نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 30 خرداد 1397 - Wed, 20 Jun 2018

سلسله جلسات تبیین و توضیح نظام فکری در منطق توحید / جلسه اول؛ ضرورت نظام فکري

متن زیر جلسه اول سخنرانی جناب حجت الاسلام و المسلمین میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم است که به تاریخ 10 اردیبهشت 83 در میان جمعی از طلاب و علاقه مندان در باب «نظام فكري و نهضت نرم افزاري» ارائه شده است. ایشان در این جلسات به كلياتي در باره مقوله نظام فكري و نحوه مهندسي آن پرداخته، سپس به نقش نظام فكري در نهضت نرم افزاري اشاره می کنند. ایشان در این جلسه در ابتدا به ضرورت نظام فکری در مقیاس فردی و اجتماعی اشاره می کنند و در توضیح این مسئله به ارتباط توسعه های مختلف با یکدیگر و... پرداخته و مقایسه این مسئله را در توسعه تمدن مادی بیان می کنند.

ضرورت ابتدايي نظام فكري در فرد و جامعه

موضوع بحث، نظام فكري و نهضت نرم افزاري است. بايد مفهوم اين دو واژه و نسبت بين اين دو روشن گردد، به اين معنا كه آيا اصولاً نهضت نرم افزاري و نظام فكري، دو پديده ضروري محسوب مي شوند يا خير و اگر ضرورت دارند، مفهوم هر يك چيست و سازوكار دست يابي به يك نظام فكري منسجم و هم چنين حركت به سمت يك نهضت نرم افزاري همه جانبه، چگونه فراهم مي شود؟

به اختصار بايد گفت: مسلماً انديشه انسان، واسطه بین ايمان و اعتقاد، با عمل او است، چنان چه در جامعه، فرهنگ واسطه بين سياست و اقتصاد است؛ يعني آنچه رابطه ميان سياست واقتصاد را هماهنگ مي كند، فرهنگ آن جامعه است. در مورد انسان بايد بگوييم همه ما يا نيازمند يك منظومه هماهنگ انديشه هستيم تا بدين وسيله، تفكرات متعدد و آگاهي هاي مختلف در ذهن ما حول يك محور و به تبع يك مقصد و هدف، هماهنگ شود و يا اساساً چنين ضرورتي وجود ندارد. به عبارت دیگر از دو حال خارج نيست؛ يا تفكر فرد، به صورت يك نظام هماهنگ، بر مبنايي قابل طرح و با هدف يكسان شكل مي گيرد، طوري كه هر حوزه اي از حوزه هاي انديشه او به منزله بُعد و مكمل ساير حوزه هاي انديشه او است، يا اينكه فرد درعرصه هاي مختلف، به صورت جزيره هاي مستقل و بخش هاي متفاوت مي انديشد و حوزه هاي مختلف فكر او متفاوت و متغاير هستند. مسلماً بايد گفت فرض دوم قابليت تصور ندارد. در جامعه نيز به صورت طبيعي همين سؤال مطرح مي شود. اگر ما فرض كنيم كه جامعه داراي واقعيت و حقيقتي براي انسان ها و افراد است، آيا مي توان تصور كرد كه فرهنگ يك جامعه در ابعاد مختلف، متفاوت و متغاير باشد؛ طوري كه فرهنگ اجتماعي از مباني، اخلاق و عادات متفاوتي تبعيت كند يا اينكه لازم است مجموعه فرهنگ جامعه نيز داراي انسجام و وحدت باشد؟

1- ضرورت نظام فكري لازمه حقيقي بودن جامعه

اگر بخواهيم اين بحث را به شكلي عميق پي گيري كنيم، با يك سلسله مباحث بنيادين مواجه مي شويم كه آنها نيز در حد خود نياز به بحث و بررسي دارند. يكي از آن ها، بحث جامعه است. در رابطه با جامعه اين سؤال جدي مطرح است كه آيا واقعاً جامعه داراي وجود و پيكره حقيقي است، يا داراي وحدتي اعتباري بوده است؟ يعني وحدت آن از اعتبار بين افراد حاصل مي شود. اگر جامعه را اعتباري بدانيم، طبيعي است كه بحث از نظام هماهنگ انديشه درجامعه و هم چنين يك نظام فرهنگي، جايي ندارد؛ يعني اگر در جامعه شناسي ما، جامعه از حقيقت و اصالت برخوردار نباشد، طبيعتاً بحث از نظام فكري اجتماعي بي معنا خواهد بود؛ ولي چنانچه ما براي جامعه وحدت و انسجام حقيقي قايل شويم و بپذيريم كه جامعه، علاوه بر افراد، تركيب حقيقي نيز دارد و واقعيتي است كه يكي از ابعاد آن فرهنگ است، آن وقت اين سؤال مطرح مي شود كه آيا فرهنگ اجتماعي بايد از يك نظام و انسجام واحدي برخوردار باشد يا اينكه فرهنگ جامعه را مي توان فرهنگ بخشي دانست و هر حوزه را مستقل از ساير حوزه ها تلقي كرد؟ فرض كنيد بخشي از فرهنگ يك جامعه مربوط به معارف ديني است، كما اينكه بخشي از تفكرات و فرهنگ جامعه، فرهنگ تخصصي و فرهنگ علوم است كه در اين فرض مي تواند مستقل از فرهنگ معارف ديني شكل گيرد. هم چنين با اين بيان، ساير عرصه هاي فرهنگي كه در يك جامعه وجود دارند، مي توانند جداي از همديگر و به صورت جزيره هاي مستقلي باشند و با يكديگر هيچ تعاملي برقرار نكنند.

بنابراين وقتي بحث مي كنيم كه براي جامعه، يك نظام فكري منسجم لازم است و بايد يك نظام فرهنگي واحد، هماهنگ و همسان در جامعه به وجود آيد؛ فرض ما اين است كه جامعه داراي يك واقعيت و حقيقت مشخص است. لذا پس از اذعان به پيش فرض حاضر، اين سؤال مطرح مي شود كه آيا جامعه اي كه داراي يك وحدت حقيقي است، مي تواند داراي فرهنگ بخشي باشد؛ به طوري كه بخش هاي مختلف آن، ارتباط و تعاملي با هم ديگر نداشته باشند و هماهنگي و وحدت روشي ميان آنها ملاحظه نشود يا اينكه لازم است بخش هاي مختلف تفكرات اجتماعي به سمت وحدت و هماهنگي حركت كنند؟

طبيعتاً درباره فرد نيز اين سؤال قابل طرح است كه آيا ممكن است ابعاد مختلف اطلاعات و دانش هاي يك فرد، از هم جدا شوند و ارتباط و پيوند بين آنها ديده نشود و تعامل بين آنها برقرار نگردد؟ اين سؤال جايگاه بسيار مهمي در بحث دارد.

2- عدم اعتقاد به ضرورت منظومه معرفتي در فرهنگ گذشته

در يك دوره اي به دليل حاكم بودن انديشه اي خاص، اعتقاد بر اين بوده كه لازم نيست همه بخش هاي مختلف انديشه يك انسان، به مثابه اعضای يك ارگانیسم زنده به همديگر مرتبط شوند؛ به گونه اي كه منظومه منسجمي از تفكر در انسان فراهم گردد؛ چرا كه قائل بودند ممكن است يك انسان اطلاعات متفاوتي داشته باشد و هر يك از اين اطلاعات، مربوط به حوزه هاي مختلفي بوده و از مبناي خاصي هم برخوردار باشند و به سمت اهداف و غايات خاص خود نيز، جهت گيري كند.

ـ تناقض در عمل، لازمه ديدگاه فوق

اما اين تفكر، چيزي نيست كه امروزه بتواند در انسان شناسي و هم چنين در تحليل انديشه هاي انسان، مورد قبول دنياي علم واقع شود؛ يعني اگرچه ممكن است انسان ادراكات مختلفي داشته باشد، ولي چون «يك» انسان موضوع مطالعه است و طبيعتاً دستگاه ادراكي او واحد و منسجم است، ادراكات متفاوت و متناقض درون او، به تناقض در رفتار ختم مي شود. چنان چه اگر حوزه هاي مختلف تفكر انسان هماهنگ نباشند و جدا و متباين از يكديگر شكل گيرند قاعدتاً رفتار انسان هم به صورت جدا از هم ملاحظه مي شود؛ يعني انسان در صورتي مي تواند رفتار خود را در عرصه هاي مختلف هماهنگ كند كه در حوزه انديشه نسبت و تعامل بين ادراكات خود را ملاحظه كرده باشد. به عنوان مثال اگر در زمينه اي مانند الگوي خوراك، پوشاك يا رفتار سياسي داراي معرفت ديني خاصي باشيم كه ناظر به بخشي از رفتارهاي ما باشد و آن را تحت تأثير قرار دهد و اين معرفت با تفكر علمي اي كه در باب رفتار معيشتي خود داريم، هماهنگ نباشد؛ چه خواهد شد؟ به اعتقاد ما اين امر يقيناً به تشتت در عمل منجر خواهد شد و انسان نخواهد توانست در موضع گيري خود نسبت به موضوع واحد، هماهنگ عمل كند.

 فرض كنيد در رفتار اقتصادي انسان و جامعه از منظر معرفت ديني، ربا حرام است و از بزرگ ترين معصيت ها است، ولي فرهنگ علمي حاكم بر سامان دهي اقتصادي يك كشور، فرهنگ و تفكري است كه بهره و زمان را در اقتصاد مي داند تا جايي كه نمي تواند از سود پول در زمان، چشم پوشي كند. در اين فرض دو تفكر ديني و علمي در عمل متناقض مي شوند؛ يعني شما در سامان دهي رفتار خود مجبور مي شويد يا توصيه ها و انديشه هاي علمي را مورد توجه قرار دهيد و به ناچار ارزش هاي ديني و احكامي را كه از آموزه هاي وحياني بر مي خيزد ، ناديده بگيريد، يا اينكه تفكر علمي را فداي ارزش هاي ديني نماييد. بنابراين، نوعی تناقض در رفتار فرد پيدا مي شود؛ زيرا آن فرد، انسان متديني است که مي خواهد به انديشه هاي ديني و معرفت هاي شخصي خود ملتزم باشد، اما وقتي وارد تعامل با نظام اقتصادي جامعه مي شود، با الگوهاي علمي خاصي مواجه می شود كه درون آنها ربا وجود دارد. بنابراين فرد بايد ابتدا اين تناقض را براي خود حل كند و موضع فكري خود را هماهنگ كند تا رفتارش نيز هماهنگ شود و از تشتت رهايي يابد.

اين مسأله فقط در بحث ربا مطرح نيست، بلكه در الگوي خوراك، پوشاك و مسكن نيز وجود دارد. در واقع اگر انديشه انسان نسبت به ابعاد گوناگون همة رفتارهايي كه از خود نشان مي دهد هماهنگ نباشد، طبيعي است كه دچار تشتت و تناقض در عمل مي شود. مسلماً بايد پذيرفت، بسياري از تشتت هايي كه در جامعه ما وجود دارد، ناشي از اين است كه سامانه فرهنگي جامعه، مبتني بر نظام منسجم فكري و فرهنگي نيست.

3- وجود هماهنگي حداقلي بين علوم، قبل از رنسانس

البته هماهنگي علوم گاهي به صورت جزئي ديده مي شود؛ يعني اگر همه ادوار تاريخ علم را بررسي كنيد مشاهده خواهيد كرد كه يك هماهنگي اجمالي بين نظام علوم وجود داشته است. شما در طبقه بندي علوم مربوط به دوره يونان باستان، مشاهده مي كنيد كه علوم را به عملي و نظري تقسيم كرده و در متن علوم عملي و نظري هم به طبقه بندي پرداخته اند. بنابراين ملاحظه علوم به صورت يك مجموعه، از گذشته وجود داشته است، ولي اين ملاحظه صرفاً يك ملاحظه حداقلي بوده است؛ يعني آنان هيچ گاه دنبال اين نبوده اند كه همه اطلاعاتي را كه در ابعاد مختلف جامعه علمي وجود داشته، به صورت اجزاي يك منظومه ملاحظه كرده و نسبتي بين آنها برقرار كنند تا مؤيد و مكمل همديگر باشند، بلكه تنها رابطه اي جزئي بين علوم مي ديده اند و علوم را شامل و مشمول و به يك معني، طبقه بندي مي كرده اند و اين گونه نبوده است كه علوم را به صورتي طبقه بندي كنند تا وحدت روش در آن ايجاد شود و اطلاعات علمي دربخش هاي مختلف به صورت بُعد همديگر و نه به صورت اجزای جدا از هم ملاحظه شوند.

4- رنسانس، سرآغاز ايجاد هماهنگي حداكثري بين علوم

سرآغاز پيدايش اين انديشه (هماهنگي حداكثري علوم) از رنسانس و بخصوص پس از پيدايش نظريه نسبيت است. تا وقتي كه انديشة انتزاعي، حاكم است و فرهنگ حاكم بر پژوهش و تحقيق، فرهنگِ انتزاع مي باشد و ذات امور را نسبت به هم منفصل مي بيند، طبيعي است كه ملاحظه ارتباط بين آنها به صورت يك نظام هماهنگ ميسر نمي شود. از وقتي كه انديشه نسبيت شكل گرفته است، اشياء به صورت موضوعات به هم مرتبط ـ كه روابط و ارتباطات آنها، نسبيت آنها را تعريف مي كند ـ شناخته شده اند و انسجام و ارتباط بين امور به طور دقيق مورد ملاحظه قرار گرفته، سپس به سمت قاعده مند كردن آن ارتباط، حركت شده است تا جايي كه جامعه بشري توسعه هماهنگ و پايدار را دنبال مي كند.

- ملاحظه بُعدي توسعه اجتماعي در عصر جديد

در اين مرحله، ابعاد توسعه(روابط مختلفي كه در آن محقق مي شوند) به صورت بُعد هم ديگر ملاحظه مي شوند؛ يعني توسعه، بخشي ديده نمي شود، بلكه امر توسعه، واحد منسجمي است كه داراي ابعاد است. فرض كنيد اگر توسعه را به توسعه سياسي و فرهنگي و اقتصادي تقسيم كنيم، اين طور نيست كه توسعه سياسي، فرهنگي و اقتصادي به صورت اجزای يك توسعه ملاحظه شوند؛ به طوري كه در ايجاد توسعه سه جزء از هم جدا ايجاد كنند؛ یعنی توسعه سياسي جداي از توسعه فرهنگي و توسعه فرهنگي جداي از توسعه اقتصادي، بلكه در توسعه سياسي، توسعه فرهنگي ملاحظه مي شود و در توسعه فرهنگي هم توسعه سياسي و در هر دو، توسعه اقتصادي مورد لحاظ است. چنان چه وقتي شما ابعاد جسمي را ملاحظه مي كنيد، ابعاد در يكديگر حضور دارند. شما در جسم، طول جداي از عرض و ارتفاع نداريد چنان كه عرض جداي از طول و ارتفاع نداريد. در هر نقطه اي از جسم، اين سه بُعد به صورت در هم تنيده وجود دارند. در جامعه هم، سياست و فرهنگ و اقتصاد به صورت سه بُعد وجود دارند. هر كجا توسعه سياسي است به نحوي توسعه اقتصادي و توسعه فرهنگي هم حضور دارد و بالعكس. بنابراين امروزه در مطالعات توسعه، توسعه اجتماعي به صورت بُعدي ملاحظه مي شود نه به صورت بخشي و به گونه ای كه برنامه ريزي توسعه سياسي به صورت يك بخش جدا و ممتاز از توسعه اقتصادي و فرهنگي و يا توسعه فرهنگي جداي از اين دو ملاحظه شود، بلكه آنها به صورت بُعد همديگر ملاحظه مي شوند و انسان امروزي به دنبال هماهنگ سازي همه ابعاد توسعه بر محور مبنا و فرهنگ واحد است.

- بُعدي بودن اطلاعات، لازمه بعدي ديدن توسعه

طبيعي است اگر بنا شود در يك جامعه همه ابعاد توسعه به صورت هماهنگ و متوازن مورد مطالعه قرار گيرند، اين جامعه به يك نظام اطلاعات هماهنگ نيازمند است تا همه اطلاعات به صورت بُعد يكديگر ملاحظه شوند و ارتباطشان با هم ديده شوند و انسجام پيدا كنند. البته همان طور كه گفتم، اين ديدگاه به نحوي در گذشته هم وجود داشته است و اين گونه نبوده كه به طور كلي به هماهنگي اطلاعات توجه نشود؛ يعني اين طور نبوده كه وقتي مسائل مختلف فلسفي مطرح مي شود، توجه نداشته باشند كه بايد يك مجموعه هماهنگي به وجود آيد كه در آن تناقض وجود نداشته باشد. حداقل چيزي كه ملاحظه مي شد، اين بوده كه اگر ما علمي به نام فلسفه داريم، لازم است مسائلي كه در اين علم مورد تحليل قرار مي گيرند به پاسخهاي متناقض ختم نشوند. تدريجاً اين امر پيشرفت كرده تا جايي كه براي دانشي مثل فلسفه، يك «مبنا» طرح كردند و آن مبناي واحد را محور هماهنگي مسائل فلسفي قرار دادند. مثلاً قبل از دوره صدر المتألهين ـ كه ايشان مبناي اصالت وجود و ماهيت را طرح كردند و به اين بحث پرداختند كه يكي از اين دو بايد مبناي يك نظام فلسفي باشد ـ به رغم اينكه تلاش مي شد تا مسائل فلسفي با هم ديگر متناقض نباشند و انديشه هاي متناقض و متعارضي از سوي فيلسوف صادر نشود، در عين حال وقتي در تفكرات يك فيلسوف، حتي فيلسوف دقيقي مثل ابن سينا تأمل مي كنيد، مي بينيد او هم گاهي مبتلا به تعارض شده و بدون اينكه خود توجه داشته باشد، تفكرش در يك جا، مبتني بر اصالت ماهيت و در جاي ديگر مبتني بر اصالت وجود بوده است. مثلاً در مسأله جبر كاملاً بر پايه اصالت وجود مي انديشد و قائل است، آن چه جعل مي شود، چيزي جز وجود نيست و ماهيت، جعل پذير نمي باشد. ولي وقتي مي خواهد ممكنات را طبقه بندي كند، كاملاً اصالت ماهيتي فكر مي كند؛ از تقسيم ماهيت به جوهر و عرض آغاز مي كند وسپس اين مبنا را به بحث مقولات عشر و فروع آن تسري مي دهد.

پس در نگاه آن ها مقوله ها هماهنگ مي شد، ولي اين هماهنگي به اين شكل نبود كه همه مسائل به صورت مجموعه اي با يك مبناي واحد ديده شوند، بلكه اين هماهنگي، نسبي است. شما گاهي مي بينيد مبنا تغيير پيدا مي كند و حرف هاي يك فيلسوف بر پايه دو مبنا كه متناقض است، به وجود مي آيد؛ زيرا در طبقه بندي قديم به دنبال ايجاد هماهنگي و وحدت روش بين علوم نبودند تا بگويند: آنچه در سياست مدن يا تدبير منزل گفته مي شود حتماً بايد با آنچه در فلسفه نظري گفته مي شود هماهنگ باشد. آنها اصولاً هماهنگي كامل بين اين امور را لحاظ نمي كردند؛ يعني هيچ وقت نمي گفتند ما بايد اين امور را به صورت ابعاد يك منظومه ببينيم به گونه اي كه هر تفكري در آن بر مابقي ابعاد منظومه تأثير بگذارد و هر جابجايي كه در يك مسئله اتفاق مي افتد تأثير آن در مابقي مسائل ديده شود. اين نگاه را نمي توان در منظومه معرفتي گذشته ملاحظه كرد؛ چرا كه اساساً در دوره هاي گذشته به دنبال ايجاد چنين وحدتي نبودند؛ يعني دنبال اين نبودند كه همه علوم را به صورت سلولهاي يك پيكره ـ كه رفتارشان كاملاً هماهنگ و متوازن است ـ ملاحظه كنند. گر چه آنها ارتباط اجمالي را ملاحظه مي كردند و به طبقه بندي علوم مي پرداختند. مثلاً در هندسه اقليدسي مي بينيد تحليلي كه از مباني اين هندسه( از خط و نقطه) ارائه مي شود به گونه اي است كه همه مسائل اين علم را به صورت يك مجموعه واحد به هم گره مي زند به طوري كه اگر شما اثبات كنيد يك ادعایی كه در اين هندسه مطرح شده غلط است همه مسائل هندسي اقليدسي زير سؤال رفته و مورد ترديد قرار مي گيرد. مثلاً كافي است اثبات كنيد كه مجموع زواياي مثلث، 180 درجه نيست در اين صورت ساير احكام هندسي هم مورد ترديد قرار مي گيرد يعني ديگر نمي توانيد ثابت كنيد مجموعه زواياي مربع 360 درجه است و همچنين بقيه احكام هندسه اقليدسي ناگزير مورد ترديد قرار مي گيرد. اين مرتبه اي از هماهنگي در مسائل يك علم است كه تأثير در هر مسأله به مباني علم سرايت پيدا مي كند و با نقض مباني، ساير مسائل هم مورد نقض قرار مي گيرند. يعني اگر شما يكي از مسائل هندسي را اثبات كرديد، همه دستگاه هندسي اثبات مي شود؛ زيرا اين مسأله و اين حكم مبتني بر پيش فرض ها و مباني هندسي اقليدسي است و هرگاه ترديدي در يكي از مسائل پيدا شد آن مباني مورد ترديد قرار مي گيرند و طبيعي است اگر آن مباني مورد ترديد قرار گرفت كليت علم نيز مورد بازنگري قرار خواهد گرفت. پس در آنجايي كه شما تفكرات بشري را به صورت يك منظومه منسجم كه بر پايه يك مبنا شكل مي گيرند ملاحظه كنيد، هر مسأله اي با كل منظومه موافق است.

در فلسفه هم تقريباً چنين امري وجود دارد؛ يعني شما اگر يكي از احكام ناشي از اصالت وجود را نقض كنيد، خود دستگاه اصالت وجود نقض شده و طبيعي است كه شما بايد در مبنا تجديد نظر كنيد و در اين حالت هم، كل دستگاه اصالت وجود دست خوش تحول مي شود و همه احكام فلسفي آن مورد ترديد قرار مي گيرد. ولي اگر شما براي علم، مبناي واحد قرار ندهيد و ارتباط مسائل را با مبنا در نظر نگيريد طبيعي است كه شما يك مسأله را در آن علم اثبات كنيد بدون اینکه هيچ ارتباطي به ساير مسائل پيدا كند و مسائل ديگر مورد ترديد قرارگيرد. گاهي در فلسفه اي كه مبتني بر مبناي واحد شكل مي گيرد، يك مسأله مورد نقض قرار مي گيرد، ولي اين نقض به ساير مسائل كشيده نمي شود در حالي كه اگر همه مسائل به صورت يك منظومه متحد ملاحظه شوند، هر گاه نقض در يك مسئله وارد شود ساير مسائل هم مورد ترديد قرار مي گيرند. مثلاً اگر شما در فلسفه اثبات كنيد كه ضرورت علت و معلولي تمام نيست، بايد كل احكام فلسفي مورد ترديد قرار بگيرد و كاخ انديشه فلسفي فرو بريزد؛ به خاطر اينكه اين ترديد در مبناي فلسفه وارد شده است و طبيعتاً كل احكام فلسفي بايد تغيير كند. در نزاع بين متكلمين و حكما ، متكلمين اين اصل را مورد ترديد قرار دادند ولي ساير مسائل فلسفي را مورد ترديد قرار ندادند. اين امر ناشي از اين است كه مسائل فلسفي به صورت يك منظومه ملاحظه نشده يا اينكه يك فيلسوف وقتي مبتلا به يك اشكال در يكي از مسائل فلسفي مي شود از اظهار نظر در اين مسأله رفع يد مي كند يا اينكه نظر خود را نقض كرده و به تجديد نظر مي پردازد، ولي شما مي بينيد كه او ارتباطي بين مسأله و ساير مسائل ملاحظه نمي كند و اين امر در شرايطي است كه علم را به صورت منظومه نمي بيند. به تعبير ديگر او منطق و ابزاري كه بتواند رابطه بين يك مسأله را با مبنا و ساير مسائل ملاحظه كند و مجموعه را به يك مجموعه هماهنگ تبديل بكند در اختيار ندارد. اين نكته به فلسفه اختصاص ندارد؛ بلكه در ساير علوم نیز اينگونه است.

بنابراين اگر ما مدعي نظام فكري هستيم، معني نظام فكري اين خواهد بود كه مجموعه انديشه يك انسان به مثابه منظومه واحدي در بيايد كه از مبناي واحد برخوردار است؛ به طوري كه ترديد و تجديد نظر در هر مسأله به كل علم سرايت پيدا كند و آن را تبديل و جابجا كند و مورد ترديد و تغيير قرار مي دهد.

- منطق هماهنگ كننده؛ لازمه هماهنگي در علوم

اگر ما منطقي داشته باشيم كه با آن، نظام فكري منسجم را مورد مطالعه قرار دهيم، قاعدتاً اين منطق فكري به ما توانايي خواهد داد تا در صورت تجديد نظر در يك مسأله، نسبت اين تغيير انديشه را در كل منطق فكري مطالعه بكنيم. حال اگر به يك مرتبه اي رسيديم و توانستيم در علوم يك جامعه وحدت روش ايجاد كنيم به اين معنا كه كل اطلاعات يك جامعه را به صورت يك منظومه منسجم در بياوريم، ترديد در يك مسأله بايد بر كل آن منظومه اثر بگذارد؛ يعني در مرحله اي كه ابزار شما دقيق مي شود بايد قادر باشيد اين تغيير را مورد مطالعه و ملاحظه قراردهيد.

بنابراين اگر جامعه بتواند به يك نظام فكري منسجم دست پيدا كند و مجموعه فرهنگ اجتماعي به صورت نظام اطلاعات هماهنگ، رشد يابد و فرآوري اطلاعات در جامعه به سقفي برسد كه همه اطلاعات جامعه به سمت وحدت روش حركت كنند شما بايد بتوانيد بين ابعاد مختلف ادراكات اجتماعي ارتباط برقرار كنيد طوري كه آثار تغيير يا تحول در مبناي هر علم، در ساير علوم مورد مطالعه و دقت قرارگيرد.

5- تأثير و تأثر اطلاعات در نظام فكري، متناسب با منزلت آنها

پس در طراحي نظام فكري در يك فرد، بايد به سمتي حركت كنيم كه مجموعه تفكرات او به صورت اجزای يك نظام در بيايد طوري كه هر اطلاعي كه وارد دستگاه معرفتي او مي شود تأثيری خود آگاه و منطقي بر مجموعه فكري او بگذارد. وقتي يك مسأله بنيادي وارد حوزه انديشه يك انسان مي شود فرد بايد بتواند تأثير اين مسأله را در همه مجموعه و منظومه فكري خودش مورد مطالعه و دقت قرار دهد. در واقع آن چيزي كه اكنون در نظريه هاي فلسفه علم و معرفت شناسي مورد دقت قرار مي گيرد و به عنوان مباني اين نوع شناخت تحليل مي گردد، توجه به معرفت هاي انسان به صورت يك منظومه است.

در منظومه معرفتي، هر گاه يك معرفت جديد را وارد مي كنيد اين معرفت، خواه نا خواه بر ساير انديشه هاي شما تأثير مي گذارد و اگر شما يك منطق هماهنگ ساز داشته باشيد، بايد قادر باشيد تأثير اين معرفت را در منظومه معرفتي ملاحظه كنيد. در اين صورت اگر هماهنگ با منظومه فكري شما نيست يا بايد آن را پالايش كنيد يا منظومه فكري خودتان را تغيير دهيد و چنان چه با منظومه معرفتي هماهنگي دارد براي آن معرفت در منظومه فكري خود جا و مكان تعيين كنيد و نسبت بين اين عنصر جديد و مهمان تازه وارد را با كل فضاي انديشه و ذهن خودتان تبيين نماييد.

اين نكته در جامعه گسترده تر و دقيق تر است. شما وقتي با يك فرضيه وارد فضاي فرهنگي جامعه مي شويد لازم است تأثير اين فرضيه را بر كل منظومه فكري جامعه، مورد مطالعه و بررسي قرار دهيد. البته كاملاً روشن است، بر فرض كه ما منطق مطالعه اين منظومه را در اختيار داشته باشيم و بتوانيم منطقي توليد كنيم كه توسعه و تكامل نظام فكري را در عرصه انديشه فردي و عرصه فرهنگ اجتماعي محاسبه كند، معنايش اين نيست كه در اين منظومه فكري سهم و تأثير هر مسئله اي كه در جامعه پيدا مي شود با سهم تأثير مسائل ديگر برابر است. شما بايد مسائل را طبقه بندي كنيد؛ گاهي انديشه اي كه وارد فضاي جامعه مي شود انديشه اي بنيادي است، گاهي فكر تخصصي بوده و مربوط به يكي از حوزه هاي تخصص مي باشد و گاهي تبييني در يكي از بخشهاي فرهنگ عمومي جامعه وارد مي شود. طبيعي است نسبت تأثير اين ها در منظومه فكري جامعه يكسان نيست. به عنوان مثال، وقتي انديشه نسبيت پيدا مي شود و اين انديشه در فضاي فرهنگي جامعه مورد قبول واقع مي شود، در دوره هاي بعد از خودش بر همه علوم تخصصي تأثير مي گذارد. يا وقتي انديشه جديدي در حيطه كيهان شناسي مطرح مي شود، اين انديشه حتماً بر ساير علوم تأثير جدي مي گذارد و چنان چه شما در طبقه بندي علوم، به علوم پايه قائل باشيد و آن را به منزله اصول اعتقادی تفكرات اجتماعي بدانيد، در اين صورت اگر در علوم پايه مثل فلسفه فيزيك، فلسفه رياضي و فلسفه زيست تغيير جدي اتفاق افتاد بايد بتوانيد پيش بيني كنيد كه اين تغيير چه آثاري در كل منظومه فكري بشر دارد.

من فكر مي كنم مقصود ما از نظام فكري تا حدودي روشن شد. نظام فكري چه در فرد و چه در جامعه، منظومه هماهنگي از اطلاعات است كه اين منظومه گرچه به عرصه هاي مختلف مي پردازد و داراي تنوع و كثرت و گستردگي است، اما از ارتباط منسجم و هماهنگی برخوردار است طوري كه همه اجزای آن مكمل و مؤيد همديگر هستند نه اينكه متناقض و غير مرتبط با هم باشند. نظام فكري، نظامي است كه منظومه فكري فرد را شكل مي دهد و در جامعه فرهنگ اجتماعي را سامان مي بخشد. اگر شما فرهنگ را در جامعه واسطه سياست و اقتصاد بدانيد طبعاً در صورتي عملكرد و موضع گيري هاي عيني يك جامعه در ابعاد مختلف هماهنگ مي شود كه نظام فكري جامعه هماهنگ گردد. در فرد هم همين گونه است؛ يعني در صورتي موضع گيري هاي او هماهنگ مي شود كه منظومه فكري هماهنگي داشته باشد.

6- بيان سه رويكرد، نسبت به ارتباط معارف

 بنابراين ما مي توانيم بگوييم تفكرات فرد و جامعه را سه گونه می شود سامان دهي كرد:

ـ عدم ملاحظه ارتباط بين معارف

گاه به تفاوت بين انديشه ها توجّه نمي شود و فرد اصلاً به فكر اين نيست كه تفكرات خودش را سامان بدهد. در چنين حالتي ممكن است بين انديشه هاي انسان تناقض ايجاد شود و انديشه ها همديگر را نقض كنند. فرض كنيد كسي بخواهد وارد تفكر در منابع ديني بشود و استنباط ارائه بدهد بدون اينكه ابزار هماهنگ سازي استنباط هاي خودش را داشته باشد. اين انسان ممكن است در دهها مسأله فقهي به تناقض بر خورد كند و حرفي را كه در اين مسأله مي زند با نظريه اي كه در مسأله ديگر مي گويد تناقض داشته باشد.

- ملاحظه ارتباط «بخشي» بين معارف

گاهي اوقات ما به هماهنگي بخشي و جزئي انديشه ها مي پردازيم چنان چه الآن در فرهنگ متداول حوزه همين گونه است. در دوره هاي گذشته هم همين گونه بود؛ يعني هماهنگي علوم به صورت بخشي ملاحظه مي شد.

در حال حاضر وقتي يك فقيه فتوا مي دهد تلاش مي كند مجموعه فتواهايش هماهنگ باشد و اگر شما يك فتواي فقيه را نقض كنيد و آن را به مبناي فقيه برگردانيد ساير فتواهايش هم كه مستند به آن مبنا است تغيير خواهد كرد. شما اگر به فقيه بگوييد آيا امكان دارد فتوايي كه داده ايد با فتواهاي ديگر متعارض باشد مي گويد: نه. اگر بگوييد آيا آنها با مدارك متناقض اند؟ خواهد گفت: خير؛ بلكه خواهد گفت كه اگر شما يك تعارض بين فتواي من با يك روايت يا آيه اي ملاحظه كرديد، من مجبور خواهم بود از فتوا رفع يد كنم. بنابراين فقيه تلاش دارد نظرات خود را بر مبناي واحد هماهنگ كند، اما در عين حال اين هماهنگي، فرا گير و همه جانبه نيست. آيا الآن بين فقه و فلسفه هماهنگي وجود دارد؟ آيا اساساً توجه مي شود كه چه رابطه اي بين فقه و فلسفه وجود دارد و تعارض بين اين دو چگونه واقع مي شود؟ آيا مسائل فلسفه و مسائل فقه، درون يك منظومه هماهنگ تعريف مي شوند يا اصلاً اين دو، به منزله دو جزيره مستقل از هم هستند كه به مسائل متفاوتي مي پردازند؟ جواب اين سؤال منفي است. به نظر مي رسد اگر مسأله اي در فلسفه يا منطق مورد تغيير قرار گيرد تأثير آن بر حوزه فقه ملاحظه نمي شود. يعني منظومة معرفتي هماهنگ و منسجمي كه در آن، همه ابعاد به صورت ابعاد يك نظام واحد ملاحظه شوند، وجود ندارد، بلكه علوم جزيره هاي مستقل از هم هستند كه تنها به هماهنگي نسبي درون آنها فكر مي شود. البته بعضاً در درون خود آنها هم، اين هماهنگي مورد مطالعه قرار نگرفته است؛ يعني اين طور نيست که وقتي در يك مسأله اصولي تجديد نظر پديد آيد اين تجديد نظر را به مبناي آن موضوع و سپس به ساير مسائل علم اصول تسري دهند. چه بسا نظريه اي در يك مسأله علم اصول تغيير مي كند اما تأثير آن در ساير مسائل مورد مطالعه قرار نمي گيرد. حتي در فقه هم تا حدودي همين گونه است.

- ملاحظه ارتباط بُعدي بين معارف

اگر بتوانيم منطق و ابزاري ايجاد كنيم كه آن ابزار مجموعه علوم را به صورت يك منظومه مورد مطالعه قرار بدهد و تعامل بين آن ها را ببيند، در آن صورت، مي توانيم تأثير تغيير يك انديشة فلسفي بر ساير انديشه ها را در آن منظومة فكري، مورد مطالعه قرار دهيم.

به نظر مي رسد آن چيزي كه در دوره فرآوري اطلاعات به دنبال آن هستند اين است كه منظومه اطلاعات بشر را هماهنگ كنند. يعني منطقي بسازند كه بتواند اين منظومه را هماهنگ كند. همچنین ابزاري براي مديريت پژوهش و مطالعات اجتماعي ايجادكنند كه مجموعه تفكرات و پژوهش هاي بشري را هماهنگ نمايد. البته ميزان و نسبت آن، بحث ديگري است. نكته مهم اين است كه شما در صورتي مي توانيد توسعه هماهنگ و پايدار داشته باشيد و همه ابعاد يك جامعه را به صورت هماهنگ سرپرستي بكنيد كه داراي منظومه علوم هماهنگ باشيد؛ زيرا علومي كه به صورت مستقل از هم ديده مي شوند، وقتي در حوزه هاي مختلف تصرف مي كنند، قدرت ايجاد وحدت و هماهنگي را ندارند. وقتي شما همه ابعاد جامعه را مرتبط با هم مي بينید ـ طوري كه يك ضلع جامعه در ساير ابعاد جامعه اثرگذار است ـ در صورتي مي توانيد نسبت بين اين ها را مطالعه كنيد و جامعه را به هماهنگي برسانيد كه منظومه معرفتي جامعه را هماهنگ كرده باشيد.

7- هماهنگي در رفتار فردي و اجتماعي، لازمه نظام فكري منسجم

اگر اين مطلب اجمالاً پذيرفته شود و مفروض باشد كه انسان داراي نظام فكري بوده و جامعه داراي يك نظام منسجم انديشه و تجربه مي باشد و فرهنگ جامعه كه عبارت از فرهنگ عمومي، تخصصي و بنيادي است در حوزه هاي مختلف به صورت يك منظومه هماهنگ هستند و امكان هماهنگ سازي آنها همانند تفكرات يك انسان وجود دارد، آن گاه سؤال اين است كه اگر ما به چنين منظومه اي برسيم چه ثمري مي تواند داشته باشد؟ طبيعي است در ابتدا شما مي توانيد به وسيله نظام فكري منسجم ،مجموعه رفتار فرد را هماهنگ كنيد. طوري كه رفتار او دقيقاً مكمل ساير رفتارهايش بوده و مجموعه رفتارهايش از يك آهنگ واحد و تناسبات كمّي و كيفي كاملاً هماهنگ برخوردار باشد. مثلاً اگر در علم اخلاق، يك نظام پرورش اخلاقي تعريف كنيد، آن گاه مي توانيد مجموعة رفتارها و حالات فردي را كه در اين نظام، تربيت مي يابد به صورت هماهنگ پرورش دهيد. شما گاهي در پرورش يك انسان دستورهايي مي دهيد، ولي اين دستورها از نظر كمّي و كيفي هماهنگ نيستند. يك مجموعه دستور، مقابل خود قرار مي دهيد و مي گوييد: نماز بخوان، روزه بگير، فلان اذكار را بگو، نوافل را بخوان، قرآن هم بخوان، به ديگران هم كمك كن، به جامعه هم خدمت كن، در جهت پرورش نيروهاي انساني هم كوشا باش، در جهت توسعه قدرت اسلام هم تلاش كن، ولي يك مدل به او نمي دهيد كه بتواند آنها را در يك منظومه مطالعه كند و بگويد حالا من چگونه اين اطلاع و اين دستور را هماهنگ كنم. قدرت من كه نامتناهی نيست، چگونه بين اين ها نسبت برقراركنم كه اين قدرت به نحو بهينه خرج شود؟ شما وقتي نظام دستورات به فرد نمي دهيد او را به تشتت و تناقض مي كشيد و او وقتي مي خواهد نماز بخواند، نمي داند نمازي كه مي خواند به جاست يا خير؛ الآن بايد ذكر بگويد يا نماز بخواند، همين اندازه بايد نماز بخواند يا كمتر بخواند. نماز را كم كند و به ذكر بپردازد يا ذكر را كم كند وبه نماز بپردازد. هر دو را كم كند و در خدمت مؤمنين باشد يا به عكس، از كمك به آن هايي كه احتياج به كمك دارند كم كند و به ذكر و وردش بپردازد. آيا دنبال تحصيل علم برود؟ به چه اندازه بايد تحصيل علم كند؟ به چه ميزان دنبال تأمين معيشت خود برود؟ شما وقتي مدل براي كارهاي او نمي دهيد طبيعي است كه فرد به تناقض و تشتت كشيده مي شود.

شما بايد بتوانيد منظومه اي طراحي كنيد كه اين منظومه، مجموعه حالات روحي و رفتارهاي انسان را در يك مدل در بر بگيرد و بين آن ها نسبت رياضي برقرار كند. مثل نسخه اي كه يك پزشك مي نويسد و دقيقاً مي گويد اين داروهاي شيميايي را به اين نسبت و به اين ترتيب مصرف كنيد؛ يعني هم تناسبات كيفي و هم تناسبات كمّي آن را مطالعه مي كند. طبيعي است اگر شما چنين مدلي داشته باشيد، اين مدل موجب هماهنگي در رفتار خواهد شد و از تشتت در رفتار و از هدر رفتن نيروهاي انسان جلوگيري خواهد كرد. به همين صورت اگر شما بتوانيد بين اخلاق و فلسفه و فقه و نيز ساير علومي كه رفتار يك فرد را تحت تأثير قرار مي دهند هماهنگي ايجاد كنيد، طبيعتاً رفتار يك فرد، از انسجام كامل برخوردار خواهد شد. همچنين اگر بين معارف ديني و علوم تجربي كه تأثيرگذار در رفتار فرد است تعامل و هماهنگي ايجاد كنيد، ميزان هماهنگي رفتار فرد افزايش خواهد يافت. در جامعه نیز همين گونه است. اگر شما در ابعاد مختلف جامعه هماهنگي ايجاد كنيد، رفتار اجتماعي به سمت هماهنگي و به سمت استفاده وبهره وري بهينه حركت مي كند.

- وجود دو دستگاه مديريت الهي و الحادي در هماهنگي رفتار جامعه جهاني

هماهنگي و هماهنگ سازي ابعاد جامعه بر محور نظام ولايت محقق مي شود كه يا توسط نظام ولايت حق است يا نظام ولايت باطل و شق سومي وجود ندارد؛ يعني مديريتی كه مي خواهد رفتار جامعه را هماهنگ كند يا مديريتِ مادي ويا مديريتِ الهي است. به عبارت ديگر اين هماهنگ سازي، يا بر محور عبوديت و در جهت توسعه قرب است و يا بر محور توسعه لذت جويي و ابتهاج مادي و لذا در دنياي امروز- كه دنبال ايجاد وحدت روش در مديريت و نظم نوين جهاني هستند و مي خواهند در مقياس جهاني، جامعه جهاني را هماهنگ كنند- در اين هماهنگ سازي دين را مبنا قرار نمي دهند، بلكه دين را تابع مديريت خودشان قرار مي دهند و در دستگاه خود براي دين، جايگاه تعريف مي كنند.

شما اگر بخواهيد در جامعه جهاني و حتي در يك جامعه ملي، در قالب توسعه همه جانبه، انسجام و هماهنگي پديد آوريد، نمي توانيد از دو مبنا حركت كنيد و دو هدف را تعقيب نماييد، بلكه يك هدف و يك مبنا بايد تعقيب شود؛ زيرا مديريت اجتماعي، يا مديريتي است كه در پي توسعه عبوديت است و مي خواهد همه شؤون جامعه را بر محور بندگي خدا رشد دهد و يا دنبال توسعه ابتهاج مادي است و مي خواهد جامعه را حول محور لذت جويي بيشتر و كامجويي بيشتر از دنيا منسجم وهماهنگ كند.

به بيان ديگر دستگاه مديريتي جامعه يا دنبال اين است كه هماهنگي ابعاد وجودي جامعه را بر محور خداپرستي به حدي برساند كه مصداق «حتي تكونَ اعمالي و اورادي كلُّها وِرداً واحداً و حالي في خدمتك سرمداً» باشد، يا دنبال اين است كه جامعه اي بسازد كه افراد در آن هر چه بيشتر به توسعه لذت جويي بينديشند و براي توسعه لذت جويي و كامجويي مادي تلاش كنند و سعي كنند مجموعه توانايي هاي خودشان را به نحو هماهنگ و منسجم و با يك مدل بهره وري بهينه براي توسعه لذت و ابتهاج دنيوي به كار گيرند. بنابراين دو مبناي مديريت و دو دستگاه مديريتي وجود دارد.

- وجود دو نظام فكري الهي و الحادي، لازمه دو دستگاه مديريتي الهي و الحادي

 اگر جامعه اي دنبال ايجاد يك توسعه عيني است و مي خواهد بر مبناي دين اداره شود و در آن جامعه، ولايت ديني و سرپرستي دين، حضور پيدا كند و به خصوص مي خواهد اين حضور، حداكثري باشد و همه ابعاد و زواياي جامعه ديني شوند ناچار است يك فرهنگ واحد، منسجم و هماهنگ بر محور بندگي خداي متعال ايجاد كند كه در اين منظومه معرفتي ضرورتاً معارف قدسي و وحياني در نقطه كانوني منظومه معرفتي جامعه قرار مي گيرد؛ يعني اگرچه تجارب، انديشه ها و مكاشفات روحي بشر، فعال هستند و در توليد علم تلاش مي كنند، ولي هماهنگي مجموعه اطلاعات، بايد بر محور معرفت ديني شكل بگيرد و منظومه معرفت ديني، نقطه كانوني فرهنگ اجتماعي باشد. چنان چه اگر يك فرد بخواهد نظام فكري اش بر محور دين هماهنگ گردد بايد معرفت ديني، نقطه كانوني نظام فكري او قرار گيرد. در جامعه نيز معرفت ديني بايد نقطه كانوني نظام معرفتي قرار بگيرد؛ چرا كه اگر معرفت ديني به حاشيه رانده شود حتماً ساير معرفتها محور قرار گرفته و تحليل از معرفت ديني به نفع ساير علوم منحل خواهد شد.

به عبارت ديگر شما يا رشد اطلاعات را بر محور بندگي خدا شكل مي دهيد يا به عكس. اگر رشد اطلاعات بر محور بندگي خدا صورت گیرد معارف وحي و آموزه هاي قدسي، محور منظومه معرفتي قرار مي گيرند و ساير ابعاد معرفتي، گرچه به سمت وحدت روش حركت مي كنند، ولي بر محور معرفتهاي ديني هماهنگ مي شوند. و اگر معرفت ديني، در حاشيه رفت و سهم تأثيرش محدود گشت، معنايش اين است كه در منظومه سازي، مقوله ديگري مبنا قرار گرفته است كه در آن تحليل از معرفت هاي ديني به نفع معرفتهاي حسي تغيير مي كند. به تعبير ديگر در چنين جامعه اي، دستگاه مديريت مادي به سمت توسعه نياز و ارضای مادي حركت مي كند و علوم را هماهنگ مي نمايد و با منظومه معرفتي خود به تحليل دين مي پردازد.

8- آسيب شناسي نظام فكري دوره اصلاحات در جوامع اصلاحي

اين امر همان چيزي است كه در دوره « اصلاحات» در كشور ما و در بسياري از كشورهاي اسلامي كه به سمت اصلاحات حركت كردند، توسط روشنفكري ديني پي گيري شده است. از اين منظر اصلاحات يعني هماهنگ سازي معرفت ديني با علوم مدرن. به زبان ديگر اصلاحات يعني ايجاد تحول بر محور مدرن سازي و تغيير معرفت ديني به نحوي كه با مدرن سازي هماهنگ شود و در اين راه اگر معرفت ديني و منظومه معرفتي جامعه هماهنگ نيست، بايد هماهنگ سازي اتفاق بيفتد.

اين رويكرد نسبت به دينداري و معرفت ديني غير از آن رويكرد در آغاز رنسانس است. رويكردي كه در آغاز رنسانس وجود داشت اين بود كه مي گفتند حوزه علم و دين را از هم جدا كنيد. بعد از شكل گيري انديشه نسبيت و توجه به توسعه همه جانبه و ايجاد توسعه در ابعاد مختلف جامعه و ملاحظه توسعه به صورت «بُعدي» نه «بخشي»، ديگر اين گونه نيست كه بگويند حوزه دين را از حوزه معيشت جدا كنيد، بلكه مي گويند بايد دينداري و معيشت هماهنگ شوند، نه اينكه تفكيك بشوند. در صورتي هماهنگي بين دينداري و معيشت انسان برقرار مي شود كه معرفت ها هماهنگ شوند. براين اساس شما بايد منظومه معرفتي جامعه را هماهنگ كنيد. اما آنها در اين بالانس كردن و هماهنگ كردن، مي گويند معرفت هاي نظري بشر و فلسفه حسي را مبنا قرار دهيد و معرفت ديني را بر محور آن آرايش دهيد. طبيعي است در چنين جامعه اي، تحولات فرهنگي به سمتي مي رود كه توسعه نياز و ارضای مادي، مبدأ پيدايش علوم حسي می شود و علوم حسي بر معرفت ديني تأثيرمی گذارد و نظام فكري و فرهنگي جامعه، بر محور توسعه اخلاق مادي شكل می گيرد.

- رفع آسيب اصلاحات با محور قرارگرفتن توسعه بندگي در ايجاد منظومه معرفتي

اگر شما اين هماهنگ سازي را بر محور توسعه بندگي ايجاد كرديد منظومه معرفت ديني، محور تفكرات اجتماعي گشته و همه علوم تحت تأثير آن قرار مي گيرند. البته معناي اين حرف، نقلي شدن و توقيفي شدن علوم نيست. هماهنگ سازي منظومه معرفتي بشر بر محور تعبد به مفاهيم قدسي و وحي يك مسأله است و توقيفي كردن كار تجربه و عقلانيت بشر و محدود كردن همه علوم به علوم نقلي، سخن ديگري است. ادعاي ما به معني بازگشت به ما قبل رنسانس و ماقبل صنعت و به مفهوم بازگشت به سمت بساطت اجتماعي نيست، بلكه معنايش هماهنگ سازي اطلاعات جامعه و ايجاد تكامل در فرهنگ آن بر پايه تكامل معرفت ديني است. تكامل معرفت ديني، بايد به حدي برسد كه معرفت ديني، قدرت رهبري منظومه معرفتي بشر را پيدا كند و سپس منظومه معرفتي بشر در هماهنگي با معرفت ديني بشر تكامل يابد.

- تحقق منظومه معرفتي بر محور وحي، غايت نهايي نهضت نرم افزاري

ادعاي ما، همين است و به نظر ما نهضت نرم افزاري هم حتماً بايد به اين سو گام بردارد. اگر بخواهيم در نهضت نرم افزاري، موفق باشيم ناچاريم كه نهضت نرم افزاري را به سمت ايجاد وحدت روش در پژوهشهاي اجتماعي حركت دهيم و اين وحدت روش بايد به گونه اي باشدكه منظومه معرفتي جامعه اعم از معرفت ديني و غير ديني آن، هماهنگ گردد و اين هماهنگي بر محور معرفت ديني اتفاق بيفتد و اينكه آيا وقوع چنين چيزي ممكن است و اساساً چه مراحلي را لازم دارد، بحث ديگري است. البته بسياري از اين مطالب مطرح شده، فقط افق گشايي و طرح صورت مسئله ها بود بدون اينكه استدلال كنيم آيا اين ادعاها تمام است يا ناتمام که اثبات اين مدعاها به لطف خداوند در فرصتهاي ديگر به انجام خواهد رسيد.