتر است و قرب بیشتری برای او میآورد.
مروری بر «بَابُ اَلْكَبَائِرِ»
حال تا چند روایت از باب کبائر را بخوانیم. روایات باب کبائر، مفصل است و روایات دیگر را هم باید خواند. یک قسمت آن در فروع آمده که مرحوم کلینی و دیگران در فروع آوردهاند. [در فروع بحث میشود] کسی که صلاة را عمداً ترک بکند، عمداً زکات ندهد، عمداً روزه نگیرد و روزه را تحقیر کند، حکمش چیست؟ اینها مفصل بحث دارد. در رابطه با تارک الحج، یعنی کسی که عمداً حج را ترک کند، میگویند: «مت ان شئت یهودیا و ان شئت نصرانیا». این روایات را باید بحث کنیم. یک بخش در روایات ایمان و کفر است. یک بخش دیگر هم داریم که آنها هم مرتبط به مقام است. این بخش، بحث قبولی عمل است که میفرماید ایمان شرط قبولی عمل است و عمل بدون ایمان مقبول نیست، ولو که صحیح باشد. این روایات باید بعداً خوانده بشود.
در باب کبائر روایات متعددی وجود دارد. باب کبائر، باب ۱۱۲ از ابواب کتاب ایمان و کفر است. در این باب، روایات متعددی سؤال کردهاند که کبائر چیست و ائمه نیز کبائر را توضیح دادهاند.
روایت اول (آیه ۳۱ سورۀ نساء)
روایت اول، صحیحه یا حداقل معتبرۀ است؛ چون ابیجمیله و ابنفضال در سند است، معتبر است. «قَالَ الْكَبَائِرُ الَّتِي أَوْجَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهَا النَّارَ».
در باب کبائر، دو آیۀ اصلی داریم که یکی آیۀ «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَريماً»[۱۶] است؛ اگر از کبائر پرهیز کنید، ما سیئات شما را تکفیر میکنیم، یعنی صغائر را میبخشیم. کأنه اجتناب از کبائر، کفارۀ صغائر است؛ «وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَريماً».
به ائمه میگفتند آقا این کبائر چیست که خدای متعال میفرماید شما مراقب اینها باشید، اینها را جدی بگیرید و ما خودمان آنها را درست میکنیم؟ کأنه آدم آرامآرام از وادی صغائر بیرون میرود، نه اینکه کسی مراقب است که کبیره نکند و مدام صغیره انجام بدهد؛ اصرار بر صغیره، خودش کبیره است. اما خدای متعال فرمود ما تدارک میکنیم و کاری میکنیم که دیگر از وادی صغائر هم نجات پیدا کنید. کأنه میگویند روی این زیادتر حساس باشید؛ لذا میپرسیدند کبائر چیست؟ فرمودند: «الَّتِي أَوْجَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهَا النَّارَ».
روایت دوم
در روایت بعدی نقل شده: «يَسْأَلُهُ عَنِ الْكَبَائِرِ كَمْ هِيَ وَ مَا هِيَ فَكَتَبَ الْكَبَائِرُ مَنِ اجْتَنَبَ مَا وَعَدَ اللَّهُ عَلَيْهِ النَّارَ كَفَّرَ عَنْهُ سَيِّئَاتِهِ إِذَا كَانَ مُؤْمِناً»؛ کسی مؤمنی بوده و اجتناب از کبائر هم کرده، خدای متعال سیئات او را تکفیر میکند. «وَ السَّبْعُ الْمُوجِبَاتُ»؛ اینها هستند که موجب عقوبتاند: «قَتْلُ النَّفْسِ الْحَرَامِ وَ عُقُوقُ الْوَالِدَيْن وَ أَكْلُ الرِّبَا وَ التَّعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَةِ وَ قَذْفُ الْمُحْصَنَاتِ وَ أَكْلُ مَالِ الْيَتِيمِ وَ الْفِرَارُ مِنَ الزَّحْفِ». این هفت مورد مکرراً در روایات آمده است. در بعضی از روایات هم بیش از اینها آمده.
روایت پنجم
در همین باب، در روایات پنجم بحث نسبت کبائر با ایمان را توضیح میدهد، میفرماید: «يُونُسُ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ نُعْمَانَ الرَّازِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ مَنْ زَنَى خَرَجَ مِنَ الْإِيمَانِ وَ مَنْ شَرِبَ الْخَمْرَ خَرَجَ مِنَ الْإِيمَانِ وَ مَنْ أَفْطَرَ يَوْماً مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ مُتَعَمِّداً خَرَجَ مِنَ الْإِيمَانِ»؛ اینها کبائر هستند و انسان را از وادی ایمان بیرون میکند، مثل کسی که «فَأَفْلَتَ مِنْهُ بَوْلُهُ»؛ دیگر نباید بماند و باید بیرون بیاید. اگر هم بیرون نیاید، او را بیرون میبرند. بالأخره در عالم ملائکه، قوایی هستند که او را بیرون میبرند و دیگر انسان نمیتواند با این آلودگی در وادی ایمان بماند.
روایت دهم
روایت دیگر، روایت دهم باب است؛ «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ الْكَبَائِرُ الْقُنُوطُ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ وَ الْيَأْسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ وَ الْأَمْنُ مِنْ مَكْرِ اللَّهِ وَ قَتْلُ النَّفْسِ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ وَ عُقُوقُ الْوَالِدَيْنِ وَ أَكْلُ مَالِ الْيَتِيمِ ظُلْماً وَ أَكْلُ الرِّبَا بَعْدَ الْبَيِّنَةِ وَ التَّعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَةِ وَ قَذْفُ الْمُحْصَنَةِ وَ الْفِرَارُ مِنَ الزَّحْفِ». تعداد آن بیشتر از هفت مورد قبلی شد. اینها را باید جمع کرد.
«فَقِيلَ لَهُ أَ رَأَيْتَ الْمُرْتَكِبُ لِلْكَبِيرَةِ يَمُوتُ عَلَيْهَا أَ تُخْرِجُهُ مِنَ الْإِيمَانِ»؛ [آیا] کسی که مرتکب کبیره شده و بر همین حال هم میمیرد، از وادی ایمان بیرون میرود؟ گاهی انسان توبه میکند و پیداست توبه کرده، اما خدای نکرده گاهی مؤمن بیمبالاتی میکند، روزه نمیگیرد و «يَمُوتُ عَلَيْهَا»، تا آخرش هم روزه نمیگیرد، حال «أَ تُخْرِجُهُ مِنَ الْإِيمَانِ»، از وادی ایمان بیرون میرود یا نه؟
«وَ إِنْ عُذِّبَ بِهَا فَيَكُونُ عَذَابُهُ كَعَذَابِ الْمُشْرِكِينَ»؛ اگر با گناه از دنیا رفته و توبه هم نکرده، مثل مشرک عذاب میشود؟ «أَوْ لَهُ انْقِطَاعٌ»؛ یا اینکه عذابش ابدی نیست و عذاب منقطع است؟ یعنی آیا تطهیر میشود و از وادی عذاب بیرون میآید و وارد وادی رحمت میشود؟
«قَالَ يَخْرُجُ مِنَ الْإِسْلَامِ إِذَا زَعَمَ أَنَّهَا حَلَالٌ»؛ اگر استحلال میکند مسلمان هم نیست. کسی که به حکم خدا، به این معنا بیمبالاتی و بیاهمیتی میکند مستحل است و مسلمان نیست. البته این باید جزء احکامی باشد که جزء واضحات باشد، و الا اگر معلوم نباشد و انکارش به انکار نبوت ختم نشود، بعید است که این حکم را داشته باشد. اگر انکار میکند، «زَعَمَ أَنَّهَا حَلَالٌ»، از اسلام بیرون میرود. «وَ لِذَلِكَ يُعَذَّبُ أَشَدَّ الْعَذَابِ»؛ مثل کافر و مشرک میشود.
اما «وَ إِنْ كَانَ مُعْتَرِفاً بِأَنَّهَا كَبِيرَةٌ وَ هِيَ عَلَيْهِ حَرَامٌ وَ أَنَّهُ يُعَذَّبُ عَلَيْهَا وَ أَنَّهَا غَيْرُ حَلَالٍ»؛ اگر قبول دارد که چون این کار را انجام داده، مستحق عذاب است، منتها به رحمت خدای متعال مغرور شده و شیطان او را فریب داده یا اگر معتقد است که «أَنَّهَا غَيْرُ حَلَالٍ فَإِنَّهُ مُعَذَّبٌ عَلَيْهَا»، ولی «وَ هُوَ أَهْوَنُ عَذَاباً مِنَ الْأَوَّلِ وَ يُخْرِجُهُ مِنَ الْإِيمَانِ وَ لَا يُخْرِجُهُ مِنَ الْإِسْلَامِ»، از ایمان بیرون میرود، ولی از وادی اسلام بیرون نمیرود.
روایت بیست و یکم
روایات در این زمینه زیاد هستند. روایت شانزدهم، روایت خیلی مفصل و فوقالعاده لطیف است.
روایت ۲۱ باب که بحث کبائر است، میفرماید: «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَكِيمٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ الْكَبَائِرُ تُخْرِجُ مِنَ الْإِيمَانِ». فقط یک روایت از صغائر داشت که آن هم ذیل کبائر بود. اینها معمولاً کبائر است. «أَ رَأَيْتَ الْمُرْتَكِبُ لِلْكَبِيرَةِ يَمُوتُ عَلَيْهَا أَ تُخْرِجُهُ مِنَ الْإِيمَانِ»؛ عمدتاً سؤال همین است. «قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ الْكَبَائِرُ تُخْرِجُ مِنَ الْإِيمَانِ فَقَالَ نَعَمْ وَ مَا دُونَ الْكَبَائِرِ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لَا يَزْنِي الزَّانِي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَسْرِقُ السَّارِقُ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ»؛ اینجا سرقت و زنا، هر دو از کبائر هستند، ولی حضرت فرمودند: «وَ مَا دُونَ الْكَبَائِرِ»؛ ممکن است دون کبائر هم آدم را از ایمان بیرون ببرد. ولی مثالها، مثال کبائر است.
روایت هفتم (آیه ۳۲ سوره نجم)
یک آیۀ دیگر هم هست که جزء آیات مهم بحث کبائر است. در آن خدای متعال یک وعده داده؛ «الَّذينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ».[۱۷] لمم یعنی گناهی که طبیعت انسان نیست. روایات میگویند گناه مؤمن، لمم است، یعنی لغزش است، طبیعت او و بیمبالاتی نیست. مقتضای بعضی روایات این است که بیمبالاتی است که آدم را از وادی ایمان بیرون میبرد، نه لغزش. اگر لغزش باشد، انسان از ایمان بیرون نمیرود، ولی بیمبالاتی انسان را خارج میکند.
«وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ»؛[۱۸] همۀ عالم جنود خداست. «لِيَجْزِيَ الَّذينَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا»؛ خدای متعال با این قوا اهل بدیها را مجازات میکند. «وَ يَجْزِيَ الَّذينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى»، خدای متعال آنهایی را هم که اهل خوبیها هستند، با همین امکانات عالم حمایت میکند؛ یعنی جنود عالم، در اختیار خداست. این جنود، مؤید این دسته است و مخالف آن دسته.
بعد میفرماید «الَّذينَ أَحْسَنُوا» چه کسانی هستند؟ «الَّذينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ»؛ آنهایی که از کبائر گناه و فحشا اجتناب میکنند ـ پیداست که فواحش، غیر از کبائر هستند ـ «إِلاَّ اللَّمَمَ»، الا اینکه بلغزند. اجتناب میکنند، ولی گاهی میلغزند. کأنه کسی که لمم دارد ارتکاب کرده، ولی ارتکاب او ارتکاب لمم است. کسی که اجتناب میکند «إِلاَّ اللَّمَمَ».
بعضی گفتهاند لمم، یعنی صغائر؛ ولی ظاهر این است که لمم یعنی لغزش است. روایات ذیلش هم میگوید که لمم طبیعت نیست، خطای انسان است؛ از دست انسان در رفته. مؤمن اینگونه است. مؤمن نمیخواهد گناه کند، ولی خطا و لغزش میکند. حال اگر «الَّذينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ»، شد «إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ»؛ کأنه میخواهد بگوید همینهایی هم که لمم انجام میدهند، خیلی گناه پخش میشود؛ لمم در عالم منتشر میشود. ولی «وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ»، امکانات عالم در دست اوست؛ «إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ»؛ با وسعت مغفرت، این را درست میکند. و الا ممکن است همین صغائر و لمم هم خیلی کار را خراب کنند. آدم خیال میکند چون که لمم است اثر ندارد، اما همین لمم تا جایی میشود که از دست ما بیرون میرود و خدا باید آثارش را پاک کند. خدا هم «واسِعُ الْمَغْفِرَةِ» است و با وسعت مغفرتش تدارک میکند.
این هم یک آیه است که در کبائر باید بحث کنیم. اینجا فواحش را غیر کبائر قرار داده و بعد هم فرموده خدا آنهایی را که از کبائر و فواحش اجتناب میکنند، ولی میلغزند میبخشد؛ یعنی ممکن است مؤمن بلغزد و یک کبیره یا فحشا از او سر بزند. «إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ».
[در پاسخ به اشکال:] «فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ»؛ یعنی بیخودی برای خودتان نوشابه باز نکنید. خدا میداند که شما چه کاره بودید. میداند که با امیرالمؤمنین (ع) بودید یا بیخودی سجاده آب میکشیدید. «هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى»؛ میداند آنجایی که باید تقوا به خرج میدادید، تقوا به خرج دادید یا نه.
امام صادق (ع) به شخصی فرمودند حال برادرت چگونه است؟ گفت خیلی خوب است؛ مؤمن است، مراقبه و احتیاط میکند. گفت نسبت به ما چه؟ گفت چون برای او ثابت نشده، احتیاط میکند. حضرت فرمودند به او بگو اگر میخواستی احتیاط کنی، کنار دریا باید احتیاط میکردی. او به برادرش گفت و برادرش ایمان آورد. پیداست که حضرت به همین قصد افشا کردند.
«فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى»؛ آنجایی که باید تقوا میداشتید، پای خود را پس کشیدید، حالا مدام شب تا صبح نماز میخوانی؟ این به چه درد میخورد؟ اگر جزء این دسته باشید، خدای متعال واسع المغفرة است، آسمان و زمین در خدمت شماست و شما را تطهیر میکند. ولی اگر جزو این دسته نیستید، بیخود برای خودتان سجاده پهن نکنید. شاید معنای «فَلا تُزَكُّوا» این باشد.
روایت هفتم این است: «الْفَوَاحِشُ الزِّنَى وَ السَّرِقَةُ وَ اللَّمَمُ الرَّجُلُ يُلِمُّ بِالذَّنْبِ فَيَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنْهُ»؛ میلغزد و بعد هم استغفار میکند. همان چیزی که در سورۀ مبارکۀ آل عمران هم آمده بود؛ «الَّذينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ»؛[۱۹] بلافاصله میفرماید: «وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ». اینجا میفرماید: «إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ».
«قُلْتُ بَيْنَ الضَّلَالِ وَ الْكُفْرِ مَنْزِلَةٌ»؛ یا کافر است یا ضال است. حضرت فرمودند: بله؛ ایمان بین ضلال و کفر است، «مَا أَكْثَرَ عُرَى الْإِيمَانِ»؛ این در وادی، کفر نیست، ضلال هم نیست؛ رشتههای ایمان فراوان است. ایمان هم درجاتی دارد. علی ای حال اینها را جزء فواحش شمرده، نه کبائر. باید این روایات را جمع کرد.
س: …
ج: روایت ۲۱ میفرماید: «الْكَبَائِرُ تُخْرِجُ مِنَ الْإِيمَانِ فَقَالَ نَعَمْ وَ مَا دُونَ الْكَبَائِرِ»؛ ممکن است «مَا دُونَ الْكَبَائِرِ»، همان «الْفَوَاحِشُ» باشد که در روایت هفتم آمد. علی ای حال در این روایت که ما خواندیم، «صَغَائِرِ» است و ممکن است مقصود از «صَغَائِرِ» هم همان «الْفَوَاحِشُ» باشد، نه صغیره به معنای آن گناهانی که در کتاب نیست و از آنها در کتاب نهی نشده. صغائر اصطلاحاتی دارد و ممکن است معنایش در آن روایتی که در باب صغائر خواندیم، این باشد.
روایت بیست و دوم
روایت ۲۲ باب این است: «ابْنُ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الزَّيَّاتِ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ: دَخَلَ ابْنُ قَيْسٍ الْمَاصِرِ وَ عَمْرُو بْنُ ذَرٍّ وَ أَظُنُّ مَعَهُمَا أَبُو حَنِيفَةَ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ»؛ این سه نفر بر امام باقر (ع) داخل شدند. «فَتَكَلَّمَ ابْنُ قَيْسٍ الْمَاصِرِ»؛ متکلمشان ابنقیس بود. «فَقَالَ إِنَّا لَا نُخْرِجُ أَهْلَ دَعْوَتِنَا وَ أَهْلَ مِلَّتِنَا مِنَ الْإِيمَانِ فِي الْمَعَاصِي وَ الذُّنُوبِ»؛ ما نمیگوییم کسی که داخل در فرقۀ ما باشد، با یک گناه از وادی ایمان بیرون میرود؛ ما از این حرفها نمیزنیم.
آن زمان بحث مفصلی بوده. خوارج میگفتند کسی که گناه کند، از اسلام هم بیرون میرود و کافر میشود. اینها میگفتند ما این کار را نمیکنیم؛ «إِنَّا لَا نُخْرِجُ أَهْلَ دَعْوَتِنَا وَ أَهْلَ مِلَّتِنَا مِنَ الْإِيمَانِ فِي الْمَعَاصِي وَ الذُّنُوبِ»؛ ما میگوییم حتی از وادی ایمان هم بیرون نرفته. ما بیخودی نمیگوییم کسی که مؤمن بوده و اهل ملت ما بوده، حالا که معصیت و گناه کرده، از ایمان بیرون رفته است.
«فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ يَا ابْنَ قَيْسٍ أَمَّا رَسُولُ اللَّهِ فَقَدْ قَالَ لَا يَزْنِي الزَّانِي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَسْرِقُ السَّارِقُ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ أَصْحَابُكَ حَيْثُ شِئْتَ»؛ شما هر حرف مزخرفی میخواهید بگویید، بگویید، پیغمبر خدا اینگونه گفته؛ دارید مقابل پیامبر خدا حرف میزنید. این کار هم از آنها شاذ نیست، امر رایجی است. حتی در برخی موارد میگویند دومی در اینجا با حضرت مخالفت کرده و آیهای هم بهنفع او نازل شده. این کارها از این آقایان، شذوذات نیست.
روایت شانزدهم
روایت شانزدهم باب، روایت عجیبی است؛ «عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ فَقَال يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّ نَاساً زَعَمُوا أَنَّ الْعَبْدَ لَا يَزْنِي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَسْرِقُ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَشْرَبُ الْخَمْرَ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَأْكُلُ الرِّبَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَسْفِكُ الدَّمَ الْحَرَامَ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ»؛ این گناهان که همه از کبائر یا فواحشاند را شمرد و بعد فرمود یک عده اینگونه خیال میکنند که نمیشود کسی مؤمن باشد و مرتکب اینها هم بشود؛ اگر کسی این کار را انجام بدهد، دیگر مؤمن نیست. این گناهان در حال ایمان، از کسی سر نمیزند.
«فَقَدْ ثَقُلَ عَلَيَّ هَذَا وَ حَرِجَ مِنْهُ صَدْرِي»؛ خیلی دلم در اضطراب است، چرا؟ «حِينَ أَزْعُمُ أَنَّ هَذَا الْعَبْدَ يُصَلِّي صَلَاتِي وَ يَدْعُو دُعَائِي وَ يُنَاكِحُنِي وَ أُنَاكِحُهُ»؛ ما با هم داریم زندگی میکنیم، با هم نماز میخوانیم، مسجد میرویم، با هم ازدواج میکنیم، «وَ يُوَارِثُنِي وَ أُوَارِثُهُ وَ قَدْ خَرَجَ مِنَ الْإِيمَانِ مِنْ أَجْلِ ذَنْبٍ يَسِيرٍ أَصَابَهُ»؛ میگوید چگونه بگویم مؤمن نیست؟ همان چیزی که ابنقیس ماصر میگفت که ما نمیگوییم از ملت ما خارج است. ایشان هم میگوید چگونه میشود بگوییم که این شخص مؤمن نیست؟ ما داریم در یک خانه با هم زندگی میکنیم، او به مسجد ما میآید و با هم ازدواج میکنیم، حال من بگویم اگر گناه میکنی، دیگر مؤمن نیستی؟
«فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَدَقْتَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ يَقُولُ وَ الدَّلِيلُ عَلَيْهِ كِتَابُ اللَّهِ»؛ حرف درست است و از پیامبر خدا هم شنیدم که در کتاب هم آمده. کتاب هم ظاهراً همان آیۀ «أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ»[۲۰] است که آن روح الایمان، مؤید یک عده است. سپس حضرت مفصل آیاتی را میآورند تا نشان بدهند که از کجای کتاب میشود استظهار کرد. «خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النَّاسَ عَلَى ثَلَاثِ طَبَقَاتٍ وَ أَنْزَلَهُمْ ثَلَاثَ مَنَازِلَ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْكِتَابِ «فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ وَ السَّابِقُونَ» فَأَمَّا مَا ذَكَرَ مِنْ أَمْرِ السَّابِقِينَ»؛ سابقین چه کسانیاند؟ «فَإِنَّهُمْ أَنْبِيَاءُ مُرْسَلُونَ وَ غَيْرُ مُرْسَلِينَ»، انبیاء، سابقون هستند. حال آیا سابقاند، یعنی در عالم ذر، در ایمان و ولایت سبقت گرفتهاند!
سپس فرمود: «جَعَلَ اللَّهُ فِيهِمْ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْقُدُسِ وَ رُوحَ الْإِيمَانِ وَ رُوحَ الْقُوَّةِ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ وَ رُوحَ الْبَدَنِ فَبِرُوحِ الْقُدُسِ بُعِثُوا أَنْبِيَاءَ مُرْسَلِينَ وَ غَيْرَ مُرْسَلِينَ وَ بِهَا عَلِمُوا الْأَشْيَاءَ»؛ آن چیزهایی که انبیاء میدانند و دیگران نمیدانند، به واسطۀ آن است که روح القدس با آنهاست. البته مراتب روح القدس که با انبیاء هست، فرق میکند. مثلاً راجع به حضرت آدم (ع)، «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ»[۲۱] است. ظاهراً «مِنْ»، نشویه است، بیانیه نیست. پس انبیاء، روح القدس دارند؛ «فَبِرُوحِ الْقُدُسِ بُعِثُوا أَنْبِيَاءَ مُرْسَلِينَ وَ غَيْرَ مُرْسَلِينَ وَ بِهَا عَلِمُوا الْأَشْيَاءَ».
سپس فرمود: «وَ بِرُوحِ الْإِيمَانِ عَبَدُوا اللَّهَ وَ لَمْ يُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً»؛ انبیاء با روح الایمان که در ایشان بوده، در مقام بندگی خالص بودند و مشرک در عمل هم نبودند. «وَ بِرُوحِ الْقُوَّةِ جَاهَدُوا عَدُوَّهُمْ وَ عَالَجُوا مَعَاشَهُمْ وَ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ أَصَابُوا لَذِيذَ الطَّعَامِ وَ نَكَحُوا الْحَلَالَ مِنْ شَبَابِ النِّسَاءِ وَ بِرُوحِ الْبَدَنِ دَبُّوا وَ دَرَجُوا»؛ روح البدن هم بوده و ایشان زندگی میکردند. «فَهَؤُلَاءِ مَغْفُورٌ لَهُمْ مَصْفُوحٌ عَنْ ذُنُوبِهِمْ»؛ اینهایی که این پنج روح در ایشان هست، «فَهَؤُلَاءِ مَغْفُورٌ لَهُمْ مَصْفُوحٌ عَنْ ذُنُوبِهِمْ»؛ کأنه خدا با اینها یک برخورد خاص دارد.
«ثُمَّ قَالَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ» ثُمَّ قَالَ فِي جَمَاعَتِهِمْ «وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ»»؛ همینها هستند که خدای متعال با روحی از جانب خودش، ایشان را تایید کرده؛ کأنه مقصود روح القدس است. از این روایت اینگونه استظهار میشود. «يَقُولُ أَكْرَمَهُمْ بِهَا فَفَضَّلَهُمْ عَلَى مَنْ سِوَاهُمْ فَهَؤُلَاءِ مَغْفُورٌ لَهُمْ مَصْفُوحٌ عَنْ ذُنُوبِهِمْ»؛ ذنوب اینها اصلاً پاک شده است؛ صفح از ذنب شدهاند. حال باید بحث کنیم که معنایش چیست؟ آیا این است که گناه نمیکنند و در مقام عصمتاند؟ شاید معنایش همین باشد. اینها مؤید به روح هستند و با بقیه تفاوت دارند.
«ثُمَّ ذَكَرَ أَصْحَابَ الْمَيْمَنَةِ «وَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا» بِأَعْيَانِهِمْ»؛ اینها در مرتبه انبیاء نیستند و روح القدس در ایشان نیست. «جَعَلَ اللَّهُ فِيهِمْ أَرْبَعَةَ أَرْوَاحٍ». حضرت آیۀ «أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ» را روح القدس میدانند و این هم امتیاز انبیاء و سابقون است. «جَعَلَ اللَّهُ فِيهِمْ أَرْبَعَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْإِيمَانِ وَ رُوحَ الْقُوَّةِ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ وَ رُوحَ الْبَدَنِ فَلَا يَزَالُ الْعَبْدُ يَسْتَكْمِلُ هَذِهِ الْأَرْوَاحَ الْأَرْبَعَةَ حَتَّى تَأْتِيَ عَلَيْهِ حَالاتٌ»؛ روح القدس نیست، ولی این ارواح در مؤمن کامل میشود تا یک حالاتی برای او ایجاد بشود.
به حضرت عرض کرد: «فَقَالَ الرَّجُلُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا هَذِهِ الْحَالاتُ»؛ حضرت فرمودند حالات چند مورد است؛ «فَقَالَ أَمَّا أُولَاهُنَّ فَهُوَ كَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْ لا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً»»؛ او مؤمن بوده، چهار روح در او کامل شده و دیگر به جایی رسیده که خدا قوای او را از او گرفته؛ عقلش را هم گرفته. «فَهَذَا يَنْتَقِصُ مِنْهُ جَمِيعُ الْأَرْوَاحِ»؛ دیگر آن ارواح در او کار نمیکنند؛ نه روح القوه، نه روح الشهوه. «وَ لَيْسَ بِالَّذِي يَخْرُجُ مِنْ دِينِ اللَّهِ»؛ با اینکه از دین خدا خارج نمیشود، چرا؟ «لِأَنَّ الْفَاعِلَ بِهِ رَدَّهُ إِلَى أَرْذَلِ عُمُرِهِ»؛ همان خدایی که این ارواح را در او گذاشته بود، او را به ارذل العمر رسانده و این ارواح هم رفته. اینگونه زوال ارواح، موجب خروج از دین الله نیست. «فَهُوَ لَا يَعْرِفُ لِلصَّلَاةِ وَقْتاً وَ لَا يَسْتَطِيعُ التَّهَجُّدَ بِاللَّيْلِ وَ لَا بِالنَّهَارِ وَ لَا الْقِيَامَ فِي الصَّفِّ مَعَ النَّاسِ»؛ هیچ کدام از این کارها را انجام نمیدهد. «فَهَذَا نُقْصَانٌ مِنْ رُوحِ الْإِيمَانِ»، ولی «وَ لَيْسَ يَضُرُّهُ شَيْئاً».
پس گاهی میبینید که روح الایمان از کسی سلب میشود؛ «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَقِصُ مِنْهُ رُوحُ الْقُوَّةِ فَلَا يَسْتَطِيعُ جِهَادَ عَدُوِّهِ وَ لَا يَسْتَطِيعُ طَلَبَ الْمَعِيشَةِ»، ولی این نقصی در او به حساب نمیآید، چون خدای متعال او را به این سن رسانده. تعبیری داریم که وقتی به نود سال برسی، از اسراء الله در زمین هستی.
«وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَقِصُ مِنْهُ رُوحُ الشَّهْوَةِ فَلَوْ مَرَّتْ بِهِ أَصْبَحُ بَنَاتِ آدَمَ لَمْ يَحِنَّ إِلَيْهَا»؛ روح الشهوه هم از او گرفته میشود. «وَ لَمْ يَقُمْ وَ تَبْقَى رُوحُ الْبَدَنِ فِيهِ فَهُوَ يَدِبُّ وَ يَدْرُجُ»؛ گاهی نه اهل مجاهده است، نه اهل کسب معیشت است، نه اهل نکاح است، نه اهل عبادات است و فقط زندگی میکند؛ همۀ ارواح از او گرفته شده. «وَ تَبْقَى رُوحُ الْبَدَنِ فِيهِ فَهُوَ يَدِبُّ وَ يَدْرُجُ حَتَّى يَأْتِيَهُ مَلَكُ الْمَوْتِ فَهَذَا الْحَالُ خَيْرٌ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ هُوَ الْفَاعِلُ بِهِ وَ قَدْ تَأْتِي عَلَيْهِ حَالاتٌ فِي قُوَّتِهِ وَ شَبَابِهِ فَيَهُمُّ بِالْخَطِيئَةِ»؛ اما گاهی اینگونه نیست و خدا سلب نمیکند. گاهی خدای متعال همۀ قوای او را از او میگیرد و فقط یک روح البدن میماند، اما گاهی اینگونه نیست؛ «وَ قَدْ تَأْتِي عَلَيْهِ حَالاتٌ فِي قُوَّتِهِ وَ شَبَابِهِ فَيَهُمُّ بِالْخَطِيئَةِ فَيُشَجِّعُهُ رُوحُ الْقُوَّةِ وَ يُزَيِّنُ لَهُ رُوحُ الشَّهْوَةِ وَ يَقُودُهُ رُوحُ الْبَدَنِ حَتَّى تُوْقِعَهُ فِي الْخَطِيئَةِ فَإِذَا لَامَسَهَا نَقَصَ مِنَ الْإِيمَانِ وَ تَفَصَّى مِنْهُ فَلَيْسَ يَعُودُ فِيهِ حَتَّى يَتُوبَ فَإِذَا تَابَ تَابَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ إِنْ عَادَ أَدْخَلَهُ اللَّهُ نَارَ جَهَنَّمَ»؛ اگر توبه نکند و با این حال از دنیا برود، به جهنم میرود. البته در روایات دیگر فرمودهاند که جهنم او ابدی نیست، ولی جهنمی خواهد بود و مستحق عذاب میشود. بنابراین حضرت فرمودند کسی که عبادات را ترک میکند، گاهی روح الایمان از او گرفته شده؛ او مؤمن است ولی از دین خارج نشده. اما گاهی خودش این کار را انجام میدهد.
«فَأَمَّا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ» بحث دیگری است.
«فَهُمُ الْيَهُودُ وَ النَّصَارَى يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ» يَعْرِفُونَ مُحَمَّداً وَ الْوَلَايَةَ فِي التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ فِي مَنَازِلِهِمْ «وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ» أَنَّكَ الرَّسُولُ إِلَيْهِمْ»؛ این حق است. «فَلَمَّا جَحَدُوا مَا عَرَفُوا ابْتَلَاهُمُ اللَّهُ بِذَلِكَ فَسَلَبَهُمْ رُوحَ الْإِيمَانِ وَ أَسْكَنَ أَبْدَانَهُمْ ثَلَاثَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْقُوَّةِ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ وَ رُوحَ الْبَدَنِ ثُمَّ أَضَافَهُمْ إِلَى الْأَنْعَامِ فَقَالَ «إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ»»؛ یعنی اگر این ارواح ذیل روح الایمان نباشند، حیوان میشود. وقتی که روح القوه و روح الشهوه را ذیل روح الایمان بیاورند، ذیل ایمان کار میکند. این، همان ایمانی است که مبثوث است. ولی اگر روح الایمان از کسی سلب بشود، روح القوه، روح الشهوه و روح البدن دارد.
از صدر روایت اینگونه استفاده میشود که ممکن است گاهی اصحاب المیمنه، با اینکه روح الایمان دارند، ولی روح القوه، روح الشهوه و روح البدن را ذیل روح الایمان به حرکت در نیاورند، پس از وادی ایمان بیرون میروند.
اما روح الایمان از اصحاب المشئمه، بهخاطر انکارشان سلب میشود و روح القوه، روح الشهوه و روح البدن اینها، در غیر مسیر روح الایمان حرکت میکند. حضرت فرمود: «ثُمَّ أَضَافَهُمْ إِلَى الْأَنْعَامِ «إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ» لِأَنَّ الدَّابَّةَ إِنَّمَا تَحْمِلُ بِرُوحِ الْقُوَّةِ وَ تَعْتَلِفُ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ وَ تَسِيرُ بِرُوحِ الْبَدَنِ»؛ اینها در چهارپاه هم هست. اگر روح الایمان بیاید، اینها ذیل آن قرار میگیرند. اگر روح الایمان در انسان باشد و تمرد کند، از ایمان فاصله میگیرد. کأنه اختیار انسان حاکم است و میتواند قوای دیگر را در خدمت روح الایمان قرار بدهد و میتواند از خدمت روح الایمان بیرون بیاورد. اگر قوای دیگر را بیرون ببری، روح الایمان از تو فاصله میگیرد.
[در پاسخ به اشکال:] با توبه برمیگردد. نسبت بین عقل و روح الایمان هم در بعضی روایات توضیح داده شده.
«لِأَنَّ الدَّابَّةَ إِنَّمَا تَحْمِلُ بِرُوحِ الْقُوَّةِ وَ تَعْتَلِفُ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ وَ تَسِيرُ بِرُوحِ الْبَدَنِ فَقَالَ لَهُ السَّائِلُ أَحْيَيْتَ قَلْبِي بِإِذْنِ اللَّهِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ». واقعاً «أَحْيَيْتَ قَلْبِي».
پاورقیها
. الکافی، ج۲، ص۳۳.
. سورۀ نساء، آیۀ۶۵.
. «مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً»؛ سورۀ احزاب، آیۀ۲۳.
. «فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ وَ يُرُوهُمْ آيَاتِ الْمَقْدِرَةِ»؛ نهج البلاغه، خطبه۱.
. «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَريعُ الْحِسابِ»؛ سورۀ آل عمران، آیۀ۱۹.
. الکافی، ج۲، ص۲۸.
. «فِي قَوْلِهِ «إِنَ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ» قَالَ التَّسْلِيمُ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ بِالْوَلَايَةِ»؛ مناقب آل ابی طالب علیهم السلام، ج۳، ص۹۵.
. الکافی، ج۲، ص۲۵.
. الوافی، ج۴، ص۸۳.
. «الَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ»؛ سورۀ بقره، آیۀ۲۷.
. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ هَلَكْتُ فَقَالَ لَهُ أَتَاكَ الْخَبِيثُ فَقَالَ لَكَ مَنْ خَلَقَكَ فَقُلْتَ اللَّهُ فَقَالَ لَكَ اللَّهُ مَنْ خَلَقَهُ فَقَالَ إِي وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ لَكَانَ كَذَا فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ذَاكَ وَ اللَّهِ مَحْضُ الْإِيمَانِ»؛ الکافی، ج۲، ص۴۲۵.
. «فَقُلْتُ لِلرِّضَا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنَّ عِنْدَنَا أَخْبَاراً فِي فَضَائِلِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ فَضْلِكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ هِيَ مِنْ رِوَايَةِ مُخَالِفِيكُمْ وَ لَا نَعْرِفُ مِثْلَهَا عِنْدَكُمْ أَ فَنَدِينُ بِهَا فَقَالَ يَا ابْنَ أَبِي مَحْمُودٍ لَقَدْ أَخْبَرَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنْ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ ثُمَّ قَالَ الرِّضَا يَا ابْنَ أَبِي مَحْمُودٍ إِنَّ مُخَالِفِينَا وَضَعُوا أَخْبَاراً فِي فَضَائِلِنَا وَ جَعَلُوهَا عَلَى ثَلَاثَةِ أَقْسَامٍ أَحَدُهَا الْغُلُوُّ وَ ثَانِيهَا التَّقْصِيرُ فِي أَمْرِنَا وَ ثَالِثُهَا التَّصْرِيحُ بِمَثَالِبِ أَعْدَائِنَا فَإِذَا سَمِعَ النَّاسُ الْغُلُوَّ فِينَا كَفَّرُوا شِيعَتَنَا وَ نَسَبُوهُمْ إِلَى الْقَوْلِ بِرُبُوبِيَّتِنَا وَ إِذَا سَمِعُوا التَّقْصِيرَ اعْتَقَدُوهُ فِينَا وَ إِذَا سَمِعُوا مَثَالِبَ أَعْدَائِنَا بِأَسْمَائِهِمْ ثَلَبُونَا بِأَسْمَائِنَا وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ «وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ»»؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج۱ ، ص۳۰۴.
. «الَّذينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلاَّ كَما يَقُومُ الَّذي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى فَلَهُ ما سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ وَ مَنْ عادَ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ»؛ سورۀ بقره، آیۀ۲۷۵.
. «إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً»؛ سورۀ فرقان، آیۀ۷۰.
. «وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكْرى لِلذَّاكِرينَ»؛ سورۀ هود، آیۀ۱۱۴.
. سورۀ نساء، آیۀ۳۱.
. «الَّذينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ في بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى»؛ سورۀ نجم، آیۀ۳۲.
. «وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ لِيَجْزِيَ الَّذينَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ الَّذينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى»؛ سورۀ نجم، آیۀ۳۱.
. «وَ الَّذينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»؛ سورۀ آل عمران، آیۀ۱۳۵.
. «لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ في قُلُوبِهِمُ الْإيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛ سورۀ مجادله، آیۀ۲۲.
. سورۀ حجر، آیۀ۲۹.