جلسه پنچم: «فِی أَنَّ الْإِیمَانَ مبثوث لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا» (باب هجدهم)
نوشتۀ پیشِرو متن اولین جلسه از درس شرح کتاب ایمان و کفر کافی شریف است که توسط آیتالله میرباقری در تاریخ ۶ آبان ۱۴۰۴ در مدرسۀ معارفی درایه ارائه شده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم.
مقدمه
بحث در روایات باب «أَنَّ الْإِيمَانَ مَبْثُوثٌ لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا» بود که [یعنی] ایمان بر اعضاء و جوارح انسان منتشر میشود. عمدۀ روایاتی که در این باب است، روایت اول است؛ در روایات بعدی هم معارفی وجود دارد، بهخصوص در روایت هشتم. روایت هفتم هم بخشی از روایت اول است و با صدر آن، تطابق دارد؛ البته یک سری اختلاف جزئی هم دارد، ولی روایتِ دیگری نیست.
اما در شش روایت دیگر، نکاتی هست که بعضی از آنها هم قبلاً ذکر شده. یکی از مباحثی که در بحث ایمان مطرح شد، [این بود] که ایمان، عمل است. اینگونه نیست که ایمان، فاقد عمل باشد. یا عمل، جزئی از ایمان است یا «الْإِيمَانُ عَمَلٌ كُلُّهُ».[۱] [در این روایات،] نسبت بین ایمان و عمل توضیح داده میشود.
[در جلسۀ گذشته،] نیمی از روایت اول خوانده شد. حال [روایات دیگر را میخوانیم و] بعد دوباره به همین روایت اول برمیگردیم. [در جلسه قبل] نیمی از روایت اول خوانده شد که حضرت فرمودند: «الْإِيمَانُ حَالاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ»؛ [ما هم] یک مقدار توضیح دادیم. حال ادامۀ این روایت را [رها میکنیم و] چند روایت [دیگر] را میخوانیم. این چند روایت، در واقع امتداد روایات قبلی است. [اینها را] سریع میخوانیم و باز به همین روایت برمیگردیم و آن را تتمیم میکنیم.
۱. روایت دوم باب(مسئول بودن قوای انسان)
روایت دوم باب این است: «عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ يَحْيَى بْنِ عِمْرَانَ الْحَلَبِيِّ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ هَارُونَ».[۲] الان بحث سندی نداریم. «قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا» قَالَ يُسْأَلُ السَّمْعُ عَمَّا سَمِعَ وَ الْبَصَرُ عَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ وَ الْفُؤَادُ عَمَّا عَقَدَ عَلَيْهِ»؛ حضرت در این روایت توضیح دادند که قوا در مقابل افعالی که انجام دادهاند، مسئول هستند. قبلاً هم گفته شد که احکام و دین الهی بسط و تفصیل پیدا کرده و بخشی از تفصیلش، ناظر به قوای انسان است؛ [یعنی] این قوا، به این تکالیف ملتزم میشوند؛ کأنه خود سمع، مسئول است، نه اینکه از انسان سؤال کنند که با گوش خود، چکار کردی.
«يُسْأَلُ السَّمْعُ عَمَّا سَمِعَ وَ الْبَصَرُ عَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ وَ الْفُؤَادُ عَمَّا عَقَدَ عَلَيْهِ»؛ از گوش سؤال میکنند که چه شنیدی؟ از چشم سؤال میکنند که چه دیدی؟ از قلب سؤال میکنند که با چه امری گره خوردی؟ کأنه قلب، نقطۀ پیوند و گره خوردن انسان است؛ [لذا از قلب میپرسند که] با چه چیزی گره خوردی؟
ـ ایمان مخصوص به قوا و مسئول بودن خود قوا
مفاد این روایت، این است که خود قوا، [مورد] سؤال قرار میگیرند. لذا هر کدام از اینها، باید ایمان [مخصوص به خود را] داشته باشند و بر اساس آن ایمان، عملی داشته باشند که اگر عمل نکنند، مسئول باشند. حضرت این را ادامۀ آن بحث که قوا مکلف هستند، قرار داده.
البته باید یک زمانی از این بحث بکنیم که [آیا] صرفاً ظاهر قوا مقصود است؟ این گوشی که میشنود یا چشمی که میبیند [مقصود است] یا خود قوای منتشره در انسان، مراتبی از شعور و ادراک و اختیار دارند. درست است که این قوا، بر محور روح انسان هستند، ولی خودشان هم دارای فهم و اراده هستند؛ لذا هم عمل از اینها خواسته میشود و هم ایمان.
س: آیا قوا در همین دنیا دارای فهم واراده هستند؟
ج: ظاهر این عبارت این است که ممکن است الان هم داشته باشند، والا اگر مسئولیتی نداشته باشد، چه معنایی دارد که آنجا از او سؤال کنند؟ یکی از معانی که برای «يُسْأَلُ السَّمْعُ عَمَّا سَمِعَ»، کردهاند [این است که] از سمع میپرسند که چه شنیدهای و او هم جواب میدهد، نه اینکه او در مقابل این شنیدن، مسئول باشد؛ یعنی از او میپرسند چه شنیدهای، کما اینکه آیهای داریم که اعضاء و جوارح در قیامت، علیه صاحب خود شهادت میدهند؛ «لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا».[۳]
بنابراین یک معنا [این است که از گوش] سؤال میشود که چه کردهای، ولی او مسئول حقیقی آن کار نیست. یک معنای دیگر [این است که] خود اینها هم مسئولیتهایی دارند و از خودشان هم سؤال میشود و خودشان هم معاقَب هستند؛ ولو اینکه [اینها] مسخّر فاعل هستند، اما در عین حال، خودشان هم نوعی از اختیار و فهم و تکلیف دارند.
ـ سازگاری مسئول بودن خود قوا با معنای انبساط ایمان در اعضاء
معنی انبساط ایمان و گسترش ایمان در قوا، با معنای دوم بیشتر سازگار است.کأنه خود این [اعضاء] هم ایمانی دارند و اینگونه نیست که فقط قلب انسان ایمان داشته باشد. درست است که کانون اصلی ایمان قلب است، ولی از آنجا منتشر میشود. منتشر میشود، یعنی واقعاً قوا مؤمن میشوند و واقعاً مسئولاند، نه اینکه از آنها بپرسند و آنها هم جواب بدهند و بعد به صاحب قلب و صاحب چشم و گوش بگویند تو این کارها را کردی؛ [پس] از خود آنها سؤال میشود و خود آنها هم مسئولاند.
[البته این، با] اینکه انسان هم در مقابل عمل چشم و گوش و زبان خود مسئول باشد، منافات ندارد؛ ولی خود اینها هم مسئول هستند. این تشبیه، دقیق نیست، [ولی] فرض کنید که شما یک لشکر دارید و این لشکر، یک فرمانده دارد و قوایی در اختیار او هستند. از فرمانده لشکر، راجع به کل لشکر سؤال میکنند، چون مسئولیت داشته و باید آنها را اداره میکرده. حال اگر خوب آنها را اداره کرده [باشد] و وظیفهاش را انجام داده، از آنها هم سؤال میکنند که شما چکار کردید. اینگونه نیست که فقط [فرمانده] در مقابل قوایی که در اختیارش است و باید آن قوا را تنظیم و اداره بکند، مسئول باشد، خود آنها هم در قبال فعلشان، مسئولیتی دارند. بخشی از مسئولیت فعلشان، با آن فرمانده [است،] ولی بخش دیگرش، با خودشان است. خودشان باید ایمان بیاورند و عمل کنند. کأنه قوای انسان نسبت به خودش، چنین حالتی دارد.
بعضی روایات هم همین را تأیید میکند. شاید ظاهر این روایت هم همین باشد که ««إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا» قَالَ يُسْأَلُ السَّمْعُ عَمَّا سَمِعَ وَ الْبَصَرُ عَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ وَ الْفُؤَادُ عَمَّا عَقَدَ عَلَيْهِ»؛ از قلب سؤال میشود. البته محتمل است که بگوییم «سؤال میشود»، یعنی سؤال میشود که صاحبت با تو چه کرده است؟ او هم علیه صاحب خودش جواب میدهد و میگوید صاحب من، این تخلفات را با من انجام داده یا این عبادات را انجام داده؛ ولی بعید نیست که خودشان هم مورد سؤال باشند.
[اگر اینگونه بگوییم،] باید قوا را یک مقدار لطیفتر معنا کنیم. [در این فرض،] قوای انسان، فقط این قوای طبیعی محسوس نیستند؛ قوۀ سمع یا قوۀ بصر، چیزی فراتر از این قوۀ طبیعی است. کأنه آنها هم ایمانی دارند. بعید هم نیست این روایات که میفرماید ایمان منتشر است، تکلیف به اعضاء و جوارح منتشر است، [همین مطلب را میگوید.] حال اگر این [گونه نبود،] همۀ تکالیفی متوجه یک نفر خواهد بود. بله، او نسبت به قوای خودش مسئول است و باید مراقبت کند تا ایمان در آنها جاری بشود؛ [نباید] آنها را به معصیت بیندازد و تکالیف الهی را در باب آنها اعمال کند. ولی از آنطرف، آنها هم خودشان مسئولیتی دارند. غیر از اینکه [اعضاء] باید به این مؤمن تولی پیدا کنند، خودشان هم اختیاراتی دارند و گویا مورد سؤال هستند. حالا این احتمال در ذهن مبارکتان باشد.
۲. روایت سوم باب(چیستی ایمان)
روایت بعدی، روایت محمد بن مسلم است، «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ سَأَلْتُهُ عَنِ الْإِيمَانِ»، از حضرت سؤال کردم ایمان چیست؟ «فَقَالَ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ». باید نسبت به توحید و رسالت حضرت و «بِمَا جَاءَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ»، نسبت به همۀ آن چیزی که حضرت آوردهاند، شهادت داده بشود. بعد هم «وَ مَا اسْتَقَرَّ فِي الْقُلُوبِ مِنَ التَّصْدِيقِ بِذَلِكَ»؛ هم باید شهادت بدهد و هم باید تصدیق این امور در قلب انسان مستقر بشود. اگر قرار پیدا کند، مؤمن میشود. کأنه تصدیق هم تفصیل پیدا میکند؛ تصدیق به توحید و رسالت و «بِمَا جَاءَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ» است. این همان چیزی بود که در جلسۀ گذشته بیان کردیم که قلب باید در رابطه با تفاصیل، ایمان بیاورد و بر اساس آن تفاصیل، قوای خودش را اداره کند، هماهنگ کند و امر و نهی کند.
ـ رابطه ایمان و عمل
«قَالَ قُلْتُ الشَّهَادَةُ أَ لَيْسَتْ عَمَلًا»؛ به حضرت عرض کرد شهادت که عمل است، ایمان که عمل نیست؟ حضرت فرمودند: «قَالَ بَلَى قُلْتُ الْعَمَلُ مِنَ الْإِيمَانِ»؛ مگر عمل هم جزئی از ایمان است؟ شهادت عمل است؛ ایمان که عمل نیست، یک امر قلبی است. «قَالَ نَعَمْ الْإِيمَانُ لَا يَكُونُ إِلَّا بِعَمَلٍ وَ الْعَمَلُ مِنْهُ»؛ ایمان نیست الا با عمل و عمل جزئی از ایمان است.
حضرت میفرمایند اینگونه نیست که ایمان عمل نباشد، یک جزء ایمان، عمل است و [ایمان] با عمل ساخته میشود. اینگونه نیست که شما بگویید ایمان، فقط یک عقد قلبی است و السلام و کاری با عمل ندارد. در روایت قبل گاهی توضیح داده میشد «الْإِيمَانُ عَمَلٌ كُلُّهُ». حتی فعل قلب هم فعل است. اینگونه نیست که آن چیزی که از قلب صادر میشود، فعل نباشد و یک امر غیر اختیاری باشد. کل ایمان عمل است؛ بخشی از آن عمل قلب است و بخشی عمل جوارح. بنابراین کل ایمان عمل است؛ اقرار باشد عمل است، امتثال باشد هم عمل است، عقد قلب باشد هم عمل است.
سؤال دیگری که در ذهن سائل بوده، این بوده که ایمان چیزی است و عمل چیزی دیگر. به حضرت عرض میکند شهادت که جزء ایمان نیست، چون ایمان عمل نیست. حضرت فرمودند: «قُلْتُ الشَّهَادَةُ أَ لَيْسَتْ عَمَلًا قَالَ بَلَى قُلْتُ الْعَمَلُ مِنَ الْإِيمَانِ قَالَ نَعَمْ الْإِيمَانُ لَا يَكُونُ إِلَّا بِعَمَلٍ وَ الْعَمَلُ مِنْهُ»؛ برای این، یک معنایی میشود کرد که ممکن است مراد نباشد، ولی بهعنوان احتمال بیان میکنم. ایمان ریشه در عمل دارد و عمل هم از ایمان سرچشمه میگیرد؛ «الْإِيمَانُ لَا يَكُونُ إِلَّا بِعَمَلٍ». [این] همان بحثی [است] که ایمان و عمل، با هم داد و ستد دارند؛ هم ایمان موجب عمل میشود و هم عمل ایمان را تثبیت میکند.
بنابراین ایمان، با عمل مرتبط است؛ هم منتهی به عمل میشود و هم ناشی از عمل است. اینگونه نیست که ایمان، ربطی به عمل نداشته باشد. پس بخشی از عمل، ناشی از ایمان است.
احتمالی که عرض کردیم این است که ایمان و عمل، به هم پیوستهاند؛ [یعنی] بخشی از ایمان، عمل است. «الْعَمَلُ مِنْهُ»؛ «من» را اینجا تبعیضیه بگیرید، نه نشویه، «الْعَمَلُ مِنْهُ وَ لَا يَثْبُتُ الْإِيمَانُ إِلَّا بِعَمَلٍ»؛ ایمان ثابت نمیشود الا به عمل؛ هم در مقام ثبوت و هم در مقام اثبات. یعنی ثبات ایمان در قلب، به عمل است، این همان «لَا يَكُونُ إِلَّا بِعَمَلٍ» است. یک احتمال دیگر هم است که «لَا يَثْبُتُ الْإِيمَانُ إِلَّا بِعَمَلٍ»، مقام اثبات باشد. در روایت هشتم حضرت فرمودند کسی که شهادتین میگوید، مدعی ایمان است و ادعا هم بینه میخواهد، بینهاش، عمل است. اگر عمل نکند، ایمان در مقام اثبات، اثبات نمیشود.
بنابراین «لَا يَثْبُتُ الْإِيمَانُ إِلَّا بِعَمَلٍ»، را هم میشود در مقام ثبوت معنا کرد که ایمان بدون عمل ثبات و استقرار پیدا نمیکند؛ هم در مقام اثبات. کسی مدعی ایمان بشود، باید عمل داشته باشد، والا اگر عمل نداشته باشد، ایمانش ثابت نمیشود. این بیشتر به همان مقام ثبوت میخورد.
علی ای حال این روایت دارد رابطۀ ایمان و عمل را توضیح میدهد که ایمان و عمل، به هم مرتبطاند. شهادتین که شهادت به توحید و رسالت و «الْإِقْرَارُ بِمَا جَاءَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ» [است،] هرچند که یک فعل زبانی و ظاهری باشد، جزء ایمان است؛ اینگونه نیست که ایمان، صرفاً یک امر قلبی باشد.
در روایات قبلی فرمود: «الْإِيمَانُ عَمَلٌ كُلُّهُ». اما در اینجا سؤال این است که اصلاً ایمان عمل نیست؟ حضرت فرمودند عمل از ایمان است و جزئی از ایمان، عمل است. ایمان، هم با عمل تثبیت میشود و هم از عمل ناشی میشود و هم به عمل منتهی میشود. همۀ اینها مفاد این روایت نورانی است.
۳. روایت چهارم باب(چیستی اسلام ـ دین الهی)
در روایت بعدی سؤال میشود، اسلام چیست؟ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قُلْتُ لَهُ مَا الْإِسْلَامُ»؛ حضرت فرمودند: «فَقَالَ دِينُ اللَّهِ اسْمُهُ الْإِسْلَامُ»، اسلام دین خدا است. به تعبیر دیگر، از شئون ربوبیت خدای متعال است. خدای متعال در مقام ربوبیت، دینی نازل کرده [است؛] این دین، از شئون ربوبیت الهی است. این دین الله است که اسم آن اسلام است. حال تفصیل آن دین الله، همان چیزی است که خدای متعال در کتب آسمانی، از جمله در قرآن، بیان کرده [است.] اسلام، دین خدا است. کأنه مسلمانی ما یک چیز است و اسلام چیز دیگری است. اسلام دین الهی است که خدای متعال از طریق آن، انسانها را سرپرستی میکند؛ از شئون ربوبیت خدا است. حتی میشود گفت که از شئون الوهیت حضرت حق است.
بعد فرمودند: «وَ هُوَ دِينُ اللَّهِ قَبْلَ أَنْ تَكُونُوا حَيْثُ كُنْتُمْ وَ بَعْدَ أَنْ تَكُونُوا»؛ دین خدای متعال، قبل از اینکه شما در عوالم باشید، بوده، بعد از این هم که شما آمدید، باز هم این دین هست، بعد از اینکه فانی شدید هم، [این] دین هست.
ـ دین و ربوبیت الهی
[بنابراین] اسلام، نام دینی است که از شئون ربوبیت است و با آمد و شد ما شکل نمیگیرد. بله، مسلمانی ما، از شئون ماست و ما میتوانیم مسلمان بشویم. [مسلمانی،] پذیرش اسلام است و تولّی به دین [است که] یک حقیقت جاری است. این نکتۀ مهمی است. «دِينُ اللَّهِ اسْمُهُ الْإِسْلَامُ».
حال به این هم اشاره کنم که این دین، اینگونه نیست که ما خیال میکنیم یک سری عقائد، اخلاق و عمل است. اینها فعل ما و مسلمانی ماست. عقائد و اعمال ما، اسلام ماست، دینداری ماست. اقرار ما، دینداری ماست. دینداری ما یک امر است و [خود] دین، یک امر دیگر است. دین، آن امر الهی است که خدای متعال با آن ربوبیت میکند، عباد را اداره میکند، رشد میدهد و سرپرستی میکند؛ لذا باطنش هم ولایت است. یعنی باطنش در قوس نزول، صرفاً احکام و عقائد نیست؛ ربوبیت الهی دارد در ولایت اولیاء معصوم و بعد در مناسک و شرایع جاری میشود.
بنابراین دین در یک کلمه، اسلام [است،] «فَقَالَ دِينُ اللَّهِ اسْمُهُ الْإِسْلَامُ وَ هُوَ دِينُ اللَّهِ قَبْلَ أَنْ تَكُونُوا حَيْثُ كُنْتُمْ وَ بَعْدَ أَنْ تَكُونُوا فَمَنْ أَقَرَّ بِدِينِ اللَّهِ فَهُوَ مُسْلِمٌ»؛ مسلم کسی است که به این دین اقرار میکند و در این حد، تمسک و تولّی دارد. «وَ مَنْ عَمِلَ بِمَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ»؛ اگر علاوه بر اقرار به آن چیزی که این در این دین آمده، عمل هم بکند، مؤمن میشود.
این روایت بحث ایمان و اسلام را مطرح میکند؛ میگوید اسلام ما، اقرار، ایمان و عمل هم در آن هست؛ [ایمان،] اقرار و عمل به آن چیزی است که از ناحیۀ خدای متعال نازل شده که آن، [همان] دین الهی است. ایمان ما، اقرار و عمل به آن دین است؛ تولی به آن دین در مقام اقرار و مقام عمل است.
۴. روایت پنجم باب(چیستی اسلام ـ مسلمانی)
روایت بعدی: «عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ فَقَالَ لَهُ سَلَّامٌ إِنَّ خَيْثَمَةَ ابْنَ أَبِي خَيْثَمَةَ يُحَدِّثُنَا عَنْكَ أَنَّهُ سَأَلَكَ عَنِ الْإِسْلَامِ»؛ [خیثمه] از شما پرسیده که اسلام چیست؟ «فَقُلْتَ لَهُ إِنَّ الْإِسْلَامَ مَنِ اسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا وَ شَهِدَ شَهَادَتَنَا»؛ اسلام، کسی است که [این خصوصیت را دارد.] کأنه میخواهند بگویند دینِ کسی است [که اینگونه است.] مرحوم مجلسی فرمودهاند در «إِنَّ الْإِسْلَامَ مَنِ اسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا»، چیزی در تقدیر [است.] کسی که این کار را بکند، مسلمان است و اسلام، دین چنین شخصی است، «إِنَّ الْإِسْلَامَ مَنِ اسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا وَ شَهِدَ شَهَادَتَنَا وَ نَسَكَ نُسُكَنَا وَ وَالَى وَلِيَّنَا وَ عَادَى عَدُوَّنَا فَهُوَ مُسْلِمٌ»؛ مسلمان آن کسی است که رو به قبله ما نماز میخواند، شهادت به نبوت و رسالت را میگوید، با دشمنان مسلمانان دشمن است و با دوستان مسلمانان دوست است.
ـ معنا ولایت در این روایت
این «وَ وَالَى وَلِيَّنَا وَ عَادَى عَدُوَّنَا» را به معنی ولایت خاص نگیرید؛ [یعنی] نسبت به محبین اهل بیت [نگیرید. حضرت] دارند اسلام را تعریف میکنند. مسلم یعنی کسی که رو به قبله میکند، شهادتین را قبول دارد، روابطش با مسلمانان روابط صلح است و روابطش با دشمن، روابط دشمنی است. اگر کسی اینها را نداشته [باشد،] مسلمان نیست؛ یعنی [کسی که] با مسلمانان دشمن است، مسلمان نیست.
حضرت [در اینجا،] یک سلسله از امور ظاهریه را مطرح کردهاند و یک مقدار این امور ظاهریه را بسط دادهاند. یکی از اجزاء مسلمانی، این است که بین مسلمانها است و با مسلمانها ارتباط دارد و با دشمنان، دشمنی دارد. کسی که با دشمنها عقد اخوت میبندد و با مسلمانان رابطۀ [مثبت ندارد،] مسلمان نیست.
پس حضرت دارند ظاهر اسلام را توضیح میدهند. این غیر از آن حدیث قبلی است. حدیث قبلی، اسلام را به دین الهی تفسیر میکرد، ولی اینجا حضرت دارند مسلمانی را توضیح میدهند. مسلمانی یعنی دینی که ما داریم. دین اسلام ما، یعنی ما متدین به اسلام هستیم. اما اسلام چیست؟ اسلام آن حقیقت نازله است. اگر کسی به آن حقیقت نازله، در این سطح که قبله را قبول داشته باشد، شهادتین بگوید، مسلمانها را دوست بدارد و دشمنهای مسلمانها را دشمن بدارد، متولّی باشد، مسلم میشود.
س: وَالَى وَلِيَّنَا به معنای ولایت خاص است؟
ج: عام [در نظر] بگیرید؛ یعنی دوستان مسلمانها. [حضرت] دارند اسلام عمومی را تفسیر میکنند، کأنه همۀ فرق مسلمین این را دارند. اما اگر بهگونه دیگر معنا کنید که محتمل است، آن اسلام خاص میشود و دیگر اسلام عام نیست که همۀ فرق را در بر بگیرد. پس اگر بگویید «وَ وَالَى وَلِيَّنَا وَ عَادَى عَدُوَّنَا»، [یعنی] نسبت به ائمه ما، ولایت دارد و نسبت به دشمنان ما دشمن است، این میشود شیعه؛ میشود اسلام خاص.
[اما] اگر اسلام عام معنا کنید که بعید نیست همین باشد، مرحوم مجلسی هم بیشتر [اسلام عام] را میپسندند و میفرمایند معنای این روایت، این است که اسلامی که همۀ مسلمانها دارند، همین است که رو به قبله میایستند، شهادتین میگویند، با مسلمانها روابط دوستی دارند و با کفار، روابط دشمنی.
ـ پرسش از معنای ایمان
«فَقَالَ صَدَقَ خَيْثَمَةُ قُلْتُ وَ سَأَلَكَ عَنِ الْإِيمَانِ»؛ [خیثمه] از ایمان هم سؤال کرد. مرحوم مجلسی از این قرینه استفاده میکنند که آن اسلام، اسلام عام است. «فَقُلْتَ الْإِيمَانُ بِاللَّهِ وَ التَّصْدِيقُ بِكِتَابِ اللَّهِ وَ أَنْ لَا يُعْصَى اللَّهُ»؛ [خیثمه] از ایمان هم سؤال کرد و شما به او فرمودید ایمان، ایمان بالله و تصدیق به کتاب الله و اینکه خدا معصیت نشود [است.] یعنی غیر از آن امور ظاهریه که رو به قبله نماز میخواند و شهادتین میگوید و با مسلمانها دوستی میکند و با کفار دشمنی، باید ایمان بالله و تصدیق به کتاب الله داشته باشد و تفصیلات کتاب را هم بالاجمال قبول کند و معصیت هم نکند.
این روایت دارد یکی از مقومات ایمان را [معرفی میکند و] میگوید انسان نباید در مقام عمل، معصیت کند و از فرمان تخلف کند. معصیت هم فقط به معنی گناه نیست؛ ترک واجب هم معصیت است. یعنی [باید] نسبت به تکالیف الهی [مقید باشد.] این همان «الْإِيمَانَ مَبْثُوثٌ لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ» است. ایمان تا عمل میآید و عمل جوارح، جزئی از ایمان است. حالا ایمانِ مؤمن است یا ایمانِ جوارح؟ روایت میخواهد بگوید اینها ایمان جوارح [است؛] ایمان سمع، ایمان بصر و ایمان قلب. در جلسۀ قبل هم یک مقدار این را توضیح دادیم.
س: این روایات بیشتر ناظر ب اسلام نیستند؟
ج: لذا عرض کردم که اینها را تند میخوانیم. بهنظر میآید که اینها، به ابواب قبل ملحق هستند. البته با این باب هم ارتباط دارند، چون در آن روایت مفصلی که آورده بودند، بحث از این بود که تکالیفی نازل شده و قوا به این تکالیف، مکلف هستند و در مقابل آنها مسئولاند. اگر قوا عمل بکنند، مؤمن میشوند و اگر انکار بکنند، دیگر مؤمن نمیشوند و ایمان فرد هم ناقص میشود؛ کسی که به این تکالیف عمل نمیکند، ناقص الایمان میشود. همۀ قوا باید مؤمن بشوند تا ایمان انسان، کامل بشود.
حضرت همین را میفرمایند که یکی از اجزاء ایمان این است که خدا معصیت نشود. کأنه ایمان باید در قوا هم جاری بشود و تا اینجا میآید. در روایت قبلی هم همین بود که حضرت فرمودند: «مَنْ عَمِلَ بِمَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ». ایمان تا مرحلۀ عمل هم میآید. باید به تمام فرامین عمل بشود. این اجمال همان چیزی است که در روایت اول، مفصلاً گفته شد. لذا ارتباطش با این روایت، روشن است. ولی اگر در ابواب قبلی میآمد، شاید از یک نظر بهتر میشد.
[علی ای حال] ایشان در اینجا آوردند، کأنه میخواهند بگویند همان چیزی که آنجا به تفصیل گفته شد، در این روایت بالاجمال گفته شده که سمع و بصر و فؤاد مسئولاند و هر کدام، تکالیفی دارند که باید انجام بدهند؛ [همۀ اینها] مورد سؤال و بازخواست قرار میگیرند. مرحوم کلینی این روایت را اینگونه معنا کردهاند، لذا در این باب آوردهاند.
۵. روایت ششم باب
روایت ششم: «جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ». در سند این روایت، جای هیچ مناقشه نیست. عمدتاً روایات کافی معتبر هستند. البته این حرف که اگر روایات کافی، معارض نداشته باشد، معتبر هستند، در دورۀ متأخر خیلی طرفدار پیدا کرده. حالا این جای بحث دارد. اما در سند این روایت، هیچ مناقشهای نیست. «مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ»؛ همۀ اینها، ثقۀ جلیل القدر هستند.
«سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْإِيمَانِ فَقَالَ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ»؛ عمده این روایت این است که راوی میگوید: «قَالَ قُلْتُ أَ لَيْسَ هَذَا عَمَلٌ»؛ اینکه عمل است، ایمان که عمل نیست. «قَالَ بَلَى قُلْتُ فَالْعَمَلُ مِنَ الْإِيمَانِ قَالَ لَا يَثْبُتُ لَهُ الْإِيمَانُ إِلَّا بِالْعَمَلِ وَ الْعَمَلُ مِنْهُ»؛ ایمان برای شخص ثابت نمیشود، الا با عمل و عمل جزئی از ایمان است؛ [در این جا] «من» را تبعیضیه بگیرید. عمل جزئی از ایمان است و بدون عمل، ایمان ثابت نمیشود؛ هم در مقام ثبوت و هم در مقام اثبات.
۶. روایت هفتم باب
روایت بعدی، روایت هفتم [است که] تکرارِ روایت اول است که صدرِ روایت اول را جلسه قبل خواندیم و خیلی اضافه ندارد. [اما] در روایت هشتم باب، یک مطالب جدید وجود دارد، «حَفْصِ بْنِ خَارِجَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ وَ سَأَلَهُ رَجُلٌ عَنْ قَوْلِ الْمُرْجِئَةِ فِي الْكُفْرِ وَ الْإِيمَانِ»؛ در باب حرفی که مرجئه در باب کفر و ایمان میزنند، از حضرت سؤال کرد. [ابتدا] توضیح میدهد که آنها چه میگویند.
ـ کفر ظاهری و کفر واقعی
«وَ قَالَ إِنَّهُمْ يَحْتَجُّونَ عَلَيْنَا»، با ما احتجاج میکنند، «وَ يَقُولُونَ كَمَا أَنَّ الْكَافِرَ عِنْدَنَا هُوَ الْكَافِرُ عِنْدَ اللَّهِ»، اگر کسی در نزد ما کافر باشد، در نزد خدا هم کافر است؛ یعنی اگر کسی انکار کند، با انکارش پیش مسلمانها هم کافر میشود، واقعاً کافر میشود؛ یعنی کفر ظاهری، کفر واقعی را هم میآورد.
[مثلاً] کسی که عملی میکند، توهین به مقدسات دین است، اهانت به کعبه یا کتاب الهی میکند، یا با زبان انکار میکند و میگوید حرفهایی که انبیاء فرمودهاند معنا ندارد، انبیاء و توحید را انکار میکند، بنابراین اینها کافر است، پیش خدا هم کافر است. کسی که [ما او را] به کفرش محاکمه میکنیم، خدا هم کافر میداند.
ـ ایمان ظاهری و ایمان واقعی
«فَكَذَلِكَ نَجِدُ الْمُؤْمِنَ إِذَا أَقَرَّ بِإِيمَانِهِ أَنَّهُ عِنْدَ اللَّهِ مُؤْمِنٌ»؛ اگر کسی به ایمان هم اقرار بکند، ما ایمانش را قبول میکنیم و نزد خدا هم مؤمن است. کأنه کسی که به ایمان اقرار بکند، مؤمن حقیقی است؛ نه [اینکه] فقط مؤمن ظاهری باشد، مؤمن حقیقی است.
[اینها] نقطۀ مقابل خوارج میشوند. خوارج میگفتند کسی که معصیت کند، از اسلام هم خارج میشود. [اما] قبلاً در روایت خواندیم کسی که معصیت بکند، از ایمان خارج میشود، ولی از اسلام خارج نمیشود، مگر [اینکه] استحلال کند، حلال بداند و بخواهد دین خدا را تغییر بدهد؛ و الا [کسی] با ترک عمل، از اسلام بیرون نمیرود.
[اما] اینها میگفتند ایمان، به عمل احتیاج ندارد. کسی که به ایمان اقرار بکند، خدا هم او را مؤمن میداند؛ مؤمن حقیقی است. همین حرفهایی که [الان هم] بعضیها میزنند. این از گرفتاریهای قدیمی بوده و چیز جدیدی نیست. [عدهای] معتقد هستند که اگر شما ائمه را قبول داشته باشید، دیگر عمل لازم نیست. غلات، از گرفتاریهایی بودند که ائمه بهشدت با آنها برخورد میکردند. یک قسم از غلو، همین است. افکار اینها اینگونه است.
ـاثبات کفر با اقرار و اثبات ایمان با عمل
«كَمَا أَنَّ الْكَافِرَ عِنْدَنَا هُوَ الْكَافِرُ عِنْدَ اللَّهِ فَكَذَلِكَ نَجِدُ الْمُؤْمِنَ إِذَا أَقَرَّ بِإِيمَانِهِ أَنَّهُ عِنْدَ اللَّهِ مُؤْمِنٌ فَقَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ كَيْفَ يَسْتَوِي هَذَانِ»؛ [حضرت فرمودند] این دو را نمیشود با هم یکی کرد. بعد حضرت میگویند اگر کسی در مقام شهادت، علیه خودش اقرار کند، بینه لازم است یا نه؟ [مثلاً اگر] کسی بگوید این فرشی که زیر پای من است، برای زید است، قاضی برای اینکه این فرش را به زید بدهد، از زید بینه میخواهد یا نه؟ اقرار است دیگر. ولی اگر کسی ادعا کند چطور؟ [اگر کسی] بگوید این فرش که زیر پای زید [است،] برای من است، [به او] میگویند بینه بیاور.
[بنابراین] کافری که میگوید من کافر هستم، دارد اقرار میکند. پس کفر کافر در نزد ما، بینه نمیخواهد و کافر حقیقی است. اما کسی که ادعای ایمان میکند، مُدَّعِی است و ادعایش بینه میخواهد، بینهاش هم عملش است. چه مؤمنی هستی که نماز نمیخوانی و روزه نمیگیری؟
حضرت فرمودند: «وَ الْكُفْرُ إِقْرَارٌ مِنَ الْعَبْدِ فَلَا يُكَلَّفُ بَعْدَ إِقْرَارِهِ بِبَيِّنَةٍ»؛ وقتی خودش دارد علیه خودش اقرار میکند که من کافر هستم، دیگر بینه لازم نیست. [اینگونه نیست که] کسی که میگوید کافر است، حتماً باید گناهان کبیره را هم انجام بدهد تا ما بگوییم کافر است؛ خودش میگوید کافر است و کفرش با همین اقرار اثبات میشود.
«وَ الْإِيمَانُ دَعْوَى لَا تَجُوزُ إِلَّا بِبَيِّنَةٍ»؛ [ایمان] یک ادعاست که به رسمیت شناخته نمیشود و امضا نمیشود، الا اینکه بینهای برای آن بیاورد. «وَ بَيِّنَتُهُ عَمَلُهُ وَ نِيَّتُهُ»؛ بینۀ ایمان کنار اقرا ـ که میگفتند: «إِذَا أَقَرَّ بِإِيمَانِهِ»، ما میگوییم مؤمن است و مؤمن حقیقی هم هست، [اما] اینگونه نیست ـ این است که هم نیتش نیت مؤمن باشد و هم عملش عمل مؤمن؛ یعنی هم تصدیق قلبی داشته باشد و هم تناسب عمل.
ـ جهات ایمان(اقرار، نیت، عمل)
ایشان [این روایت را] از همین جهت آوردهاند که ایمان هم اقرار است، هم نیت است و هم عمل. در واقع ایمان در همۀ اینها منتشر است. اینگونه نیست که اسم اینها را گذاشته باشیم ایمان، بلکه حقیقت ایمان [است] که از قلب به قوا منتشر میشود؛ [لذا] هم اقرار میخواهد و هم عمل. اینها جزئی از ایمان و بخشی از آن هستند؛ لذا حضرت میگویند یک بخش ایمان، عمل است.
«الْإِيمَانُ دَعْوَى لَا تَجُوزُ إِلَّا بِبَيِّنَةٍ وَ بَيِّنَتُهُ عَمَلُهُ وَ نِيَّتُهُ فَإِذَا اتَّفَقَا فَالْعَبْدُ عِنْدَ اللَّهِ مُؤْمِنٌ»؛ وقتی اینها با هم هماهنگ بشوند ـ نیت و عمل باشند ـ عبد در نزد خدا مؤمن میشود. «وَ الْكُفْرُ مَوْجُودٌ بِكُلِّ جِهَةٍ مِنْ هَذِهِ الْجِهَاتِ الثَّلَاثِ»؛ در کفر، لازم نیست که این سه با هم جمع بشوند. کسی که در نیت، به خدا معتقد نیست، کافر حقیقی است. [کسی که] در عمل، به دستورات الهی ملتزم نیست، از وادی ایمان بیرون است. «وَ الْكُفْرُ مَوْجُودٌ بِكُلِّ جِهَةٍ مِنْ هَذِهِ الْجِهَاتِ الثَّلَاثِ مِنْ نِيَّةٍ أَوْ قَوْلٍ أَوْ عَمَلٍ وَ الْأَحْكَامُ تَجْرِي عَلَى الْقَوْلِ وَ الْعَمَلِ»؛ احکام ظاهری، بر قول و عمل جاری میشود. اگر کسی شهادتین بگوید و به ظواهر مسلمانها هم عمل بکند، [احکام ظاهری اسلام بر او جاری میشود.]
قبلاً گفته شد که عمل، جزء اسلام نیست، منتها از آنطرف هم بعضی روایات میگفت نماز و روزه، جزء اسلام است. عرض کردیم که شاید معنایش همین است که کسی که شهادتین میگوید، اگر عملش بهگونهای باشد که معنایش این باشد که به اسلام ملتزم نیست و انکارِ آن اقرار [بهحساب بیاید،] مسلم نیست. بنابراین یک سطح از عمل لازم است.
حضرت فرمودند کفر، به هر یک از این سه جهت، اثبات میشود. کسی که به دستورات عمل نمیکند، به خدا مؤمن نیست و به تعبیری مسلمان حقیقی هم نیست. کفر واقعی در مقام عند الله، در نیت کافر است. کسی که انکار میکند یا ملتزم در عمل نیست، نماز نمیخواند، روزه نمیگیرد و هیچ کاری نمیکند، عند الله کافر حقیقی است. حالا احکام ظاهری بر چه چیزی بار میشود؟ «وَ الْأَحْكَامُ تَجْرِي عَلَى الْقَوْلِ وَ الْعَمَلِ»؛ احکام ظاهری، بر قول و عمل بار میشود. کسی که شهادتین میگوید و ظاهر اسلام را رعایت میکند؛ [یعنی] همانهایی که حضرت فرمودند که شهادتین بگوید و با دشمنان اسلام دشمنی کند و با دوست اسلام دوستی کند، مسلمان است. در بعضی روایات، ارکان و دعائم توضیح داده [شده] است که نماز، روزه، حج، دوستی با مسلمانها و دشمنی با دشمنان، اعمال ظاهریهای است که مسلمان باید داشته باشند.
«فَمَا أَكْثَرَ مَنْ يَشْهَدُ لَهُ الْمُؤْمِنُونَ بِالْإِيمَانِ وَ يَجْرِي عَلَيْهِ أَحْكَامُ الْمُؤْمِنِينَ وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ كَافِرٌ»؛ چقدر فراوان هستند مؤمنینی که میگویند مؤمن هستند، ولی واقعاً کافرند؛ یعنی واقعاً خدا را در نیت قبول ندارند. «وَ قَدْ أَصَابَ مَنْ أَجْرَى عَلَيْهِ أَحْكَامَ الْمُؤْمِنِينَ بِظَاهِرِ قَوْلِهِ وَ عَمَلِهِ»؛ به ظاهر عمل ملتزم است؛ یعنی نماز میخواند، روزه میگیرد و شهادتین میگوید. کسانی که بر [چنین کسی] حکم ایمان جاری میکنند، به صواب رفتهاند؛ احکام ظاهری برای اینها هست، ولی عندالله کافرند.
[در پاسخ به پرسش:] ممکن است شما کسی که در ظاهر به حرم میرود، حکم کنید محب اهل بیت است، ولی واقعاً قلبش یک طرف دیگر است. ممکن است حتی ما به مؤمن بودن کسی حکم کنیم و احکام ایمان را هم بر او بار کنیم، [آیا] واقعاً عند الله مؤمن هست؟ شاید ما خطا میکنیم. شما میگویید ایمان به این است که نیت باشد، عمل باشد و اقرار باشد. اقرار و عملش را که میدانیم، معمولاً کاشف برای نیت نداریم. چه بسا که کسی منافق باشد و بخواهد پنهان کاری کند، [ولی] ظواهر ایمان را داشته باشد و ما هم حکم به ایمان او بکنیم.
اسلام هم همینگونه است. کسی که ظواهر اسلام را داشته باشد، محکوم به اسلام است. منتها در باب ایمان، یک مورد اضافه شد؛ در ایمان باید حتماً عمل باشد. اگر کسی ترک عمل کند، از وادی ایمان بیرون میرود؛ ولی ترک عمل بدون استحلال، انسان را از اسلام خارج نمیکند. این تفاوت هست. بنابراین کسی که استحلال نکرده، میگوید نماز واجب است و من تنبلی میکنم، میگوید روزه تکلیف خداست و میدانم واجب است، [ولی] من سستم، [داخل اسلام هست.] اما کسی استحلال کند [و بگوید] روزه چیست؟ این [شخص،] از اسلام بیرون میرود. آن [کسی هم که بدون استحلال ترک میکند،] از ایمان خارج میشود، [ولی داخل اسلام میماند.]
حال کسی که کاملاً عمل دارد، سر وقت نماز میخواند، شهادتین یا حتی شهادت ثالثه میگوید و با مسلمانها و مؤمنین نشست و برخاست [میکند، ظاهراً مؤمن است،] ولی معلوم نیست که در باطن مؤمن باشد. چه بسا مؤمنین به ظاهر، به ایمان کسی حکم میکنند و صواب هم همین است، [ولی او در اصل کافر است؛] «وَ قَدْ أَصَابَ مَنْ أَجْرَى عَلَيْهِ أَحْكَامَ الْمُؤْمِنِينَ بِظَاهِرِ قَوْلِهِ وَ عَمَلِهِ»
قبلاً گذشت که ایمان باطن است و «أَرْفَعُ مِنَ الْإِسْلَامِ»[۴] است. [حال] ظاهر کسی [بهگونهای است که] میگوید آن باطن را دارد. به تعبیر دیگر، باطنش را از ظاهر او کشف میکنیم. خدای متعال عالم بالخفیات است، [ولی] ما از ظاهر عمل و قول [انسانها] میگوییم مؤمن و محب اهل بیت و موالی اهل بیت و معادی با دشمنان اهل بیت هستند. ممکن است [شخصی ظاهراً] ولایت داشته باشد، نماز داشته باشد، اسلام داشته باشد، همه چیز داشته باشد، ولی واقعاً مؤمن نباشد. [حال آیا] اینهایی که به ایمان او حکم میکنند، خطا میکنند؟ نه؛ «وَ قَدْ أَصَابَ مَنْ أَجْرَى عَلَيْهِ أَحْكَامَ الْمُؤْمِنِينَ بِظَاهِرِ قَوْلِهِ وَ عَمَلِهِ».
نکتۀ روایت، خیلی فوقالعاده است. میگفتند هر کسی در ظاهر مؤمن است، پیش خدا هم مؤمن است، حضرت فرمودند اینگونه نیست؛ ایمان، نیت و عمل میخواهد. کأنه [مرحوم کلینی] روایت را اینجا آوردهاند تا بگویند ایمان، یک امر منتشر است و اگر بسط در عمل و قول پیدا نکند، ایمان نیست.
ما در مقام حکم، به باطن کسی مسلط نیستیم، ایمان را از ظواهر میفهمیم و حکم به ایمان میکنیم. [اگر ما به ایمان کسی که] واقعاً عند الله مؤمن نباشد [حکم کنیم،] کار خطایی نکردهایم. حضرت فرمودند کفر سه قسمت دارد: [کسی که] خدا را در نیت قبول ندارد، کافر است؛ [کسی که] در اقرار، انکار میکند، کافر است؛ [کسی هم که] در عمل ملتزم نیست، کافر است. این کفر، در مقابل ایمان است؛ یعنی مؤمن نیست. حال ما از کجا بفهمیم؟ ما از طریق نیت و عمل میفهمیم.
ـ تفاوت معنای کفر در مقابل ایمان و اسلام
این روایت، حول اسلام نیست؛ بحث ایمان و کفر است. [در این روایت،] کفر، در مقابل ایمان است. اصلاً سؤال همین بود، «سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ وَ سَأَلَهُ رَجُلٌ عَنْ قَوْلِ الْمُرْجِئَةِ فِي الْكُفْرِ وَ الْإِيمَانِ وَ قَالَ إِنَّهُمْ يَحْتَجُّونَ عَلَيْنَا وَ يَقُولُونَ كَمَا أَنَّ الْكَافِرَ عِنْدَنَا هُوَ الْكَافِرُ عِنْدَ اللَّهِ فَكَذَلِكَ نَجِدُ الْمُؤْمِنَ إِذَا أَقَرَّ بِإِيمَانِهِ أَنَّهُ عِنْدَ اللَّهِ مُؤْمِنٌ». «أَقَرَّ بِإِیمَانِهِ»، یعنی میگوید من مؤمن [هستم] و حتی التزام ظاهری هم دارد. حضرت فرمودند [مؤمن،] اقرار تنها ندارد، [بلکه] بر طبق [آن اقرار،] عمل هم دارد. شما با این، به ایمانش حکم کنید، ولی [ممکن است] عند الله مؤمن نباشد. بله، اگر کسی میگوید من کافر هستم، عند الله هم کافر است؛ چون انسان با خروج از اقرار هم کافر میشود و از ایمان بیرون میرود. این کفر در مقابل ایمان است.
ـ تفاوت معنای کفر در مقابل ایمان و اسلام
حضرت فرمودند شخص میتواند از ایمان به کفر خارج بشود و میتواند به اسلام خارج بشود. اینجا کفر، در مقابل ایمان است. کسی که خدا را در نیت قبول نداشته باشد، کافر [است؛ کسی که] خدا را در اقرار منکر است، کافر [است و کسی هم که] در عمل، به دستورات عمل نمیکند و مخالفت میکند، کافر [است. این کافر بودن،] در مقابل مؤمن [بودن] است، کافر در مقابل مسلم نیست. چون استحلال، موجب خروج از اسلام میشد، نه ترک عملی.
س: دو وادی کفر داریم؟
ج: گاهی کفر را با اسلام مقایسه میکنیم، [در این حالت،] کسی که مستحل [است،] از اسلام بیرون میرود و کافر میشود. [اما] گاهی کفر در مقابل ایمان [مد نظر است؛] یعنی مؤمن نیست. [در این حالت، انسان] با ترک عملی هم از ایمان خارج میشود. دو اصطلاح است. اینجا کفر در مقابل ایمان است.
کسی که به ظاهر میگوید من کافر هستم و کفر میورزد یا استحلال میکند، کافر عند الله است. [آیا] کسی هم که در نزد ما مؤمن است و ما محکوم هستیم که به او مؤمن بگوییم، پیش خدا هم مؤمن است؟ حضرت فرمودند اینگونه نیست؛ اگر کسی نیت و عمل و شهادت را با هم داشته باشد، عند الله مؤمن [است. حال] ما چگونه بگوییم فلان کس مؤمن است؟ حضرت فرمودند: «وَ الْأَحْكَامُ تَجْرِي عَلَى الْقَوْلِ وَ الْعَمَلِ»؛ احکام، بر قول و عمل [بار میشود.]
اگر میخواهید بگوید کسی مسلمان است، [بهخاطر] شهادتین و عملی که اقتضای اسلام دارد، میگویید [مسلمان است.] ایمان چطور؟ اگر کسی اقرار به ایمان کند و عملی را که اقتضای ایمان دارد [انجام بدهد، مؤمن است.] عملی که اقتضای ایمان دارد، گستردهتر است. همیشه نماز اول وقت [میخواند،] همیشه اهل عبادت [است،] شهادت ثالثه را میگوید، با دوستان اهل بیت دوست است و با دشمن هم دشمن است، ما میگوییم این [شخص،] مؤمن است، حالا [آيا] عند الله هم مؤمن است؟ ممکن است نباشد. ما اشتباه میکنیم در اینکه میگوییم او مؤمن است، نه. اما کافر چطور؟ ما به کسی که شهادتین را انکار کند، میگوییم کافر است؛ [کسی که] عملش بهگونهای باشد که معنایش این باشد که [اسلام را] قبول ندارد، کافر است.
س: [اگر کسی با بعض اعضایش گناه انجام میدهد ایمان ندارد؟]
ج: قبلاً روایت این را خواندیم؛ ایمانش ناقص است. اصلاً معنی «مَبْثُوثٌ لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ»، همین بود که ایمان منتشر است. روایت آخری هم که ایشان در این باب آوردهاند، به همین جهت آوردهاند؛ میخواهد بگوید ایمان عند الله عمل میخواهد، عمل هم کافی نیست، نیت هم میخواهد. [حال] ما چکار کنیم؟ ما به ظاهر میگوییم کسی مؤمن است؛ کما اینکه به ظاهر میگوییم کسی مسلم است.
پس اینگونه نیست که هر کسی نزد ما مؤمن باشد، نزد خدا هم مؤمن است. ما به ظاهر حکم میکنیم و وظیفۀ ما هم همین است؛ درست هم حکم میکنیم؛ اصابه است. ولی [آیا] واقعاً عند الله مؤمن است؟ حضرت فرمودند: نه. ممکن است کسی در نزد ما مؤمن باشد [و در نزد خدا کافر باشد.] جملۀ آخر همین بود.
س: [بحث نیت است؟]
ج: امر باطنی، آن باطن هم باید باشد. حضرت در اینجا [از آن باطن،] به نیت تعبیر فرمودند.
«فَمَا أَكْثَرَ مَنْ يَشْهَدُ لَهُ الْمُؤْمِنُونَ بِالْإِيمَانِ وَ يَجْرِي عَلَيْهِ أَحْكَامُ الْمُؤْمِنِينَ وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ كَافِرٌ»؛ چرا؟ [چون] «الْأَحْكَامُ تَجْرِي عَلَى الْقَوْلِ وَ الْعَمَلِ». محوریت این روایت را ایمان و کفر ببینید.
گفتند همانگونه که کسی که در ظاهر کافر است، عند الله هم کافر است، کسی که در ظاهر مؤمن باشد عند الله هم مؤمن است؟ حضرت فرمودند اینگونه نیست؛ کفر، با انکار ظاهری تمام میشود. کسی که انکار ظاهری میکند، حقیقتاً کافر است و بیش از این نمیخواهد، مگر اینکه «إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمانِ»؛[۵] مقام اکراه یک بحث دیگر است؛ قلبش مطمئن است و تقیه میکند. [اما] اینجا بحث تقیه نیست، کسی که انکار ظاهری میکند، واقعاً کافر است؛ کافر حقیقی است.
[آیا] کسی که شهادتین را در ظاهر میگوید و عمل هم میکند، مؤمن حقیقی است؟ حضرت فرمودند: نه. ما حق داریم به ایمان او حکم کنیم، [حضرت فرمودند:] بله، کار صوابی است. ما هم همینگونه به ایمان حکم میکنیم. ما از عمل فرد، از ظاهر فرد و از شهادتینش کشف میکنیم که قلباً هم مؤمن است. حال [اگر] کسی نفاق به خرج بدهد [یا حتی] خودش هم نداند که ایمانش عاریتی [است، حقیقتاً مؤمن است؟] چون ایمان عاریهای داریم و ایمان مستقر؛ مستقر و مستودع. [ایمان کسی را که] ایمانش مستودع است، از او میگیرند. مثل عطری است که آدم زده [است. وقتی که] این عطر میپرد، بویش هم میرود؛ خود شخص معطر نیست. حتی ممکن است خودش هم نداند و خیال بکند که واقعاً معطر است، [اما] عاریهای است.
بنابراین ممکن است کسی خیال کند که مؤمن است، ما هم میگوییم مؤمن است، ظواهر هم [دال بر ایمان اوست، اما] واقعاً عند الله کافر است. شخصی محضر حضرت عرض کرد من شما را دوست دارم، حضرت فرمود: بیخود میگویی، تو محب ما نیستی. بعد هم معلوم شد که نیست.
پس این یک وادی دیگر است. بحث قول مرجئه بود که [میگفتند] کسی که در ظاهر مؤمن است، واقعاً عند الله هم مؤمن [است.] حضرت فرمودند اینگونه نیست. بین کفر و ایمان فرق است. کسی که در ظاهر انکار میکند، کافر حقیقی است، [اما] کسی که در ظاهر اقرار میکند، ممکن است مؤمن حقیقی نباشد. بله، عندنا مؤمن است؛ اینکه ما به ایمان او حکم میکنیم و آثار ایمان را مترتب میکنیم، خطا نمیکنیم، ولی ممکن است عند الله مؤمن نباشد. [ایمان] عند الله، صرف اقرار و عمل نیست، قلب و باطن هم میخواهد.
پس ایمان مبثوث و منتشر است؛ عمل و اقرار هم میخواهد. ایشان این روایت را برای همین در این باب آوردند. ولی این [روایت،] یک [مطلب] اضافه و افزودهای هم داشت. مطلب لطیف در این روایت زیاد بود. حال از این روایت بگذریم و برویم سر روایت هفتم که جزئی از روایات اول است.[۶]
ـ ملاک ایمان عندالله
در این روایت، کفر را بیشتر در مقابل ایمان معنا میکنیم. سخن این است که [آیا] کسی که در ظاهر مؤمن است، پیش خدا هم مؤمن حقیقی است؟ کما اینکه [کسی که] در ظاهر انکار میکند، کافر حقیقی [است؟] حضرت فرمودند کسی که انکار میکند، کافر حقیقی است؛ ما هم به کفر او حکم میکنیم و این حکم درست است و عند الله کافر است [اما کسی که ظاهر مؤمن است معلوم نیست] عند الله مؤمن باشد. البته گاهی کسی تقیه میکند؛ اینجا سؤال از تقیه نیست.
[شخصی که] واقعاً در ظاهر منکر است، کافر است. [از آنطرف] ما باید به کسی که به ظاهر اقرار میکند و عمل هم میکند، بگوییم مؤمن است؛ بله؛ ما میگوییم مؤمن است. اما [آیا] هر کسی که پیش ما مؤمن است، مؤمن حقیقی هم هست؟ نه؛ مؤمن عند الله، کسی است که عمل دارد و نیت هم دارد.
س: [آیا ارتکاب محربات موجب کفر می شود؟]
ج: بحث همین بود که حضرت فرمودند ایمانش ناقص است. اگر کفر را در مقابل ایمان بگیرید، به معنی نقص ایمان است. اگر کسی انکار ظاهری بکند که دیگر کافر است. [کسی که] تمام ارکان اسلام را انکار میکند یا انکار عملی میکند و هتک میکند، کافر است؛ هم کافر من الایمان است و هم کافر من الاسلام. [اما] کسی که کفر قولی ندارد، ولی عمل نمیکند، [یعنی] نماز نمیخواند و روزه نمیگیرد، مؤمن است یا از وادی ایمان بیرون است؟ قبلاً گفته شد که از وادی ایمان بیرون است. پس کفر، در مقابل ایمان است، ولی مسلمان است و احکام ذی اسلام را هم دارد. ناقص الایمان [است.] لذا میگویم اگر کفر را در مقابل ایمان بگیرید، کسی که ناقص الایمان است، از آن مرتبه خارج میشود. این اصطلاح است، نه [اینکه] کافر باشد و احکام اسلام بر او مترتب نشود.
۷. ادامه متن و تحلیل روایت اول باب هجدهم («أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ»)
حال برگردیم به همان روایت اول. قسمت عمدهای از روایت اول را خواندیم. [راوی] از حضرت پرسید: «أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ»؛ حضرت فرمودند آن عملی که هیچ عملی مقبول نمیشود الا به او. «قُلْتُ وَ مَا هُوَ قَالَ الْإِيمَانُ بِاللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَعْلَى الْأَعْمَالِ دَرَجَةً وَ أَشْرَفُهَا مَنْزِلَةً وَ أَسْنَاهَا حَظّاً قَالَ قُلْتُ أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنِ الْإِيمَانِ»؛ ایمان چه چیزی است که اشرف الاعمال است؟ اینکه فرمودید افضل الاعمال، ایمان است، ایمان چیست؟ «أَ قَوْلٌ هُوَ وَ عَمَلٌ أَمْ قَوْلٌ بِلَا عَمَلٍ»؛ [ایمان] فقط قول است، [فقط] عمل است یا هر دو است؟ «فَقَالَ الْإِيمَانُ عَمَلٌ كُلُّهُ وَ الْقَوْلُ بَعْضُ ذَلِكَ الْعَمَلِ»؛ ایمان عمل است؛ یک عمل لسانی، یک عمل جوارحی و یک عمل جوانحی. همه آن عمل است و فعل انسان است، لذا آدم نسبت به آن مکلف است.
س: ظاهر خیلی از آیات این است که ایمان، غیر از عمل است؛ «آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ».[۷]
ج: نه؛ آن آیات نمیخواهد بگوید که در کنارش است؛ میخواهد بگوید اصلاً عمل، ناشی از ایمان است. وقتی در مقام تفصیل است، میگوید ایمان باید در عمل جاری بشود. اگر بخواهید آیات «آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» را با این روایت معنا کنید، [اینگونه میشود که] به اقتضای ایمانشان، در مقام عمل ملتزم بودند. این روایت [میگوید اگر] ملتزم نباشی، ایمانت ناقص است. در «عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ»، ایمان، مقدمه است. کانه یک مرتبه از ایمان، مقدمۀ عمل صالح است. پس عمل صالح، ناشی از ایمان است. حضرت میگویند جزء ایمان هم هست؛ [حضرت] بسط ایمان در عمل [را مطرح میکنند.] حضرت دارند آن آیات را توضیح میدهند و میگویند خدای متعال میخواهد در آن آیات بفرماید که باید ایمانتان در عملتان منتشر بشود، [اگر] منتشر نشود، برای نجات کافی نیست. کما اینکه در روایت هم بود که این [شخص،] معذَّب است ولو اینکه عذابش کمتر از انسان کافر است.
[در پاسخ به پرسش:] بله؛ این روایت آن را تفسیر میکند و میگوید «عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ»؛ یعنی عملِ ناشی از ایمان. ممکن است کسی بگوید ایمان، غیر از عمل است و عمل مکمل است. این روایت میخواهد بگوید اینگونه نیست؛ آن آیات را اینگونه معنا کنید، «آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ»؛ عمل صالح، ادامۀ ایمان است و انتشار ایمان در قواست. این روایت، آیه را اینگونه معنا میکند و معارضهای با هم ندارند. نمیخواهد بگوید عمل صالح، لازم نیست، نمیخواهد بگوید عمل صالح را نمیشود بر [ایمان] عطف [کرد؛] میگوید آن عملی که بر ایمان عطف میشود، انتشار ایمان در قواست. کأنه روایت، مفسر آن آیه است.
[علیایحال] حضرت فرمودند: «فَقَالَ الْإِيمَانُ عَمَلٌ كُلُّهُ وَ الْقَوْلُ بَعْضُ ذَلِكَ الْعَمَلِ بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ بَيَّنَ فِي كِتَابِهِ وَاضِحٍ نُورُهُ ثَابِتَةٍ حُجَّتُهُ يَشْهَدُ لَهُ بِهِ الْكِتَابُ وَ يَدْعُوهُ إِلَيْهِ قَالَ قُلْتُ صِفْهُ لِي جُعِلْتُ فِدَاكَ حَتَّى أَفْهَمَهُ قَالَ الْإِيمَانُ حَالاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ». اینها را یک مقدار توضیح دادیم. «فَمِنْهُ التَّامُّ الْمُنْتَهَى تَمَامُهُ وَ مِنْهُ النَّاقِصُ الْبَيِّنُ نُقْصَانُهُ»؛ ایمان تام و ایمان ناقص داریم. «وَ مِنْهُ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ»؛ ایمان زائد و ایمان راجح رو به رشد هم داریم. ایمان ناقص، تام و زائد.
ـ توضیح ایمان ناقص، تام و زائد
[راوی به] حضرت عرض کرد توضیح بدهید. وقتی حضرت میخواستند توضیح بدهند که ایمان، تمام و نقص و زیاده میپذیرد، اینگونه فرمودند: «الْإِيمَانُ حَالاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ فَمِنْهُ التَّامُّ الْمُنْتَهَى تَمَامُهُ وَ مِنْهُ النَّاقِصُ الْبَيِّنُ نُقْصَانُهُ وَ مِنْهُ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ رُجْحَانُهُ قُلْتُ إِنَّ الْإِيمَانَ لَيَتِمُّ وَ يَنْقُصُ وَ يَزِيدُ»؛ سه چیز فرمودید: تمام و نقص و زیاده؟ حضرت فرمودند بله. «قُلْتُ كَيْفَ ذَلِكَ»؛ این تمام و نقص و زیاده را توضیح بدهید؟
حضرت مفصل راجع به تمام و نقص توضیح دادند که هر قوهای، ایمان خودش را دارد و تکالیفی که نازل میشود، ناظر به ایمان آن قوه است. باید آن قوه، ملتزم به این تکالیف باشد تا مؤمن بشود. آخر روایت هم عرض کرد که زیاده را چگونه توضیح میدهید؟ [حضرت] فرمودند کسی که به همۀ اقتضای ایمان عمل میکند و ایمان در همۀ قوای او منتشر میشود، ایمان تام دارد؛ [حال ایمان تام،] درجات دارد؛ بعضی در درجۀ اول هستند و بعضی در درجات بالاتر.
کأنه زیاده در مقابل تمام نیست. یعنی زیاده، به معنی این است که خود ایمان تام، درجات دارد. پس یک زیاده به معنی درجات [است و] یک زیاده در مقابل نقص است. زیاده به معنی درجات، [یعنی] ایمان تام، درجات دارد. حضرت اینگونه توضیح فرمودند.
پس برای اینکه حضرت نقص و زیاده را در ایمان توضیح بدهند، فرمودند که ایمان، باید در جوارح منتشر بشود. «قُلْتُ كَيْفَ ذَلِكَ قَالَ لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَرَضَ الْإِيمَانَ عَلَى جَوَارِحِ ابْنِ آدَمَ وَ قَسَّمَهُ عَلَيْهَا وَ فَرَّقَهُ فِيهَا فَلَيْسَ مِنْ جَوَارِحِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ قَدْ وُكِّلَتْ مِنَ الْإِيمَانِ بِغَيْرِ مَا وُكِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا فَمِنْهَا قَلْبُهُ»؛ یکی قلب است. [سپس] حضرت قوا را یکییکی شمردند و چند قوه را نام بردند. فرمودند قلب، ایمان خودش را دارد، دست، پا، چشم و گوش هم هر کدام، ایمان خودشان را دارند.
بعد حضرت اینها را با آیات توضیح دادند. یک سلسله از آیات، راجع به عمل قلب است. قلب باید افعالی را انجام بدهد و در مقابلش هم مسئول است. این آیات را خواندیم. بعد فرمودند: «فَذَلِكَ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْقَلْبِ مِنَ الْإِقْرَارِ وَ الْمَعْرِفَةِ وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ هُوَ رَأْسُ الْإِيمَانِ». در این روایت وقتی عمل قلب میخواهد توضیح داده بشود، این دو، تکرار میشود: «الْإِقْرَارِ وَ الْمَعْرِفَة»؛ اقرار، در مقابل انکار است. «الْإِقْرَارِ وَ الْمَعْرِفَةِ»، عمل قلب [است. کار قلب،] اقرار به آن چیزی که خدای متعال نازل فرموده و معرفت بالله و معرفت بالرسول و معرفت بالدین [است.] اینها میشود «الْإِقْرَارِ وَ الْمَعْرِفَةِ» که عمل قلب است.
البته حضرت در صدر [روایت] اضافه فرمودند و اقرار، معرفت، تسلیم و رضا را هم ذکر کردند.
ـ تکلیف قلب
«فَأَمَّا مَا فَرَضَ عَلَى الْقَلْبِ مِنَ الْإِيمَانِ فَالْإِقْرَارُ وَ الْمَعْرِفَةُ وَ الْعَقْدُ وَ الرِّضَا وَ التَّسْلِيمُ»؛ [اما] اینجا دیگر رضا و تسلیم را نفرمودهاند. بعد که تکرار میکند، میفرماید فعل قلب چیست؟ اقرار و معرفت. کأنه آدم اینگونه میفهمد که یا آنها را ذیل اقرار و معرفت مندرج کنید و بگویید آنها توضیح است یا بفرمایید که آنها درجات است. آن قدر از ایمان که اصل آن است، اقرار و معرفت است. [این،] فعل قلب است. اما تسلیم و رضا، درجات ایمان قلب است. ممکن است کسی در مرتبۀ رضا نباشد، ولی مؤمن باشد. [پس حضرت] فرمودند فعل قلب، «الْإِقْرَارِ وَ الْمَعْرِفَةِ» [است.] بعد فرمودند: «وَ هُوَ رَأْسُ الْإِيمَانِ»؛ رأس پیکرۀ ایمان، ایمان القلب است.
ـ تکلیف لسان
«وَ فَرَضَ اللَّهُ عَلَى اللِّسَانِ الْقَوْلَ وَ التَّعْبِيرَ عَنِ الْقَلْبِ بِمَا عَقَدَ عَلَيْهِ وَ أَقَرَّ بِهِ»؛ قلب اقرار دارد و لسان باید از آن تعبیر کند. این فرض بر لسان است. آن چیزی که قلب به آن پیوند خورده و اقرار کرده، باید در زبان جاری بشود. «قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً»»؛ برای آیۀ «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً»،[۸] معانی [مختلفی مطرح] شده [است.] طبق این روایت، معنایش این است که مردم را به توحید دعوت کنید و به توحید اقرار کنید؛ زبان شما باید آن حقایق را بگوید و جاری کند؛ «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً». البته این آیۀ شریفه، معانی دیگر هم دارد.
«وَ قَالَ «وَ قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»»؛ به اهل کتاب بگویید که ما به همۀ آن حقایقی که بر انبیاء و بر پیغمبر ما (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده است، ایمان داریم. این فعل لسان است. «وَ قُولُوا آمَنَّا بِالَّذي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»؛[۹] این اقرار لسان است. «فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى اللِّسَانِ وَ هُوَ عَمَلُهُ»؛ عمل لسان همین است. خدا بر زبان تکلیف کرده.
ممکن است کسی اینها را سطحی معنا کند و بگوید یعنی بر مؤمن تکلیف کرده است که با زبانت این حرف را بزن. حضرت میگویند این، فعل زبان است و از او سؤال هم میشود. کأنه بالاتر از این است. خود این قوه، باید مؤمن بشود و عمل کند. گرچه نسبتی هم با انسان و آن فاعل مؤمن دارد. اینها قوای مؤمن هستند، ولی خود این قوا هم باید ایمان بیاورند.
ـ تکلیف سمع
«فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى اللِّسَانِ وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ فَرَضَ عَلَى السَّمْعِ أَنْ يَتَنَزَّهَ عَنِ الِاسْتِمَاعِ إِلَى مَا حَرَّمَ اللَّهُ»؛ خدای متعال بر گوش و قوۀ سمع، واجب کرده که از گوش دادن به آن چیزی که خداوند متعال حرام کرده، تنزه و دوری کند. «وَ أَنْ يُعْرِضَ عَمَّا لَا يَحِلُّ لَهُ»؛ از استماع آن چیزی که بر او حلال نیست، اعراض کند و رویگردان باشد و خودش را پاک کند. «أَنْ يُعْرِضَ عَمَّا لَا يَحِلُّ لَهُ مِمَّا نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهُ وَ الْإِصْغَاءِ إِلَى مَا أَسْخَطَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ به آن چیزی که خدای متعال نسبت به آن سخط دارد، اصغاء نکند.
«فَقَالَ فِي ذَلِكَ»، خدای متعال در باب وظیفۀ سمع، اینگونه فرموده: «وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا في حَديثٍ غَيْرِهِ»؛[۱۰] اگر جایی شنیدید که کار یک جمع، یک مجلس، یک مجتمع، یا فقط یک نفر یا دو نفر، این است [که به آیات الله کفر میورزند] ـ الان امتها و مجموعههایی در دنیا هستند که کارشان همین است ـ با آنها ننشینید؛ یعنی به این حرفها گوش ندهید، مگر اینکه سخنشان عوض بشود. مادامی که اینگونه حرف میزنند، [نباید به حرفهایشان گوش داد.] من خیلی از مراکز علمی دنیا امروز را همینگونه میبینم؛ «يُكْفَرُ بِها»؛ کارشان همین است، کار دیگری ندارند. آدم باید از اینها اعراض کند. «حَتَّى يَخُوضُوا في حَديثٍ غَيْرِهِ»؛ این تکلیف سمع است.
س: خدا چه چیزی بر سمع واجب کرده؟
ج: [واجب کرده که] از شنیدن این حرفها اعراض کند.
س: به عکس؛ به ما محدود میشود. چون خدا به سمع فرض کرده و حالا سمع، در دست من است. من وظیفه دارم.
ج: بله؛ ولی به سمع فرض فرموده یا این مجاز است؛ یعنی به من تکلیف کرده که با گوش خود، این را نشنو. حضرت میخواهد بگوید فرض سمع است، نه [اینکه] فرض من باشد که سمع خود را اینگونه اداره کنم. مثل اینکه خدای متعال از فردی در امت، تکلیفی بخواهد و مسئول امت هم باید او را به آن تکلیف، دعوت و هدایت کند؛ ولی از او هم میخواهد. کأنه لسان این روایت، این است. از قوا تکلیفی خواسته شده و کسی که مؤمن مکلف است هم [باید] قوایش را تنظیم کند. ولی از آن قوا خواسته شده. ظاهر روایت [این است.] شاید هم [بشود] روایت را مجاز بگیرید.
س: [ظاهر روایت مسئول بودن فاعل است؟]
ج: همین را میخواستم عرض کنم که ظهور دارد. عرض ما همین بود که ظاهر این عبارات، انتشار ایمان در جوارح است. گاهی اینگونه معنا میکنید و میگویید در واقع، جوارح مسخرات انساناند. [لذا] انسان اول باید با قلبش ایمان بیاورد و بعد سعی کند آن نور ایمانی که در قلب آمده را در جوارح منتشر کند. خود جوارح، هیچ مسئولیتی در قبال ایمان ندارند و مسئولیت، فقط [برای] این شخص است. [گاهی هم] میفرمایید که هم شخص نسبت به قوا مسئول است و هم خود قوا مسئولاند. انتشار ایمان، دو طرفه است؛ هم مکلف باید ایمان نازل در قلب را به اعضا منتشر کند و هم اعضا باید آن ایمان را بپذیرند و به مقتضای آن ملتزم بشوند و عمل کنند. ظاهر این روایت، این است.
س: [آیا قوا استقلال دارنند؟]
ج: قوا مسخر شخصاند. ولی خودشان هم [باید عمل کنند.]
س: لازم و ملزوم هم هستند.
ج: درست است. مثل یک لشکر آیا فرمانده نسبت به افراد لشکر، مکلف است یا نه؟ [حال آیا] خودشان اراده ندارند؟ خودشان هم اراده دارند.
س: شخص بدون قوا معنا پیدا نمیکند.
ج: میدانم. قوا در عین اینکه قوای شخص هستند، [تکلیف خود را دارند.] مثل فرمانده لشکر که بدون لشکر نمیشود، اما افراد لشکر هم تکلیف دارند. از این روایت اینگونه استفاده میشود که به مؤمن قوایی دادهاند و این قوا، تحت اختیار اوست. او اول باید ایمان را وارد قلب خود کند و بعد از قلب، به قوا بسط بدهد. خود قوا چه؟ خود قوا هم باید مؤمن بشوند یا ایمان آنها قهری است و اسناد ایمان به آنها مجازی است؟ این روایت میخواهد بگوید مجازی نیست.
بعد حضرت فرمودند: «ثُمَّ اسْتَثْنَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَوْضِعَ النِّسْيَان»؛ خداوند متعال فرمود اگر جایی حرفی علیه حقایق زده میشود، نباید گوش بدهید. کأنه حضرت آیۀ «فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ» را تکلیف سمع میدانند؛ یعنی گوش نده و بیاعتنایی کن؛ اصغاء نکن.
[اما این آیه،] یک استثنا هم دارد. استثنایش چیست؟ «وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ»؛[۱۱] اگر جایی فراموش کنی، [دیگر] مکلف نیستی، چون فراموش کرده بودی. ولی وقتی متذکر شدی، نباید گوش بدهی. شیطان انسان را غافل میکند و [انسان] حرف کفار را گوش میدهد؛ اصلاً نباید گوش بدهد. این خیلی عجیب است.
[در ادامه] دوباره از تکالیف سمع [سخن میگوید و میفرماید:] «وَ قَالَ «فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»»؛ این نحو استماع، وظیفۀ گوش انسان است. انسان با قوای خودش باید کاری انجام بدهد. عباد الله با گوششان میشنوند، «فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ».[۱۲]
البته هر کدام از این آیات، بحثهای تفسیری گسترده دارد. «قَالَ عَزَّ وَ جَلَ «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ»». عمدۀ [استناد حضرت،] در «وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ»[۱۳] است. انسان مکلف است که از قول لغو اعراض کند.
[پاسخ به پرسش:] بحثهای تفسیری آیه را کنار بگذارید. فقط از این زاویه [نگاه کنید] که خدای متعال، تکلیفی را متوجه سمع کرده [است.] البته باید «أُولُوا الْأَلْبابِ» باشد، همه نیستند. این تکلیف «أُولُوا الْأَلْبابِ» است، [یعنی] آن کسی که فرقان دارد. هر کسی نباید خودش را زود در این وادی بیندازند؛ هر سمعی این تکلیف را ندارد. آیه، تفسیر دارد. بعضیها میگویند [باید برویم این مطالب را ببینیم تا قول احسن را انتخاب کنیم؛ من به اینها] میگویم آيا شما جزء «أُولُوا الْأَلْبابِ» هستید؟ [آيا] فرقان دارید؟ نداری میشود جزء اینکه غلام رفت آب بیاورد و جوی آمد و غلام ببرد. معمولاً اینها که میروند «یسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ» کنند، قول آنها را میبرد؛ نه اینکه اینها استماع کنند و بعد با این قول تعیین تکلیف کنند؛ قول با اینها تعیین تکلیف میکند. یعنی اینها «أُولُوا الْأَلْبابِ» نیستند، لذا آیه بحث دارد؛ قبل و بعد دارد. اصلاً بحث این نیست که هر کسی برود و هر چیزی را گوش کند و بعد قول بهتر را انتخاب کند. مگر میشود؟ مگر هر کسی توان این کار را دارد؟
آیۀ بعد را هم بخوانیم. «وَ قَالَ «وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ»»؛ ما تکلیفی به اعراض از لغو داریم. کأنه [اعراض از] قول لغو، کار سمع است. ««أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ» وَ قَالَ «وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً»». این لغو، در روایت، به غنا و موسیقی تأویل شده [است.] کأنه بیشتر این آیات، ناظر به سمع هستند. «فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى السَّمْعِ مِنَ الْإِيمَانِ»؛ فرضش چیست؟ خلاصۀ آن، این است که «أَنْ لَا يُصْغِيَ إِلَى مَا لَا يَحِلُّ لَهُ». «مَا لَا يَحِلُّ لَهُ» چیست؟ لغو است، تکذیب آیات است. اصلاً نباید گوش بدهی؛ این تکلیف سمع است. «وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ هُوَ مِنَ الْإِيمَانِ». [سپس] وارد فرض بصر میشود.
پاورقیها
۳
. «وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»؛ سورۀ فصلت، آیۀ۲۱.
۴
. «عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ أَخْبِرْنِي عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ أَ هُمَا مُخْتَلِفَانِ فَقَالَ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فَقُلْتُ فَصِفْهُمَا لِي فَقَالَ الْإِسْلَامُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ التَّصْدِيقُ بِرَسُولِ اللَّهِ بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ وَ عَلَى ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ وَ الْإِيمَانُ الْهُدَى وَ مَا يَثْبُتُ فِي الْقُلُوبِ مِنْ صِفَةِ الْإِسْلَامِ وَ مَا ظَهَرَ مِنَ الْعَمَلِ بِهِ وَ الْإِيمَانُ أَرْفَعُ مِنَ الْإِسْلَامِ بِدَرَجَةٍ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ فِي الظَّاهِرِ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فِي الْبَاطِنِ وَ إِنِ اجْتَمَعَا فِي الْقَوْلِ وَ الصِّفَةِ»؛ الکافی، ج۲، ص۲۵.
۵
. «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إيمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمانِ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ»؛ سورۀ نحل، آیۀ۱۰۶.
۶
. در پاسخ به سوال: حضرت در اینجا میخواهند بگویند ممکن است به کفر کسی حکم کنیم؛ کفری که در مقایل اسلام دارد. [بهخاطر] استحلال و ترک عملی و انکار. ولی کفر در مقابل ایمان میگوییم مؤمن نیست، نه اینکه از اسلام بیرون است. کسی که ترک عملی میکند، کافر است و ایمانش ناقص است یا حتی ایمان از او سلب میشود.
۷
. «وَ بَشِّرِ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً وَ لَهُمْ فيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فيها خالِدُونَ»؛ سورۀ بقره، آیۀ۲۵.
۸
. «وَ إِذْ أَخَذْنا ميثاقَ بَني إِسْرائيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاَّ قَليلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ»؛ سورۀ بقره، آیۀ۸۳.
۹
. «وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلاَّ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنَّا بِالَّذي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»؛ سورۀ عنکبوت، آیۀ۴۶.
۱۰
. «وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا في حَديثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقينَ وَ الْكافِرينَ في جَهَنَّمَ جَميعاً»؛ سورۀ نساء، آیۀ۱۴۰.
۱۱
. «وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذينَ يَخُوضُونَ في آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا في حَديثٍ غَيْرِهِ وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ»؛ سورۀ انعام، آیۀ۶۸.
۱۲
. «الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛ سورۀ زمر، آیۀ۱۸.