جلسه هفتم: « کتاب الایمان و الکفر ـ باب الکفر(باب ۱۶۵) و اجمال باب(۱۷)»
نوشتۀ پیشِرو متن اولین جلسه از درس شرح کتاب ایمان و کفر کافی شریف است که توسط آیتالله میرباقری در تاریخ ۲۷ آبان ۱۴۰۴ در مدرسۀ معارفی درایه ارائه شده است.
بحث [کتاب] ایمان و کفر کافی، در باب انتشار ایمان بر اعضاء و جوارح بود. روایت را خواندیم و اجمالاً اشاره کردیم که شاید از مجموع این روایت، استظهار بشود که وقتی ایمان از عالم بالا نازل میشود تا به ما برسد، مراتبی از تنزل را دارد و از اجمال به تبیین [سیر میکند] و بهتدریج بسط پیدا میکند. ایمان ما نیز همینگونه است؛ از ایمان قلب شروع میشود و بعد در کل قوایی که به انسان ملحق است، تفصیل پیدا میکند. آن ایمان به خدای متعال و حقیقت نورانیت ایمان، از قلب شروع میشود و بعد در اعضاء منتشر میشود.
ظاهر روایات انتشار ایمان، این است که ایمان اعضاء، عمل به تکالیف است. ولی این عمل به تکالیف، یک پیکره است که روح آن، انتشار حقیقت ایمان است. وقتی حقیقت ایمان در قوای انسان جاری میشود، مقام تسلیم نسبت به امر الهی واقع میشود و امتثال امر میشود؛ حقیقت ایمان در قوای متکثر انسان بسط پیدا میکند و به امتثال تبدیل میشود. کما اینکه وقتی حقیقت توحید و ولایت تنزل پیدا میکند، به حدود تبدیل میشود؛ تولی به آن حقیقت هم وقتی تفصیل پیدا میکند، به مناسک تبدیل میشود. این اجمالی از بحث [جلسۀ قبل] بود.
مفدمه: مناسک دین داری تجسد ایمان
حال میخواهم نکتهای را مقدمتاً اشاره کنم. این نگاهی که نسبت به مناسک وجود دارد و مناسک را سبک میشمرد، [نگاه درستی نیست.] بهخصوص که این روزها [برخی] میگویند دینداری مناسکی و این نوع دینداری را تحقیر میکنند یا برخیها میگویند اصل دینداری، معنوی است؛ این تلقیها، صواب نیست. مناسک، تجسد ایمان هستند. ایمان قوا و اعضاء و جوارح، همان ایمان مناسکی است. اینگونه نیست که ما یک دینداری مناسکی داشته باشیم و یک [دینداری معنوی؛] این دینداری مناسکی، تجسد همان حقیقت ایمان در اعضاء و جوارح انسان است و قابل تحقیر نیست. هم ایمان در قوس نزول، به مناسک و قواعد تبدیل میشود [که همان] حدود الله و حدود ولایت الله هستند؛ هم دینداری در مقام بندگی، به عمل به مناسک تبدیل میشود. انتشار ایمان در قوا و اعضاء، امتثال مناسک را به دنبال خود دارد.
بنابراین نمیشود دینداری مناسکی را یک دینداری نازل فرض کرد. کأنه میگویند چند دسته قاعده [در دین] داریم و یک عده مناسک. نه؛ این مناسک، تعین همان ایمان و آن حقیقت هستند. اگر در مرحلۀ تحقق دین و تنزل دین دقت کنید، این مناسک، تعین همان الوهیت هستند. حدود الوهیت خدای متعال در عالم هستند. اگر این الوهیت بخواهد در حیات اختیاری ما جاری بشود، باید اینگونه عمل کرد. لذا از کسانی که [با این حدود] مخالفت میکنند، «الَّذينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ»،[۱] تعبیر شده؛ یعنی حدی مقابل حد خدا میگذارد. بنابراین وقتی که ایمان میخواهد در قوای انسان تعین پیدا کند، به عمل جوارحی تبدیل میشود. البته خود این عمل، روح و پیکرهای دارد؛ روحش، همان تجلی ایمان است.
یک نکته هم که در روایات وجود دارد، [این است که] ایمان بیشتر از اینکه ظاهری باشد، یک امر باطنی است؛ از ارکان ایمان هم اعتقاد به امر امامت و ولایت ائمه علیهم السلام است. حقیقت ایمان در ما، تولی به امام است و [این] از ارکان اصلی ایمان است. کما اینکه در قوس نزول هم حقیقت ایمان، خود کلمۀ امام است؛ امام، کلمۀ ایمان هستند. گاهی در قرآن، از امام تعبیر به ایمان میشود. حال وقتی که ولایت امام که حقیقت ایمان است در عالم جاری میشود، حدودی پیدا میکند که مناسک جریان ولایت امام میشود.
در مقابل [ولایت امام] هم ولایت اولیاء طاغوت است. [این ولایت هم] وقتی میخواهد جاری بشود، مناسک پیدا میکند. این قوانینی که فراعنه و طواغیت معین میکردند، در واقع حدود جریان ولایت و سرپرستی خودشان بوده است. وقتی ارادۀ آنها میخواهد در حیات اجتماعی امت خودشان جاری بشود، از این مجاری جاری میشود.
پس در حقیقت ایمان در قوس نزول، خود امام و ولایت امام است و تعین آن، شریعت میشود. حقیقت ایمان در ما هم تولی به امام است، بدون تولی به امام، ایمان کامل نمیشود. [تولی به امام،] طریق تولی به ولایت الله و ولایت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است. اگر این رکن نباشد، ایمان محقق نمیشود. حال وقتی که این تولی به امام که طریق تولی به ولایت الله است میخواهد محقق شود، از طریق اعمال و مناسک محقق میشود؛ اعمال و مناسک جوانحی و جوارحی. این اجمالِ [مطالبی] بود که عرض کردیم.
حالا چند روایت را خدمت شما بخوانم که یک مقدار به این مسئله کمک میکند. این روایات، با این تحلیلی که عرض کردیم معنا میشود. یک سلسله روایت در کتاب ایمان و کفر داریم و که مرحوم کلینی بعداً در همین کتاب ایمان و کفر از آن بحث میکنند؛ [این] روایات، در باب کفر است که [توضیح میدهد] کفر چیست. الان داریم روایات ایمان را میخوانیم که [مشخص میکند] ایمان چیست. [جلوتر،] روایات مربوط به کفر است که کفر چیست.
در ابواب مربوط به کفر، یک باب وجوه الکفر، یک باب دعائم الکفر است و یک باب هم که عنوانش «باب الکفر» است. [این باب،] باب ۱۶۵ از کتاب ایمان وکفر [است.] احادیثی در این باب وجود دارد که من چند مورد از آنها را خدمت شما تقدیم میکنم؛ [این احادیث،] احادیث انتهایی باب هستند. گرچه همۀ این روایات خواندنی است و بعداً هم انشاءالله میخوانیم.
باب الکفر
روایت شانزدهم
روایت شانزدهم باب: «الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ». ظاهراً روایت صحیحه است. «قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ يَقُولُ إِنَّ عَلِيّاً بَابٌ فَتَحَهُ اللَّهُ مَنْ دَخَلَهُ كَانَ مُؤْمِناً»؛[۲] از حضرت اینگونه تعبیر شده که حضرت بابی هستند که اگر کسی از این باب وارد بشود، مؤمن میشود؛ یعنی یک وادی ایمانی داریم و حضرت، باب وادی ایمان هستند. اگر کسی از این باب بیاید، مؤمن میشود، و الا به وادی ایمان راه پیدا نمیکند. «وَ مَنْ خَرَجَ مِنْهُ كَانَ كَافِراً»؛ کسی که از این باب خارج بشود، مؤمن نیست و کافر است. کأنه پذیرش ولایت حضرت، شرط ورود و مدخل ورود به وادی ایمان و عالم ایمان است.
روایت هفدهم
روایت بعدی را ابیبصیر نقل کرده است. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ طَاعَةُ عَلِيٍّ ذُلٌ وَ مَعْصِيَتُهُ كُفْرٌ بِاللَّهِ»؛[۳] طاعت امیرالمؤمنین (ع)، تذلل در مقابل خدای متعال است. آن چیزی که خدای متعال از ما خواسته، [یعنی] تذلل در مقابل خدای متعال، در طاعت حضرت حاصل میشود و معصیت حضرت هم کفر بالله است. «قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ كَيْفَ يَكُونُ طَاعَةُ عَلِيٍّ ذُلًّا وَ مَعْصِيَتُهُ كُفْراً بِاللَّهِ قَالَ إِنَّ عَلِيّاً يَحْمِلُكُمْ عَلَى الْحَقِّ»؛ حضرت شما را بر حق وادار میکنند. «فَإِنْ أَطَعْتُمُوهُ ذَلَلْتُمْ»؛ اگر در مسیر حق از حضرت اطاعت کنید، به تذلل در مقابل خدای متعال میرسید. «وَ إِنْ عَصَيْتُمُوهُ كَفَرْتُمْ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ اگر معصیت کنید، این معصیت به کفر بالله ختم میشود.
روایت هجدهم
روایت بعدی را هم بخوانم. «قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى يَقُولُ إِنَّ عَلِيّاً بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْهُدَى فَمَنْ دَخَلَ مِنْ بَابِ عَلِيٍّ كَانَ مُؤْمِناً وَ مَنْ خَرَجَ مِنْهُ كَانَ كَافِراً».[۴] وقتی که جریان هدایت نازل میشود، ابوابی در عالم برای ورود به وادی هدایتی که از ساحت الهی نازل میشود، ایجاد میشود؛ حضرت هم از ابواب هدی هستند. کسی که از این باب وارد بشود، به وادی هدایت میرسد. «وَ مَنْ لَمْ يَدْخُلْ فِيهِ وَ لَمْ يَخْرُجْ مِنْهُ كَانَ فِي الطَّبَقَةِ الَّذِينَ لِلَّهِ فِيهِمُ الْمَشِيئَةُ»؛ اما اگر از این باب وارد نشود و خارج هم نشود، یعنی انکار نکند، [در دستۀ سوم قرار میگیرد.] کسی که انکار میکند و حاضر نیست که از این مسیر به سوی خدا برود، [کافر است،] ولی [کسی که] نه انکار کرده و نه پذیرفته، جزء دستۀ سوم قرار میگیرد که «لِلَّهِ فِيهِمُ الْمَشِيئَةُ».
در روایات قبل بود که حضرت فرمودند مردم سه دسته هستند: مؤمن، کافر قطعی و ضال. روایتی دیگر هم کسانی را که در وادی ضلال و حیرت هستند، به چهار دسته تقسیم کرد و فرمود این عدهای که در ضلال هستند، یا از «أَصْحابُ الْأَعْرافِ»[۵] هستند، یا از «مستضعفین» هستند، یا از «مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ»[۶] هستند، یا از کسانی هستند که «خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً»؛[۷] بیشتر این اقسام، در سورۀ مبارکۀ برائت ذکر شده.
[حال] این روایت هم میفرماید اگر کسی از این باب وارد بشود، مؤمن میشود و [اگر] کسی خارج از آن باشد کافر است. [اما] کسی که انکار نمیکند، ولی وارد این وادی هم نشده، جزء کسانی است که «لِلَّهِ فِيهِمُ الْمَشِيئَةُ»؛ خدای متعال نسبت به آنها مشیتی دارد. حال یا عاقبت بهخیر و مؤمن میشوند یا به کفار ملحق میشوند. [هنوز] برای ایشان تعیین تکلیف نشده و حکمی برای ایشان داده نشده. روایات باب اصناف الناس، یک بحث مفصل دارد که انشاءالله بعداً در کافی میخوانیم.
س: اینجا کفر به معنای ضلالت نیست؟ چون فرمودید باب الهدی و بعد فرمودید کافر یعنی ضال
ج: این ایمان، در مقابل کفر است. منتها ایمان را به ورود از این باب تعریف کرده [است.]
س: هدایت آورد؟
ج: میفرماید: «إِنَّ عَلِيّاً بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْهُدَى فَمَنْ دَخَلَ مِنْ بَابِ عَلِيٍّ كَانَ مُؤْمِناً»؛ یعنی اگر کسی بخواهد به مرحلۀ ایمان برسد، باید وارد وادی هدایت بشود؛ نه اینکه صرفاً ایمان و هدایت را به یک شکل معنا کنیم. اگر کسی بخواهد مؤمن بشود، باید وارد وادی هدایت بشود. باب ورود به وادی هدایت، امیرالمؤمنین (ع) هستند. «فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً»؛[۸] اگر کسی آن هدایت را بپذیرد، مؤمن است و [اگر] نپذیرد، کافر است. [حال کسی که] با آن تعیین تکلیف نکند، «لِلَّهِ فِيهِمُ الْمَشِيئَةُ» میشود.
[انسان] باید نسبت به این هدایت نازله، تعیین تکلیف کند. اگر بخواهد تعیین تکلیف کند راهش چیست؟ میگوید اگر از این باب بیایید، به وادی هدایت میرسید. روایات ذیل آن آیۀ شریفه هم آن هدایتی را که نازل شده، به امام تفسیر میکند. اگر کسی با امام حرکت کند، به آن هدایت میرسد. وادی هدی، وادی ایمان است؛ نه اینکه صرفاً هدایت و ایمان، یکی باشند. در قوس نزول، ما باید آن هدایتی را که از عالم بالا وارد میشود، بپذیریم؛ اگر بپذیریم، مؤمن میشویم. [حال] اگر بخواهیم بپذیریم، باید از مسیری حرکت کنیم تا به آن وادی هدایت برسیم. اگر خودمان حرکت کنیم، به آن وادی هدایت نمیرسیم.
س: بر همان قیاس، شما فرموده بودید که چون هدایت در مقابل ضلالت است، که کسی از این باب نرود، ضال میشود.
ج: اگر کسی خارج بشود، کافر میشود. اگر کسی تعیین تکلیف نکند، ضال میشود. در مقابل این هدایت، در آیه دو چیز بود: «فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى»؛ در مقابل هدایت، یک ضلال است و یک شقاوت. ضلال، همین دستهای هستند که «لِلَّهِ فِيهِمُ الْمَشِيئَةُ». ممکن است کسی که در این وادی است، به شقاوت هم برسد و ممکن است به شقاوت نرسد. پس مقابل هدایت، دو چیز است؛ ضلال و شقاوت. شقاوت، همان کفر است؛ [یعنی سرنوشت] کسی [است که] انکار میکند.
[بنابراین] از عالم بالا، حقیقتی نازل میشود که ایمان ما، متفرع بر آن است. آن چیزی که از عالم بالا نازل شده چیست؟ هدایی از محضر خدای متعال است. حال من میخواهم نسبت به آن، تعیین تکلیف کنم. میگوید نمیشود که بدون امام تعیین تکلیف کنی. اگر از مسیر امام نروی، به آن وادی هدایت نمیرسی. بنابراین اگر از آن مسیر بروی، مؤمن میشوی و اگر از آن مسیر خارج بشوی، کافر میشوی؛ [اگر هم] تعیین تکلیف نکنی، ضال و «لِلَّهِ فِيهِمُ الْمَشِيئَةُ» میشوی.
این یک دسته از روایات بود. از این جنس روایات که ایمان به ولایت امام تفسیر شده، در معارف زیاد داریم. بنابراین مؤمن، آن کسی است که امام را قبول دارد؛ چون وقتی آن حقیقت ایمان میخواهد نازل بشود، [از طریق امام تنزل پیدا میکند.] در این روایت میفرماید هدایت، باب دارد. در بعضی از روایات میفرماید خود هدایت، امام است؛ یعنی وادی هدایت، وادی ولایت امام است. «ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقينَ»؛[۹] [در این آيه،] کتاب هم به امام تفسیر شده و هم به قرآن؛ هدی نیز هم به امام تفسیر شده و هم به قرآن. آن هدایت، قطعاً امام است.
بنابراین هدایتی از عالم بالا میآید که در وجود مقدس امام تجسد و تنزل پیدا میکند. بعد هم به قواعد و مناسک تبدیل میشود. قواعد و مناسک، قواعد همین هدایت است. وادی هدایت، چارچوبههایی دارد و اینگونه نیست که فقط یک امر باطنی صرف باشد. اگر از این مدار وارد بشوی، به هدایت میرسی. حال اگر میخواهید وارد آن بشوید، [بدانید که] ابوابی دارد و باید از باب وارد بشوید. بابش امام است؛ اگر از وادی امام وارد بشوید، به آن هدایت الهی میرسید. [اما] اگر با این وادی تعیین تکلیف بکنید و از آن خارج بشوید، کافر میشوید، محروم از هدایت میشوید و دیگر مؤمن نیستید. اگر هم هنوز نسبت به آن تعیین تکلیف نکردهاید، انسان ضالی میشوید که «لِلَّهِ فِيهِمُ الْمَشِيئَةُ».
روایات بطلان عبادت بدون ولایت امام (کتاب وسائل الشیعه)
روایاتی دیگری در کتب متفرق روایی ما، از جمله کافی نقل شده [است.] مرحوم شیخ حر، خیلی از اینها را در مقدمات عبادات در همان جلد اول وسائل، در باب بیست و نهم ذکر کردهاند. [ایشان] ابوابی را بهعنوان مقدمات عبادات که ظاهراً ۳۱ باب است، ذکر کردهاند. باب ۲۹، «بَابُ بُطْلَانِ الْعِبَادَةِ بِدُونِ وَلَايَةِ الْأَئِمَّةِ (ع) وَ اعْتِقَادِ إِمَامَتِهِمْ» است؛ [یعنی] اگر کسی بدون ولایت امام عمل بکند و به امامت اعتقاد نداشته باشد، عملش باطل است.
علتش هم این است که وقتی ایمان نازل میشود، حقیقتاً همان کلمۀ ایمان است که به مناسک و اعمال تبدیل میشود. ما هم وقتی میخواهیم عمل بکنیم، ایمانمان به ایمان اعضاء و جوارح تبدیل میشود. اگر روح ایمان که حقیقت ولایت امام است در عمل نباشد، این در واقع تولی به آن عمل نیست. ایمان در قوس نزول، اعمال و مناسک میشود. در آن عملی که تجسد ایمان است، باید روح ایمان باشد. [نمازی که روح ایمان را دارد،] نمازی است که از شئون ولایت امام است.
اگر کسی متولی به امام نباشد و این عمل را انجام بدهد، نه عملش روح ایمان را دارد و نه این عمل، آن عملی است که از حدود ایمان است. باید [اول] وارد اصل وادی هدایت و ایمان بشوی و به حدودی هم که دارد متمسک باشی [تا عملت روح ایمان پیدا کند.] اما کسی که بیرون از وادی هدایت است، هر مقداری هم که آن حدود را مراعات کند، آن حدود نیست. این خطکشیها، خطکشیهایی است که خودش دارد درست میکند.
آن ایمانی که از عالم بالا نازل میشود، هدایتی که از عالم بالا نازل میشود، دینی که از عالم بالا نازل میشود، حقیقتی است که باطن دارد و این باطن در این حدود، تجسد، تعین و تفصیل پیدا میکند. اگر کسی این حدود را رعایت میکند، ولی اصلاً وارد وادی ایمان نشده، [باید بداند که] این حدود، حدود ایمان نیستند. شخص خودش را به فروع و اعمالی ملتزم میکند، بدون اینکه وارد وادی ایمان و اصل هدایت شده باشد. خب این حدود، حدود ایمان نیستند، او دارد کار دیگری را انجام میدهد، لذا مقبول نیست. نکتۀ مقبول نبودن [اعمال،] این است.
روایت اول
علی ای حال ایشان روایاتی را آوردهاند؛ بعضی از کافی و بعضی از غیرکافی. روایت اول [این باب] را مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی، در باب وجوب معرفت ائمه (ع) نقل کردهاند: «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ»؛ روایت صحیحه است. «قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ يَقُولُ»؛ امام باقر (ع) میفرمودند: «كُلُّ مَنْ دَانَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِعِبَادَةٍ يُجْهِدُ فِيهَا نَفْسَهُ»، کسی که دینداری خدای متعال را میکند و خدا را میپرستد، «وَ لَا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ»، ولی امام من الله ندارد، [کسی که] عبادات و شئون و مناسکی را انجام میدهد، «كُلُّ مَنْ دَانَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِعِبَادَةٍ يُجْهِدُ فِيهَا نَفْسَهُ» و خودش را هم به زحمت میاندازد و مجاهده میکند، ولی «وَ لَا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ فَسَعْيُهُ غَيْرُ مَقْبُولٍ وَ هُوَ ضَالٌّ مُتَحَيِّرٌ»، با این عبادت، از وادی ضلال بیرون نمیرود. «وَ اللَّهُ شَانِئٌ لِأَعْمَالِهِ». روایت مفصل است. بعد حضرت [او را] به گوسفندی تشبیه میکنند که از گلۀ خودش جدا شده [است.]
در آخر میفرمایند: «وَ إِنْ مَاتَ عَلَى هَذِهِ الْحَالِ مَاتَ مِيتَةَ كُفْرٍ وَ نِفَاقٍ»؛ کسی که بدون امام، خدا را بندگی میکند و مناسک دارد، اگر اینگونه از دنیا برود، در وادی ایمان نیست، [بلکه] در وادی کفر و نفاق است. [پس] اینگونه نیست که مناسک، انسان را به حقیقت ایمان برساند. ولی اگر حقیقت ایمان هم پیدا بشود، [ولی] در مناسک بسط پیدا نکند، این ایمان، ناقص است. قبلاً هم گفته شد که ایمان ناقص، رفع عقوبت نمیکند.
س: این در مورد ضال هم هست یا فقط در مورد منکر است؟
ج: ضال هم همینگونه است. حضرت فرمود: «ضَالٌّ مُتَحَيِّرٌ». هرچند که انکار هم نکند، [ولی] دارد بدون امام حرکت میکند و به امام نرسیده. میخواهد با ریاضت، خداپرست بشود و وارد وادی توحید بشود. به تعبیر دیگر [میخواهد] با مناسک، بدون باطنش که ایمان است، [به خدا برسد.]
[بنابراین] مناسک، حدود ایمان هستند؛ لذا ایمان جوارح، عمل به مناسک است. وقتی ایمان در قوس نزول تعین پیدا میکند نماز میشود. اگر ولایت امیرالمؤمنین (ع) حقیقت ایمان باشد، وقتی این ولایت تعین پیدا میکند نماز میشود؛ حال اگر کسی بدون اینکه وارد وادی ایمان شده باشد نماز بخواند، عمل او در وادی توحید و وادی ایمان نیست، [لذا] موجب هدایت نمیشود. «وَ اللَّهُ شَانِئٌ لِأَعْمَالِهِ»؛ خدا هم غضب دارد.
«وَ إِنْ مَاتَ عَلَى هَذِهِ الْحَالِ مَاتَ مِيتَةَ كُفْرٍ وَ نِفَاقٍ وَ اعْلَمْ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ أَئِمَّةَ الْجَوْرِ وَ أَتْبَاعَهُمْ لَمَعْزُولُونَ عَنْ دِينِ اللَّهِ»؛ اینها در یک وادی هستند و دین خدا در یک وادی دیگر. [اینها] اصلاً وارد وادی ایمان و دین نمیشوند. دین حقیقتی است که از عالم بالا نازل میشود و از فروع انبیاء و فروع نبیاکرم (ص) است. به تعبیر دیگر جریان سرپرستی خدای متعال نسبت به عباد است که از طریق انبیاء واقع میشود. «إِنَّ أَئِمَّةَ الْجَوْرِ وَ أَتْبَاعَهُمْ لَمَعْزُولُونَ عَنْ دِينِ اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا وَ أَضَلُّوا»؛ خودشان در وادی ضلال هستند و دیگران را هم به ضلالت انداختهاند.
[حال تکلیف] ریاضتها و عبادتها و مناسک اینها چه میشود؟ «فَأَعْمَالُهُمُ الَّتِي يَعْمَلُونَهَا «كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ»»؛ [این بیان،] ناظر به مثلی است که خدای متعال میفرماید. «لا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلى شَيْءٍ ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ»؛[۱۰] وادی ضلال، گاهی به وادی هدایت نزدیک است و آدم میتواند بهراحتی به وادی هدایت برسد. [اما] وادی ضلالی که ائمۀ جور در آن هستند، از وادی هدایت، دور است. دستیابی به وادی هدایت، بهراحتی ممکن نیست. این هم توضیح میخواهد.
علی ای حال حاصل این روایت، این است که اگر کسی ولایت امام را نداشته باشد، از وادی دین خدا، دور است؛ چون ولایت امام، تعین جریان توحیدی است که از عالم بالا نازل میشود. دینی که نازل میشود، در مرحلۀ باطن ولایت میشود و سپس در مرتبۀ ظاهر، حدود و شرایع میشود. نه این حدود، بدون احترام هستند [و نه این اعمال بدون ورود به وادی هدایت، انسان را نجات میدهد.] چون مناسک، حدود ایمان و ولایتاند؛ حدود الوهیت هستند که نازل میشود. لذا اگر کسی وارد وادی ایمان بشود، ولی مناسک را نداشته باشد، ایمان در اعضاء او منتشر نشده. [از آنطرف هم] بدون اینکه انسان وارد وادی هدایت بشود، این اعمال، او را از وادی ضلال بیرون نمیآورند. اگر وارد وادی هدایت بشوی، با این اعمال، ایمان کامل میشود و همۀ قوای تو، ذیل آن دینی که از عالم بالا نازل شده قرار میگیرد.
[بنابراین ما باید] وارد وادی ایمان بشویم و این ایمان، در جوارح ما منتشر بشود و به امتثال تبدیل بشود و سپس تبدیل به تبعیت از امر بشود. این حاصل روایت است. روایات زیادی در این باب داریم که باز هم بر این دلالت میکند که عمل بدون ولایت ائمه علیهم السلام، پذیرفته نمیشود.
س: این روایت هم شامل ضال میشود؟
ج: روایت محمد بن مسلم ناظر به کسانی است که بدون امام حرکت میکنند. یعنی ظاهرش، منکر امام است.
س: کفر و نفاق دارد؟
ج: ظاهرش منکر امام است. ظاهر این روایت، این است که اگر کسی دینداری را از امام نگرفته و برای خودش مناسک دینداری درست کرده [است و] دارد [برای خودش] راه میرود، [این عبادت برای او فایدهای ندارد.] ابتدائاً میشود گفت که [اینها] دو دستهاند: یکی کسی [است که] به امام نرسیده و دارد با مناسکی بندگی میکند و [دیگری،] کسی [است که] به امام رسیده، [ولی] اتخاذ نکرده و خودش راه دیگری را جعل کرده [است؛ یعنی] خدا را با مناسکی که خودش درست کرده، پرستش میکند. [این روایت،] ابتدائاً هر دو را میگیرد، ولی چون ذیلش فرموده اگر بر این حال بمیرد، «مَاتَ مِيتَةَ كُفْرٍ وَ نِفَاقٍ»، پیداست این در وادی نفاق است و با ضالی که واقعاً نمیفهمد و حقیقت به او نرسیده و منکر نیست، خیلی سازگار نیست.
[بنابراین] ابتدائاً هر دو را میگیرد، ولی این ذیل، نشان میدهد که مقصود آن کسی است که دینی برای خودش درست کرده و بدون امام، خدا را میپرستد؛ نه اینکه [هنوز] به امام نرسیده، [بلکه کسی که] مسیرش را از امام جدا کرده و برای خودش مسیری برای دینداری دارد. خیلیها در عالم اینگونه هستند.
امر امامت در امت اسلام امر مبهمی نیست، یک امر واضح است؛ با این حال، [خیلیها] میخواهند با ریاضات و مناسک، خدا را بپرستند و به وادی توحید برسند. [اینها] ادعاهایی هم دارند؛ حتی برای خودشان نظام معارفی هم تقریر کردهاند، ولی کاری با امام ندارند. این را هم نمیشود گفت که اینها به این نرسیدهاند که وجود مقدس نبیاکرم (ص)، برای بعد خودشان جریان امامتی را معرفی کردهاند، با این حال، آن راه را نمیروند؛ [لذا] این روایت شامل حال آنها میشود.
س: [خود عمل مترتب ثواب نیست؟]
ج: در جلسۀ گذشته، همین را توضیح دادیم که چرا بدون ولایت امام، عمل مقبول نیست؛ چون دین حقیقت الوهیت است و وقتی در قوس نزول نازل میشود، شکل نبوت و ولایت را پیدا میکند و از آن مجرا نازل میشود. بعد تبدیل به حدود میشود. [این] حدود، هم حدود ولایتاند، هم حدود نبوتاند و هم حدود الوهیت. این دین و پرستش میشود.
حال اگر کسی [با این حدود] به سمت خدا حرکت کند، یعنی هم آن حقیقت نبوت و ولایت را بپذیرد و هم حدود را، [این مناسک، مناسک حقیقی ایمان میشود؛ یعنی او] وارد وادی نبوت و ولایت شده و دارد از آن طریق به سمت خدا میرود و به مناسک هم عمل میکند. این مناسک مناسک حقیقی ایمان میشود.
ولی کسی که از طریق رسول و امام نمیرود و خودش [برای خودش] مناسکی دارد، ممکن است مناسکش هم شباهتی به مناسک مجعوله از طریق انبیاء و اولیاء داشته باشد. این مسیر، اصلاً مسیر بندگی نیست، نه اینکه دارد بندگی میکند و خدا قبول نمیکند؛ این توهم بندگی است.
س: [پذیریش ولایت چگونه است؟]
ج: از اعتقاد شروع میشود و مراتبی دارد. اصلش این است که انسان، او را امام من الله بداند و معتقد باشد که حرکت به سوی خدا، بدون امام ممکن نیست. راه خدا، راهی نیست که ما سر خود را [پایین] بیندازیم و راه خود را برویم. راه خدا، راهی است که خدای متعال از طریق امامی آن را برای ما باز کرده [است.] هدایتی نازل شده که این هدایت، ابوابی دارد و باید از این مسیر حرکت کرد.
[این مسیر،] همان مسیری است که شیطان به خدای متعال عرض کرد که خدایا! هر قدر که بگویی، خودت را سجده میکنم، ولی نه از این مسیری که میگویی عبادت باید از مسیر تبعیت از خلیفۀ تو باشد. خدای متعال فرمود مسیر عبادت خودم را خودم معین میکنم؛ اینگونه نیست که من مسیر عبادت خودم را به دست شما بدهم.
[بنابراین اگر کسی بگوید] من خدا را از آن راهی که خودم میخواهم میپرستم، خداپرستی نیست. مسیر بندگی، از طریق خدا معین میشود. به تعبیر دیگر وقتی الوهیت حضرت حق در عالم جاری میشود، ما باید متولی به این الوهیت باشیم؛ [باید] متمسک، تسلیم و راضی باشیم. این، فعل قلب ما و ایمان قلبی میشود. بعد هم این ایمان، در قلب نمیماند، چون آن دین، در حدود منتشر شده [است] و ما هم باید این حدود را در قوای خود جاری کنیم. وقتی جریان آن ایمان و تولی به دین خدا به قوا میآید، تبدیل به مناسک میشود.
پس مناسک، روحی دارند. اینگونه نیست که مناسک، یک مناسک ظاهری باشد و قرارداد کرده باشند که جزء دین باشند. [همچنین اینگونه نیست که] یک جریان توحید و جریان ولایت در عالم باشد، توحید یک امر باشد، ولایت یک امر دیگر باشد و اینها هم یک سری مناسک باشند و بشود بدون این مناسک یا بدون ولایت، به توحید رسید.
کسانی که ریاضتهای ظاهری و باطنی میکشند و میخواهند به خدا برسند، احساس میکنند که دستیابی به ساحت مقام توحید، با [یک سری] مناسک واقع میشود؛ در حالی که اینگونه نیست. خدای متعال مسیر جریان توحید را در عالم معین کرده و آن مسیر را محقق فرموده؛ قرارداد نیست. [خداوند متعال] یک جریان هدایت، یک دین نازل کرده و این دین، به حدود، مناسک و شرایع تبدیل شده.
کسی که میخواهد مؤمن باشد، باید اولاً، وارد این وادی بشود؛ دوماً، بعد از اینکه وارد این وادی شد، از ورود ظاهری به باطن برسد و قلبش مؤمن بشود؛ بعد که قلب او مؤمن شد، آرامآرام این حدود و مناسک را در قوای خودش جاری کند. جریان حدود و مناسک، جریان همان ایمان است. وقتی قلب انسان وارد عالم ایمان بشود، قوای دیگر هم میتواند بهتبع، وارد بشوند. اگر قلب وارد وادی ایمان نشود، مناسک ظاهری کفایت نمیکند. اگر هم قلب وارد بشود و [ایمان] منتشر نشود، ایمان ناقص است. تعبیر روایت همین بود.
[حال آیا وقتی که] قلب وارد وادی ایمان شده یا به تعبیر دیگر ایمان وارد قلب شده، [کافی است؟] ایمانی که از عالم بالا نازل میشود، وارد قلب من شده است و قلب من وارد وادی هدایت شده، حال [آيا] این کافی است؟ نه؛ [شما] باید به کل آن دینی که منتشر شده بود و در حدود تعین پیدا کرده بود، متمسک بشوید. متمسک شدن، به این است که این ایمان را در قوای خود جاری کنید و قوا را هم تسلیم کنید. تسلیم شدن قوا، بهتبع تسلیم قلب است، یعنی اینکه مناسک را انجام بدهید. اگر اینگونه تحلیل کنید، کسی که مناسک را میآورد [و حتی] شهادتین را هم میگوید، ولی قلب او وارد عالم ایمان و هدایت نشده؛ اعمالش به درد نمیخورد و کفایت نمیکند.
س: از ذیل روایت نمیشود اینگونه استفاده کرد که چون فرموده: «دَانَ اللَّهَ» و بعد فرموده: «يُجْهِدُ»؛ یعنی قصدش خیر بوده و تلاش خود را هم کرده و «ضَالٌّ مُتَحَيِّرٌ» است. در ذیل میفرماید: «وَ إِنْ مَاتَ عَلَى هَذِهِ الْحَالِ»؛ یعنی حتماً تا قبل از موت، یا امام میرود سراغ او یا او به امام میرسد. حال اگر اتخاذ نکند و همچنان «لَا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ» باشد، «مَاتَ مِيتَةَ كُفْرٍ وَ نِفَاقٍ»؟
ج: معنای این [حرف،] این است که همۀ کسانی که در وادی ضلال هستند، یعنی [همۀ کسانی که] بینابین هستند و نه کافرند و نه مؤمن تا وقت مرگ، تعیین تکلیف میشوند. اگر این باشد، همینگونه است که شما میفرمایید. ممکن است که این آدم ضال است و زحمت میکشد و دینداری هم میکند، [ولی] به امام نرسیده. منکر امام هم نیست.
س: یا قید دیانت دارد یا قید جهاد دارد.
ج: مجاهده یعنی زحمت.
س: زحمتش را میکشد …
ج: «دَانَ اللَّهَ»؛ یعنی خدا را پرستش میکند.
س: دنبال دنیا است، نه دنبال خدا.
ج: [آیا کسی که] خدا را با عباداتی که خودش بلا امام درست کرده پرستش میکند و ریاضت هم میکشد، [به خدا] میرسد؟ این بستگی دارد، اگر انکار امام کرده [باشد،] پیداست که نمیرسد و باید به وادی امامت برگردد. حضرت مثال میزنند مثل گوسفندی که از چوپان جدا شده، باید برگردد؛ اگر برنگردد، موانعی سر راه او قرار میگیرد و طعمۀ گرگ میشود.
[پس] این عبارت با کسی که مسیر امامت را دیده، ولی در عالم بدون امام حرکت میکند و راه دیگری را میرود، منافات ندارد. «دَانَ اللَّهَ»؛ یعنی خدا را میپرستد. «قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ * لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * لَكُمْ دينُكُمْ وَ لِيَ دينِ»؛[۱۱] دین، مناسک عبادت است. [او هم] عبادت خدا و دینداری میکند، چگونه؟ «يُجْهِدُ»؛ خودش را به زحمت میاندازد و تلاش و کوشش میکند، ولی بلا امام است. فرمود: «فَسَعْيُهُ غَيْرُ مَقْبُولٍ وَ هُوَ ضَالٌّ مُتَحَيِّرٌ»؛ تلاش او، وارد عالم قبول نمیشود تا ملائکه روی آن سرمایهگذاری بکنند و خدا بپذیرد؛ روی آن عمل سرمایهگذاری نمیشود. خودش هم «وَ هُوَ ضَالٌّ مُتَحَيِّرٌ وَ اللَّهُ شَانِئٌ لِأَعْمَالِهِ»؛ خدای متعال هم نسبت به اعمال او غضب دارد.
این احتمالاً [در مورد] کسی است که میفهمد دارد چهکار میکند و میخواهد بدون امام راه خدا را برود. لذا [همانگونه که] فرمودید، استدلال عقلی آن روشن است؛ چون بندگی خدای متعال قواعدی دارد، ظاهر و باطن دارد. وقتی که الوهیت حضرت حق تنزل پیدا میکند، به ولایت انبیاء و اولیاء تبدیل میشود؛ بعد به مناسک و قواعد برای اعضاء و جوارح و قوای انسان تبدیل میشود. شما باید با این حرکت کنید.
کسی که خودش مناسکی را درست میکند، یا حتی به مناسک دین عمل میکند، ولی باطن دین را قبول ندارد، این مناسک بدون آن باطن که دین نیست. این حدود در این وادی، ایمان میشود. لذا اگر قلب کسی مؤمن نیست و فقط نماز میخواند، مؤمن نیست، مسلم است. اگر منکر بشود، منافق است و اگر منکر نشود، ضال میشود.
[کسی که] اسلام ظاهری دارد، نماز میخواند، روزه هم میگیرد و مناسکی را انجام میدهد، [فقط] مسلم است [و هنوز] وارد عالم باطن نشده؛ به تعبیر دیگر قلب او مؤمن نشده. [حضرت در روایات قبلی] فرموده [بودند که ایمان، یک] امر باطنی است؛ [لذا این شخص،] مسلم میشود. [حال] اگر واقعاً منافق باشد، یعنی منکر امام باشد، ولی مناسک را به جا بیاورد، از وادی [هدایت] دور است، [حتی] ضال هم نیست، [بلکه] باطناً کافر است.
روایت دوم
در روایت پنجم باب ۲۹ از ابواب مقدمة العبادات میفرماید: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ فِي حَدِيثٍ قَالَ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ إِبْلِيسَ سَجَدَ لِلَّهِ بَعْدَ الْمَعْصِيَةِ وَ التَّكَبُّرِ عُمُرَ الدُّنْيَا مَا نَفَعَهُ ذَلِكَ»؛ [ابلیس] در مقابل فرمان خدا سرپیچی و معصیت کرد و در مقابل خدا تکبر کرد. [کار ابلیس،] استکبار علی الله بود؛ [چون] خدای متعال، دستور داده بود که اینگونه به سوی من بیا، «اسْجُدُوا لِآدَمَ»؛[۱۲] [این] طریق پرستش خدا بود. در روایت هم نقل شده که [وقتی] ملائکه سجده کردند، حضرت آدم (ع) را که عبادت نمیکردند، [بلکه] در مقابل حضرت آدم (ع) تواضع میکردند و از این طریق، خدا را عبادت میکردند؛ یعنی خدا طریق عبادتی برای آنها مقرر کرده بود و [آنها هم] از همان طریق عبادت رفتند.
[حضرت میفرمایند:] «وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ إِبْلِيسَ سَجَدَ لِلَّهِ بَعْدَ الْمَعْصِيَةِ وَ التَّكَبُّرِ عُمُرَ الدُّنْيَا مَا نَفَعَهُ ذَلِكَ وَ لَا قَبِلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ خدای متعال قبول نمیکرد. «مَا لَمْ يَسْجُدْ لآِدَمَ كَمَا أَمَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَسْجُدَ لَهُ»؛ همانگونه که خدا فرموده، باید سجده کند. اگر سجده نکند، توبۀ آن استکبار به سجده در مقابل خدا، واقع نمیشود.
«وَ كَذَلِكَ هَذِهِ الْأُمَّةُ الْعَاصِيَةُ الْمَفْتُونَةُ بَعْدَ نَبِيِّهَا وَ بَعْدَ تَرْكِهِمُ الْإِمَامَ الَّذِي نَصَبَهُ نَبِيُّهُمْ لَهُمْ فَلَنْ يَقْبَلَ اللَّهُ لَهُمْ عَمَلًا وَ لَنْ يَرْفَعَ لَهُمْ حَسَنَةً حَتَّى يَأْتُوا اللَّهَ مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ وَ يَتَوَلَّوُا الْإِمَامَ الَّذِي أُمِرُوا بِوَلَايَتِهِ وَ يَدْخُلُوا مِنَ الْبَابِ الَّذِي فَتَحَهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ لَهُمْ»؛ باید از این باب وارد بشوند. در این [روایت] کاملاً پیداست که چرا؟
س: [به کسی که دین نرسیده چطور؟]
ج: آیا دین نرسیده یا میگوید من کاری [به دین] ندارم، پیغمبران بیخودی گفتهاند؟
س: انکار میخواهد بکند.
ج: هیچ فایدهای ندارد. اگر کارش به درگیری بکشد، «سَوَاءٌ عَلَى مَنْ خَالَفَ هَذَا الْأَمْرَ صَلَّى [در پاسخ به پرسش:] میگوید به من چه، انبیاء بیخود گفتهاند؛ این کارها، کار خوبی است و من انجام میدهم. ممکن است در این کارها، رشحه و آثاری برای او وجود داشته باشد، [ولی] نجات پیدا نمیکند. در روایت هم نقل شده که اینها اهل نجات نیستند. اینگونه نیست که کسی که کاری با امام ندارد و به خوبی و بدی که میفهمد عمل میکند و مقید است، به نتیجه برسد.
اینهایی که به خوب و بدی که انبیاء میگویند کاری ندارند، تحت ولایت طاغوت قرار [میگیرند، لذا] زیباشناسی ایشان تغییر میکند. وقتی به اینها میگویی عدالت، عدالت مارکسیستی و عدالت سرمایهداری [را میفهمد و] کاری به عدالت انبیاء ندارد. وقتی هم برای عدالت تلاش میکند، برای آن تلاش میکند. [پس] اینگونه نیست که عقل و فطرت، بدون انبیاء به فعلیت برسند و تفصیل پیدا بکنند؛ تفصیل اینها با انبیاء است. اگر کسی با انبیاء راه نرود، تفصیل [عقل و فطرت او،] تفصیل خرابی خواهد شد؛ باطل میشود. یعنی فطرت و عقلش تحریف میشود؛ چون اگر عقل با انبیاء حرکت کند به فعلیت میرسد.پس مضمون این روایت، کاملاً روشن است.
روایت سوم
روایت بعدی از ابیجعفر (علیه السلام) [است که میفرماید:] «مَنْ لَا يَعْرِفِ اللَّهَ وَ مَا يَعْرِفِ الْإِمَامَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ فَإِنَّمَا يَعْرِفُ وَ يَعْبُدُ غَيْرَ اللَّهِ هَكَذَا وَ اللَّهِ ضَلَالًا»؛ کسی که معرفت بالله ندارد، امام را نمیشناسد، عبادت میکند، ولی عبادتش در وادی ضلال است. اشارۀ ایشان به عبادت عامۀ مردم بوده که بدون امام نماز میخواندند، روزه میگرفتند و حج به جا میآوردند. حضرت دارند همین را نقل میکنند و میگویند این [کارها] کسی را به جایی نمیرساند. باید با امام [حرکت کرد.] حال اینها یا ضال هستند و تعیین تکلیف نشدهاند که «لِلَّهِ فِيهِمُ الْمَشِيئَةُ»، یا متوجهاند ولی میخواهند اینگونه خدا را عبادت کنند، [میگویند] پیامبر خدا در غدیر کاری کرد که ما آن کار را قبول نداریم. گفت نماز بخوان میخوانیم، روزه بگیر میگیریم، زکات بده میدهیم، همۀ اینها را قبول داریم، ولی اینکه برای ما تعیین تکلیف کردهای که تا آخر باید با با امیرالمؤمنین (ع) و اهل بیت راه برویم، قبول نداریم. این هم که خیلی واضح است که این [عبادت،] به درد نمیخورد.
پس یک نکتۀ مهم این است که وقتی دین الهی بهتدریج تنزل پیدا میکند، همان حقیقت به مناسک تبدیل میشود. آن حقیقت، باطنی دارد؛ [آن باطن،] عالم و وادی ایمان است؛ وادی ولایت الله است. ولایت الله، در ولایت معصوم تحقق پیدا میکند [و این ولایت،] باطن دین است. اگر کسی وارد باطن دین نشده [باشد و] صرفاً به مناسک عمل کند، مناسکش فایدهای ندارد. از آنطرف هم اگر وارد وادی ایمان بشود، ولی به مناسک بیاعتنایی کند، ایمانش ناقص است و مستحق عقوبت است، ولو اینکه عقوبتش، عقوبت کافر نیست. روایت همین را میفرمود. از این دست روایات، زیاد هست.
روایت چهارم
روایت شانزدهم باب هم روایت لطیفی است. «عَنْ مُيَسِّرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ فِي حَدِيثٍ قَالَ أَيُّ الْبِقَاعِ أَعْظَمُ حُرْمَةً قَالَ قُلْتُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ابْنُ رَسُولِهِ أَعْلَمُ». [امام صادق (علیه السلام) از میسر پرسید] کدام بقعه بین بقاع، محترمتر است؟ عرض کرد خود شما بفرمایید. «قَالَ يَا مُيَسِّرُ مَا بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ»؛ یکی از باغستانهای بهشت، آنجاست و درهای بهشت [در آنجا] باز شده که باطن این وادی، بهشت است. «وَ مَا بَيْنَ الْقَبْرِ وَ الْمِنْبَرِ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ»؛ این دو موضع، از مواضع محترماند. «وَ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ عَبْداً عَمَّرَهُ اللَّهُ مَا بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ وَ مَا بَيْنَ الْقَبْرِ وَ الْمِنْبَرِ يَعْبُدُهُ أَلْفَ عَامٍ»؛ [اگر] به کسی عمر هزار ساله بدهد [و او] در این مکان قرار بگیرد و هزار سال خدا را عبادت کند، «ثُمَّ ذُبِحَ عَلَى فِرَاشِهِ مَظْلُوماً كَمَا يُذْبَحُ الْكَبْشُ الْأَمْلَحُ»، [اگر] سر او را اینگونه ببرند، «ثُمَّ لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِغَيْرِ وَلَايَتِنَا لَكَانَ حَقِيقاً عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُكِبَّهُ عَلَى مَنْخِرَيْهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ»، شایسته است که خدا او را با صورت به جهنم بیندازد. حالا چرا؟ [آیا] دیندار نبوده؟ بندگی نکرده؟ شیطنت میکرده؟ بله، شیطنت میکرده، دین نداشته، آدم بیدینی بوده. وقتی سیر میکرده پایان سیر او، وادی ولایت نیست. «بِغَيْرِ وَلَايَتِنَا»؛ یعنی مناسک را داشته و [در طول] عمر هزار ساله، عبادت میکرده، زحمت [میکشیده،] ولی بیرون از وادی ولایت، بیرون از وادی ایمان، عبادت میکرده؛ مؤمن نبوده. «حَقِيقاً عَلَى اللَّهِ»؛ یعنی کسی که ریاضت میکشد، مستحق ثواب از خدای متعال نمیشود. اگر بیرون از وادی ولایت عبادت کنی، حتی مستحق عقوبت هم هستی، «لَكَانَ حَقِيقاً عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُكِبَّهُ عَلَى مَنْخِرَيْهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ»؛ از این بالاتر نداریم.
[بنابراین] وقتی که ایمان از عالم بالا منتشر میشود و بهتدریج تفصیل پیدا میکند، قواعد میشود؛ میشود تکالیف چشم، گوش، زبان و اعضاء و جوارح. این همان حقیقت توحید است که دارد بسط پیدا میکند؛ حقیقت دین است که دارد بسط پیدا میکند؛ حقیقت ایمان است که دارد بسط پیدا میکند.
کسی که میخواهد حرکت کند، باید با این ایمان حرکت کند. مرحلۀ اول آن هم این است که مسلمان باشد و شهادتین بگوید؛ فی الجمله هم تسلیم اصل دین الهی بشود. سپس باید با حضرت سیر کند و قلبش سلوکی کند، وارد وادی ایمان و توحید بشود. وقتی که وارد شد، اعضاء دیگر هم باید بهتبع قلب وارد بشوند. [حال] اگر قوای دیگر را در مقابل دین خدا تسلیم نکند و [اینگونه بشود که قوا] هرکاری که بخواهند، بکنند، ایمان او ناقص است.
س: آیا در روایات اهل بیت، روایتی داریم که در مورد مردم زمانه، تعیین مصداق کرده باشند.
ج: روایت زیاد است. در باب حج همین است. حضرت فرمودند اینها حاجی نیستند؛ حاجی فقط شما هستید. روایات فراوان است. منتها ائمه [مردم را] تقسیم کردهاند و روی این هم تأکید دارند که همه را اهل کفر نکنید؛ [اینها در] وادی ضلالاند. [در یک روایت حضرت] فرمود مردم شش دسته هستند. [راوی] گفت [آیا اجازه هست که] بنویسم؟ حضرت فرمودند بنویس. [اول،] مؤمنی که وعدۀ بهشت به او داده شده، [سپس انسان] جهنمی که قطعاً جهنمی است، اصحاب الاعراف، «مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ»، مستضعفین و [دستۀ آخر هم] «خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً». در حدیث دیگری فرمود [مردم] سه دستهاند؛ مؤمن مستحق ثواب، کافر مستحق عقوبت و [در نهایت هم] ضال؛ سپس ضال را به چهار دسته تقسیم فرمودند. [پس] اینگونه نیست که هر کسی که از امام تبعیت نکند، کافر باشد؛ یا در وادی ضلال است یا کافر است. [البته عبادات او،] از او پذیرفته نمیشود و اگر منکر باشد، مستحق عقوبت هم میشود. [اگر هم] منکر نیست، «لِلَّهِ فِيهِمُ الْمَشِيئَةُ».
س: اگر ایمان را ندارد ولی مناسک دارد و مطابق واقع پیش برود چه؟
ج: یعنی فقط ولایت در او نباشد. [یک مَثَلی بود که] میگفت خیلی آدم خوبی است، فقط توحیدش ضعیف است. خدا را قبول ندارد، ولی دروغ نمیگوید؛ میگوید خدا کی است؟ من دروغ نمیگویم. [در پاسخ به او باید گفت] تو که خدا را قبول نداری، برو دروغ بگو.
س: این اتفاق نمیافتد.
ج: بله؛ فرض، فرض غیر واقعی است.
س: [اگر کسی طبق حجتی عمل کرده باشد؟]
ج: یعنی واقعاً مستند به یک حجت عمل کرده و در حجت خودش خطا کرده یا بیتقلید عمل کرده؟ در آنجا اینگونه است که مؤمن بوده و عمل هم کرده، [ولی] بدون حجت عمل کرده، بعد حجتی را که انتخاب میکند، مطابق حجت فعلی اوست. این [مطلب،] محل بحث فقهی است. آن [بحث،] غیر از این بحث است. این صرفاً یک فرض است.
این را عرض کردم که اگر کسی از امام جدا بشود، آنطرف، اولیاء طاغوتاند و در آن وادی میرود؛ [لذا] ریاضات او، شکل و رنگ دیگری پیدا میکند و میشود مریدبازی، دکان، دستک و جعل دین. اینگونه نیست که واقعاً بندگی بکند.
علی ای حال این روایات، روایات واضحی است و خیلی هم زیاد است. منتها میخواستم بگویم که همه از یک سیاقاند. میگویند فرد اول باید مسلم بشود، این ظاهر دین است که «يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ»[۱۳] احکام و قواعدی دارد. انسان با ترک عمل، از وادی اسلام بیرون نمیرود. باید وارد باطن و وادی ایمان بشود؛ قلبش باید وارد این میدان بشود. دار الایمان، داری است. وقتی قلب او وارد دار الایمان شد و ایمان وارد قلب او شد، مؤمن میشود.
حال این ایمان، در عالم بسط پیدا میکند؛ بهاندازهای که [ایمان در عالم] بسط پیدا کرده، [مؤمن] هم باید تولی خود را به آن ایمان بسط بدهد و آن ایمان را به اعضاء و جوارح بیاورد. رضای قلب، باید در تسلیم جوارح بیاید. اگر کسی خودش تسلیم شد و بتواند همۀ قوای خودش را تسلیم کند، مؤمن کامل است و ایمانش تام است؛ و الا ناقص است.
این روایات هم میخواهد همین را بگوید، منتها [این را هم میگوید که] ولایت ائمه، از ارکان ایمان است. بدون ولایت، کسی مؤمن نمیشود؛ مسلم است. باطن وادی ایمان، وادی ولایت است. به تعبیر دیگر مؤمن حقیقی، امام است و اگر با او حرکت نکنی، مؤمن نیستی.
س: [آیا ضال در دنیا تعیین تکلیف میشود؟]
ج: ما روایتی نداریم که [بفرماید] همۀ اینها در دنیا تعیین تکلیف میشوند. نسبت به مؤمن داریم که اگر تخلف بکند، در همین دنیا با او تعیین تکلیف میشود و عقوبت اخروی ندارد. اما در باب ضال [این را] نداریم که در دنیا با همۀ آنها تعیین تکلیف بشود؛ ممکن است به عالم برزخ و حتی به عالم قیامت بکشد. علی ای حال روایات زیادی داریم که [دلالت بر این میکند که] «هَكَذَا وَ اللَّهِ ضَلَالًا»، اشاره به عامه بوده.
اجمال روایت باب هفدهم
روایتی [در اینجا هست که] آن را نخواندیم و من میخواستم آن را بعد از بحث ارکان و دعائم بخوانم، ولی خیلی فوقالعاده است و خوب است که [حتی] قبل از ارکان و دعائم خوانده بشود. الان به مضمون آن اشاره میکنم. این روایت را دو بار میخوانیم؛ یک بار بالاجمال و سریع میخوانیم تا آن نکتۀ کلی معلوم بشود که ایمان از عالم بالا بسط پیدا میکند و بهتدریج منتشر میشود. یک بار هم تفصیلش را میخوانیم؛ چون آیات لطیف و فراوانی در آن هست.
در باب «أَنَّ الْإِيمَانَ مَبْثُوثٌ لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا»[۱۴] خدای متعال برای قوا تعیین تکلیف کرده و ایمان جوارح، این است که به این تکالیف ملتزم بشوند. [حال] حضرت در این روایت که خیلی لطیف است ـ در باب هفدهم است ـ توضیح میدهند که ایمان بهتدریج نازل شده. وقتی هم که میخواهند بگویند ایمان بهتدریج نازل شده، تحدید شرایع را توضیح میدهند.
اجمال روایت این است که میفرمایند اولین چیزی که برای انبیاء نازل میشود توحید است. انبیاء به توحید دعوت میکردند تا مدتی هم مناسک نداشتند، سپس مناسک بهتدریج میآمده. این مناسک هم شاید حتی نسخ میشده و یک مناسک کاملتر به جای آن میآمده. نزول دین، بهتدریج بوده. بعد میگویند انبیاء بهتدریج سنتها و راههای هدایت را برای مردم میآوردند و یکدفعه [نمیآوردند.]
[یعنی اینگونه نبود که] از اول که پیغمبر میآید، بگوید بسم الله الرحمن الرحیم، ایمان بیاورید، موحد بشوید، نماز هم بخوانید، روزه هم بگیرید، حدود مالی و اخلاق را هم رعایت کنید؛ اصلاً اینگونه نبوده. [پیامبران] اول به توحید دعوت میکردند ـ آیات قرآن هم اینجا مفصل آمده است ـ بعد بهتدریج سنت میآوردند. این سنتها هم متفاوت بوده؛ مثلاً سنت حضرت موسی (ع)، این بوده که دستور داده بودند روز یکشنبه، صید نکنید. این دستور قبلاً نبود، بعداً آمده و زمانی هم که حضرت عیسی (ع) آمدند، این دستور برداشته شد. ولی تا این دستور وجود دارد، جزء ایمان است. پس اول دعوت به توحید است. اگر کسی تا این مرحله موحد باشد، مشرک نباشد و در عبادت شرک نداشته باشد، چیز دیگری از او نمیخواهند.
وقتی حدود نازل میشود، دین تکمیل میشود، به تعبیر دیگر [وقتی] مناسک ایمان تبیین میشود و ایمان حدود پیدا میکند، از من هم مراعات حدود را میخواهند. بعد از این است که اگر [کسی] حدود را مراعات نکند، ایمانش ناقص است. حضرت میفرمایند راجع به اسلام هم همین است. باب هفدهم را ببینید. ایشان بابی را در کتاب ایمان و کفر تحت عنوان «بابٌ» آوردهاند و روایتی را آوردهاند که مفصل و خواندنی است؛ چند بار هم باید خوانده بشود. من اجمالش را الان عرض میکنم و تفصیلش را هم بعداً بیان میکنم.
در باب نبیاکرم (ص) هم همین [بوده، یعنی اول دعوت به توحید میکردند]. حضرت تا [وقتی که] در مکه بودند، فقط به ایمان در مقابل شرک دعوت میکردند. اگر کسی از شرک دست برمیداشت «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا»،[۱۵] [میگفت و] از دنیا میرفت، مؤمن از دنیا رفته بود و ناقص الایمان هم نبود؛ چرا؟ چون ایمانی که نازل شده [بود،] بیش از این نبود. اما در ادامه، تدریجاً تعین و حدود پیدا کرد. در دوران مکه، یک بخش از حدود آمد که عمدتاً حدود کلی است و جزئیات و تفصیل ندارد. روایت را ببینید، روایت عجیب است. حدود در آیات مکی با آیات مدنی، متفاوت است. از وقتی مدینه آمدند و یک امت شکل گرفت، حدود، معین شد. وقتی این حدود متعین شد، باید به آن عمل کنید.
این حدود هم قبل و بعد دارند. بعضی از حدودی که در مکه بودند، در مدینه نسخ شدند. بنابراین دین، ناسخ و منسوخ و اجمال و تفصیل دارد. وقتی به تفصیل میرسد، باید به آن عمل کنید. این چیزی است که خدا [فرموده است.] لذا از بعد دورۀ مدینه، اگر کسی فقط شهادتین بگوید، مشرک نباشد و غیر خدا را عبادت نکند، ولی این حدود را رعایت نکند، مؤمن کامل نیست و ایمانش ناقص است؛ [اگر این شخص] از دنیا برود، ناقص الایمان است. ولی اگر [همین شخص با همین خصوصیت] در دوران مکه از دنیا میرفت، ایمانش ناقص نبود.
این روایت را کنار «أَنَّ الْإِيمَانَ مَبْثُوثٌ لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا» بگذارید. مرحوم کلینی این روایت را قبل از «أَنَّ الْإِيمَانَ مَبْثُوثٌ لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا» آوردند؛ یعنی اول میگویند که ایمان چگونه تنزل پیدا میکند. ایمان صرفاً یک امر معنوی مبهم نیست. بله، سیر از اجمال به تبیین دارد، همۀ حدود ایمان، یکدفعه نازل نمیشوند. [حضرت] حدود را در روز اول در مکه نمیگویند. قرآن یکدفعه بر حضرت نازل شده بود، منتها بهتدریج هم نازل میشد. [لذا خدای متعال] میفرماید در تلاوت قرآن عجله نکن و بگذار وقتش برسد؛ آن چیزی که به شما دادهایم، باید بهتدریج برای مردم گفته بشود.
[بنابراین] تا زمانی که دین نازل نشده، ما نمیتوانیم بیش از این دیندار باشیم. بله، کل قرآن در ساحت قلب نبیاکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده، [ولی] این چه ربطی به ما دارد؟ باید از آن ساحت [نازل شود] و در دسترس ما قرار بگیرد. اما اگر تفصیل پیدا کرد و [کسی پیدا شد که] ملتزم نشد، ایمانش ناقص است؛ مسلمان هست، ولی مؤمن نیست [یا] مؤمن ناقص الایمان است، عقوبت هم میشود. این روایت همین را میگوید.
س: آیا معنی آن این است که ظرفیتی در آن مرحله اعطا میشود؟
ج: یعنی حقیقتی از عالم بالا نازل میشود که میشود به آن تولی پیدا کرد. قبلاً ولایت تنزل پیدا نکرده بود و کسی بیش از این، امکان تولی به ولایت الله و ولایت نبیاکرم (ص) را نداشت. لذا [چیزی را که بعد از غدیر] از مردم میخواهند، قبل از غدیر نمیخواهند. هدایت نبیاکرم (ص) در غدیر، تعینی پیدا کرده و بابی با نبیاکرم (ص) گشوده شده؛ حال اگر از این باب نروید، مؤمن نیستید. [اما] از کسی که قبل از غدیر از دنیا رفته [باشد،] نمیخواهند که از این باب وارد بشود. پس یک بحث این است که ایمان یک حقیقت باطنی دارد و این حقیقت باطنی تعین پیدا میکند.
ـ تعین تدریجی ایمان در عالم
بحث [دیگر] هم این است که وقتی این ایمان میخواهد به ما برسد، بهتدریج در عالم تعین پیدا میکند؛ همه چیز، دفعتاً نازل نمیشود. ما هم باید به آن منزلتی از ایمان که در وادی ما تنزل پیدا کرده، متولی بشویم. اگر تمام مناسک آمده، باید همۀ مناسک را داشته باشیم. اگر ناسخ آمده، باید به ناسخ متوسل بشویم. اگر هم همۀ مناسک نازل نشده، باید بهاندازهای که نازل شده متولی بشویم. [کسی که اینگونه است،] ایمانش ناقص نیست.
ولی وقتی که ایمان و دینی که نازل میشود تفصیل پیدا کرد، مؤمن بودن ما هم باید تفصیل پیدا کند و دیگر آن ایمان بالاجمال را از ما قبول نمیکنند. در دورۀ مکه کسی مشرک نبود کافی بود؛ مقصودم شرک در عبادت است، نه شرک در طاعت. حضرت بیش از این از مردم نمیخواستند، ایمانش درست بود و مؤمن بود؛ یعنی قلباً به حضرت مؤمن بود و غیر از ایمان ظاهری، مناسکی نداشت. مناسک تفصیلی مثل زکات، سالهای آخر آمد.
[بنابراین کسی که در دوران مکه] زکات نمیداده، ایمانش ناقص نیست. [اگر] بگویید که زکات از ارکان ایمان است، میگویم ایمانی که در دسترس او بوده، بیش از این نبوده. کما اینکه دینی که در دسترس امت حضرت موسی (ع) بود، به جامعیت وجود مقدس نبیاکرم (ص) نبود؛ اگر آنها به دین خودشان عمل میکردند، مؤمن بودند.
انشاءالله یک بار دیگر این روایت را مفصل میخوانیم؛ اجمالش این بود. من غفلت کردم که [این روایت را] قبل از باب انتشار ایمان نخواندم. [پس تا اینجا به این نتایج رسیدیم که] ایمان، یک امر باطنی است که ولایت از ارکانش است. کسی که به آن ولی که خدا قرار داده و ولایت الله از طریق او جاری میشود، [آن ولی که] هدایت نبیاکرم (ص) از طریق او جاری میشود و ابواب هدایت با او گشوده میشود، کسی که به این امام مؤمن نیست، ایمان ندارد. [ولایت،] از ارکان ایمان است. [این هم مشخص شد که] ایمان یک امر باطنی است و ثواب هم با ایمان محقق میشود.
[حال حضرت] میگویند این ایمانی که شما باید داشته باشید، تابع ایمانی است که نازل شده [است.] نزول حقیقت دین هم تدریجی است و از اجمال به تبیین است. [اگر] شما در زمانی زندگی میکنید که هنوز ایمان کامل نازل نشده، بیش از آن از شما نمیخواهند. [اما] وقتی تفصیل پیدا کرد، ایمان شما هم در مقام ایمان و تولی، باید تفصیل پیدا کند.
س: یعنی ایمان اجمالاً امیرالمؤمنین (ع) است و تفصیل آن مناسک است؟
ج: تفصیلش مناسک اخلاقی اعتقادی و عملی میشود. حقیقت ایمان، ولایت نبیاکرم (ص) و ولایت الله است که در وجود مقدس امیرالمؤمنین (ع) متمثل است. حال وقتی که این ولایت میخواهد در عالم جاری بشود، قواعدی پیدا میکند؛ [وقتی] میخواهد در قلب ما جاری بشود، قواعدی دارد؛ در فکر و اعضاء ما هم قواعدی دارد. [اینها] حدود میشود. [حال] ایمان ما چیست؟ ایمان ما این است که همۀ اینها را بپذیریم.
ـ ایمان امر باطنی و تفصیل ایمان در مناسک
نکتۀ مهم در این روایت، دو چیز است: یکی اینکه میگوید ایمان امر باطنی است و از قلب شروع میشود؛ دوم هم [اینکه] مناسک، جزء ایمان است. اگر حدود الوهیت خدای متعال به حدود ولایت و حدود دین است، [پس] جزء ایمان است. اینگونه نیست که اسم [این دینداری] را دینداری مناسکی بگذاریم و آن را تحقیر کنیم؛ قابل تحقیر نیست. وقتی این مناسک نازل شد، جزء ایمان است و نمیشود از آن صرف نظر بکنی. کسی که به این [مناسک] عمل نمیکند، مؤمن نیست و روح الایمان از او سلب میشود تا [وقتی هم که] برنگردد، مؤمن نمیشود. [پس] این مناسک مهم است.
این روایتی که [ذیل عنوان] «بابٌ» [آمده است،] میگوید تا نازل نشده، ایمان در قوس نزول، هنوز ناقص است. شما نمیتوانید مؤمنی باشید که همۀ حدود را داشته باشید. ایمان شما همین است که به این متوسل باشید. [اگر] در مکه از دنیا میروی، به همان مقداری که عمل کردهای و اعتقاد قلبی داری، مؤمن هستی. اگر هم در مدینه و بعد از نزول شرایع، ولی بدون عمل به شرایع، [از دنیا] میروی، ایمانت ناقص است.
س: انگار لازمۀ این حرف علاوه بر نقصان ایمان برای عبد، نقصان خود دین هم هست.
ج: بله؛ دین ناقص است و بهتدریج کامل میشود. مگر شما قبول ندارید؟ دین عند الله کامل است و در قلب نبیاکرم (ص)، بهنحو کامل نازل [شده،] اما بهتدریج تکمیل شده [است.] این را که شما قبول دارید. [دین،] ناسخ و منسوخ دارد؛ تکالیفی آمده و نسخ شده. آن مرحلۀ ناسخ، مرحلۀ کمال دین است. دین با یک سری قواعد نازل میشود؛ انبیاء، تمهیداتی میکنند تا دین نازل بشود. ولایت نبیاکرم (ص) بهتدریج جاری میشود و حدودش [بهتدریج] معین میشود. [حضرت بعد از مدتی میفرمایند] اگر میخواهی ولایت من را داشته باشی، تکالیف مالی تو این است و من امت را اینگونه اداره میکنم. [بعد از آن است که حضرت میفرماید] کسی که به اینها عمل نکند، از ادارۀ [ولایت] من و از برنامۀ من خارج است.
س: اولاً و بالذات این خود طاعت نبیاکرم (ص) یا حجت روی زمین است؟
ج: این حجت بهتدریج از اجمال به تبیین خارج میشود. اطاعت یعنی چه؟ یعنی تعین ایمان و تعین ولایت است. وقتی ولایت تعین پیدا میکند، ما هم در مقام تولی، باید متعیناً تولی پیدا کنیم.
س: اگر این را بگوییم، لازمهاش نقصان نیست. …
ج: خود امر و طاعت، اجمال و تفصیل دارد. [آن مرحلهای که امری نیامده است،] مرحلۀ اجمال است؛ من اسم ناقص را روی آن نمیگذارم؛ مرحلۀ اجمال است. امر، مرحلۀ اجمال و تفصیل دارد. امر الهی گاهی مجملاً نازل میشود و گاهی تفصیل پیدا میکند. کاملاً معلوم میشود که تکالیف چشم، گوش و زبان چیست؛ [مشخص میشود که] با خدا چه تکالیفی دارید، با اخوانتان چه تکالیفی دارید و تکالیف خانوادگی شما چیست. اینها دارد بسط پیدا میکند. [حال آيا] اینهایی که بسط پیدا میکند، چیزی غیر از آن ایمان است؟ [یعنی آیا اینگونه است که] یک ایمان داشته باشیم و یک شریعت [و اینها] ربطی به هم نداشته باشند، یا همان است که دارد تفصیل پیدا میکند؟
پس نکتۀ اول در این روایات، این است. مرحوم کلینی [این ابواب را] بهتدریج چیدهاند. البته بعضی از ابواب را من نخواندم؛ [مثلاً ابوابی که دلالت بر این دارد که] ایمان به عوالم طینت برمیگردد را نخواندیم. [نکتۀ] بعد، [این است که] ایمان، غیر از اسلام است. اسلام، متقدم بر ایمان است. ایمان باطنی است و اسلام ظاهری. ایمان، با ترک عمل نقص پیدا میکند، ولی اسلام اینگونه نیست. [مرحوم کلینی] حدود را بیان فرمودند تا به این بابی که نخواندیم رسید.
[اینجا] میگوید وقتی دین بهتدریج نازل میشود، ایمان باید ما هم بهتدریج کامل بشود. وقتی دین از اجمال به تبیین خارج شد، شما زمانی مؤمن میشوید که متناسب با دین زمان خودتان مؤمن باشید. وقتی تفصیل پیدا کرد، باید اعتقاد و عمل شما هم تفصیل پیدا کند. باید در قوا بیاید و فقط در قلب نماند. [حالا] چقدر در قوا بیاید؟ بهاندازهای که ایمان در عالم منتشر شده. شما باید به همان اندازهای که [ایمان در عالم] منتشر شده، قوای خود را تحت آن ایمان قرار بدهید. این روایت بسط ایمان میشود؛ ایمان ناقص و [ایمان] کامل [داریم.]
حضرت یک نکتۀ دیگر هم فرمودند. ایمان شما باید کامل بشود. [حال که] ایمان من کامل شد و قلبم مؤمن شد، [حال که] وارد وادی باطن اسلام شدهام و ایمان به قلبم رسیده و در اعضاء منتشر شده است، [باید بدانم که این ایمان،] درجات هم دارد. بعد از باب بسط ایمان، بحث درجات است. [در آن باب،] میگویند درجات الایمان و ملاک درجات چیست. آن هم ظاهراً ادامۀ همان حدیث انتشار ایمان است، چون راوی هر دو حدیث، یکی است.
لذا به نظر من تبویب مرحوم کلینی، تبویب لطیفی است. ما یک باب را نخواندیم که باید میخوندیم. [البته در این جلسه،] اجمالش را خوندیم و تفصیلش را هم انشاءالله بعداً میخوانیم که ایمان بهشرط این بر جوارح مبثوث است که دین در مقام قوس نزول، تفصیل پیدا کرده باشد. اگر دین هنوز در مرحلۀ این است که میگوید موحد باشید و مشرک نباشید، همینقدر که انسان قلباً خدا را قبول داشته باشد، مشرک نباشد، موحد باشد و غیر خدا را عبادت نکند، مؤمن است؛ چون ایمان هنوز بسط پیدا نکرده.
اما زمانی که نماز، روزه، زکات، حج، جهاد، غض بصر و تکالیف سلبی و ایجابی بیاید، شما هم باید تفصیلاً [نسبت به] تکالیف تسلیم بشوید و [آنها را] بپذیرید و قوای خود را تسلیم کنید. آن وقت مؤمن میشوید. حالا که مؤمن شدید، ایمانتان تام است. [سپس باید] در درجات سیر کنید. [این] میشود بحث درجات الایمان. بعضی از درجات، به صدق در عوالم قبلی است و بعضی هم در این عالم محقق میشود.
پاورقیها
۱
. «إِنَّ الَّذينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ كُبِتُوا كَما كُبِتَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ قَدْ أَنْزَلْنا آياتٍ بَيِّناتٍ وَ لِلْكافِرينَ عَذابٌ مُهينٌ»؛ سورۀ مجادله، آیۀ۵.
۵
. «وَ نادى أَصْحابُ الْأَعْرافِ رِجالاً يَعْرِفُونَهُمْ بِسيماهُمْ قالُوا ما أَغْنى عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ»؛ سورۀ اعراف، آیۀ۴۸.
۶
. «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ»؛ سورۀ توبه، آیۀ۱۰۶.
۷
. «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ»؛ سورۀ توبه، آیۀ۱۰۲.
۸
. «قالَ اهْبِطا مِنْها جَميعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى»؛ سورۀ طه، آیۀ۱۲۳.
۱۰
. «مَثَلُ الَّذينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمالُهُمْ كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ في يَوْمٍ عاصِفٍ لا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلى شَيْءٍ ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعیدُ»؛ سورۀ ابراهیم، آیۀ۱۸.
۱۲
. «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ»؛ سورۀ بقره، آیۀ۳۴.
۱۳
. «عَنِ الْقَاسِمِ الصَّيْرَفِيِّ شَرِيكِ الْمُفَضَّلِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ الْإِسْلَامُ يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ وَ تُؤَدَّى بِهِ الْأَمَانَةُ وَ تُسْتَحَلُّ بِهِ الْفُرُوجُ وَ الثَّوَابُ عَلَى الْإِيمَانِ»؛ الکافی، ج۲، ص۲۴.