نسخه آزمایشی
سه شنبه, 23 مرداد 1397 - Tue, 14 Aug 2018

سلسله جلسات تبیین و توضیح نظام فکری در منطق توحید / جلسه چهارم؛ مراحل دستيابي به نظام فکري

متن زیر جلسه چهارم سخنرانی جناب حجت الاسلام و المسلمین میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم است که به تاریخ 31 اردیبهشت 83 در میان جمعی از طلاب و علاقه مندان در باب «نظام فكري و نهضت نرم افزاري» ارائه شده است. ایشان در این جلسات به كلياتي در باره مقوله نظام فكري و نحوه مهندسي آن پرداخته، سپس به نقش نظام فكري در نهضت نرم افزاري اشاره می کنند. ایشان در این جلسه اشاره می کنند که برای رسیدن به این نظام فکری با توسعه و مقیاس و ویژگی ها باید به علوم امروزه و فضای تحقیقات و مرزهای علم امروز بسنده نکنیم و در بستری دیگر فضای تحقیقات را توسعه داده و البته در دوره گذار علم امروز را در علم دینی منحل کنیم.

مقدمه

آنچه تا كنون بيان شد عبارت بود از بيان مفهوم نظام فكري و اين كه نظام فكري عبارت است از منظومه هماهنگ اطلاعاتي كه واسطه بين ايمان و عمل در فرد يا حائل ميان سياست و اقتصاد در جامعه است كه رفتار فرد يا جامعه را هماهنگ مي كند. طبيعتاً ضرورت چنين نظامي به لزوم هماهنگ سازي رفتار فرد يا جامعه بر محور واحد بازگشت مي كند؛ چرا كه هماهنگي عملكردها بدون نظام منسجم فكري و اطلاعاتي ممكن نيست. بر همين مبنا اشاره كرديم كه موضوعات مختلف فكري و فرهنگي در جامعه ـ كه معارف مربوط به وحي و عقل و حس بشر و نيز معارف شهودي هستندـ چگونه بر مبناي واحدي هماهنگ مي شوند و نظام واحد پيدا مي كنند.

گاهي ممكن است آن معارف بر مبناي كشف و اكتشاف هماهنگ شوند كه در اين صورت كافي است كه منطق اكتشاف به صورت «بخشي» در هر حوزه اي پي ريزي گردد؛ يعني وقتي در حوزه حس يا عقل به واقع رسيديم و آن را كشف كرديم به خاطر عدم تناقض و تعارض در واقع به طور طبيعي بين اطلاعات ما تعامل و هماهنگي اتفاق مي افتد ولي اگر به منطق اكتشاف تكيه نكرده و بر مبناي كشف سير نكرديم طبيعي است كه اين ادراكات را ـ چه در حوزه ادراك فردي و چه در حوزه فرهنگ اجتماعي ـ بايد با ابزار ديگري هماهنگ كنيم. بنابراين به منطق جامعي نياز است كه بتواند همه اطلاعات فرد و جامعه را هماهنگ كند.

 همچنين اشاره شد كه اگر در معرفت شناسي به اين نكته برسيم كه معرفت و شناخت، عملي است كه از انسان صادر مي شود و يك فرآيند پيچيده معرفتي است كه اراده انسان در آن حضور دارد در اين صورت بايد منطق حقانيت و منطق عبادت بر مقوله فرهنگ در عرصه هاي مختلف حاكم گردد تا به نظام فرهنگي منسجم دست يابيم. به عبارت ديگر چنانچه نگاه ما، در حوزه معرفت شناسي تغيير كند شيوه هماهنگ سازي معرفت هاي فرد و جامعه بر اساس آن مباني متفاوت خواهد شد. هم چنين گفته شد كه اگر مجموعه اطلاعات جامعه ديني هماهنگ شود، منظومه رفتار او نيز قابليت استناد به دين را دارد و اساساً شما اگر بخواهيد زيست ديني در جامعه برقرار شود و حيات ديني در آن جاري باشد، بدون اين كه در معرفت هاي جامعه و نظام فكري و نظام اطلاعات اجتماعي، هماهنگي ايجاد كنيد و اين هماهنگي بر محور وحي اتفاق بيفتد، چنين امري ممكن نيست. نكته ديگر هم به عنوان جمع بندي مباحث گذشته اين است كه اگر بخواهيم همه موضع گيري هاي جامعه بر محور دين هماهنگ شود بايد نظام فكري جامعه و نظام اطلاعات اجتماعي بر محور معرفت هاي ديني و بر پايه وحي هماهنگ شود. بنابراين مبناي هماهنگ سازي حوزه هاي انديشه، منطق عمل و منطق عبادت و منطقي است كه رفتار يك جامعه را در عرصه توليد فرهنگ بر محور حق انسجام مي بخشد كه اين هماهنگي طبيعتاً بايد در عرصه هاي گوناگون فرهنگ اتفاق بيفتد؛ از عميق ترين لايه هاي فرهنگي جامعه كه مفاهيم و فرهنگ بنيادي جامعه است تا فرهنگ تخصصي جامعه كه فرهنگ علوم تخصصي است و سپس فرهنگ عمومي جامعه كه فرهنگ و فرهنگ متعارف در زندگي عمومي مي باشد. حال چگونه مي شود اين هماهنگي را ايجاد كرد و نتايج اين هماهنگي چيست؟ اگر نظام فكري اجتماعي پديد آيد آن جامعه به ساختار منسجم سياسي، فرهنگي و اقتصادي ـ كه همان ساختار مبدأ نظام توازن اجتماعي است ـ راه پيدا مي كند. يعني موازنه و عدالت اجتماعي در حوزه اقتصاد، فرهنگ و سياست تابع ساختار اجتماعي است و اين ساختار اجتماعي تابع نظام مفاهيم و نظام اطلاعات و به تعبير ديگر تابع نظام فكري در جامعه است.

نظام فكري جامعه منظومه اي است كه ساختار سياسي و فرهنگي و اقتصادي جامعه را پي ريزي مي كند و نظام موازنه را ـ چه در مقياس توسعه، چه در مقياس ساختارهاي كلان و چه در مقياس ساختارهاي خرد جامعه و حتي در مقياس بهره وري هاي خردـ شكل مي دهد. اگر جامعه، نظام فكري واحد و منسجمي داشته باشد طبيعي است كه نظام توازن سياسي و اقتصادي و فرهنگي در جامعه هماهنگ خواهد شد.

1- ضرورت نظام فكري لازمه توسعه همه جانبه جامعه در اين مقطع از تاريخ

حال بايد ديدنظام فكري در چه مرحله اي از مراحل تاريخ ضرورت پيدا مي كند؟ به عبارت ديگر در دوره هاي گذشته، جوامع در عرصه هاي مختلف داراي فكر بوده اند و به نحوي بين اين انديشه ها تعامل بوده و رفتار اجتماعي نيز هماهنگ مي شده است. اما سؤال اين است كه چه ضرورتي دارد و اصولاً در چه مرحله اي اين ضرورت ايجاد مي شود كه ما بايد همه اطلاعات جامعه را حول يك محور هماهنگ كنيم. آيا اين امر در گذشته ها بوده است؟ البته اين را اشاره كرده بوديم كه ضرورت ايجاد وحدت رويه در علوم و هماهنگ سازي منظومه اطلاعاتي جامعه از آن جايي شروع مي شود كه شما به دنبال توسعه هماهنگ هستيد و مي خواهيد همه شؤون جامعه را به نحو هماهنگ، حول يك محور تغيير دهيد و در آن توسعه ايجاد كنيد. به تعبير بهتر اگر بدنبال ايجاد تكامل اجتماعي بر محور واحد باشيم و بخواهيم همه چهره هاي جامعه را بر يك مبنا و در يك محور تكامل ببخشيم به نظام فكري و نظام هماهنگ اطلاعات اجتماعي نيازمنديم و الا اگر تدبير امور جامعه به صورت «بخشي» انجام گيرد و ارتباط بخش هاي مختلف و تعامل بين آنها به صورت منطقي ملاحظه نشود هيچ ضرورتي ندارد كه اطلاعات در اين بخش ها به صورت يك منظومه هماهنگ مورد دقت و توجه قرار گيرند.

از آن جايي كه شما تعامل بين عرصه هاي مختلف اجتماعي را مورد دقت قرار مي دهيد و به دنبال اين هستيد كه اين عرصه ها را به صورت هماهنگ و متوازن پيش ببريد؛ يعني از آنجا كه اجزاء و ساحت هاي مختلف جامعه را به صورت امور از هم منفصل و جدا نمي بينيد، بلكه به صورت ابعاد يك واقعيت ملاحظه مي كنيد و ارتباط بين اين ابعاد و حضور آنها را در هم ديگر مد نظر قرار مي دهيد، در اين صورت براي هماهنگ سازي اطلاعات در اين سطح، طراحي نظام فكري و اطلاعاتي ضروري مي شود. بنابراين ممكن است گفته شود ما، در دوره هاي گذشته در زندگي بشر به چنين نظام فكري در اين مقياس نيازمند نبوديم كه بتواند همه اطلاعات جامعه را در فضاهاي مختلف به صورت يك نظام منسجم در بياورد و رابطه بين اين ها را به شكل منطقي برقرار كند. گرچه تعامل غير منطقي، تعامل غير قابل محاسبه و تعاملي كه تحت كنترل نبوده است، بين عرصه هاي مختلف معرفتي جامعه واقع مي شود يعني علوم طبيعي جامعه دين دار تحت تأثير معرفت هاي ديني و حتي تحت تأثير ايمان آن جامعه قرار مي گيرد.

رديابي علوم در دوره تمدن اسلامي يا به تعبير بهتر در دوره تمدن مسلمين، نشان مي دهدكه توسعه علوم و گسترشي كه در آنها پيدا شده تحت تأثير فرهنگ اسلامي بوده و علوم عقلي و علوم تجربي تحت تأثير اسلام قرار گرفته اند. فلسفه در دوره اسلامي متأثر از فرهنگ اسلامي بوده چنان چه علومي مثل علوم زيست هم تحت تأثير فرهنگ اسلام قرار گرفته است. بنابراين، بين عرصه هاي مختلف معرفتي در يك جامعه، تعامل غير منطقي واقع مي شود، اما تعامل منطقي و قابل محاسبه و كنترل - به نحوي كه بتوان اين مجموعه معرفتي را بر پايه آن مبناي واحد هماهنگ كرد - در دوره اي ضروري مي شود كه ما رابطه بين ابعاد مختلف جامعه را بفهميم و بخواهيم تأثيرات متقابل سياست و فرهنگ و اقتصاد را مورد مطالعه قرار دهيم. به بيان ديگر ما وقتي مي توانيم نسبت و تعامل بين عرصه هاي مختلف و تأثير حوزه هاي گوناگون جامعه بر يك ديگر را محاسبه كنيم كه نظام اطلاعاتي و فكري طراحي كرده باشيم و الا در دوره اي كه به تقومي بودن اضلاع جامعه پي نبرده ايم، به هماهنگ سازي همه جانبه اطلاعات احتياج نيست و ضرورت آن هم درك نمي شود و هيچ وقت، جامعه به دنبال چنين غايتي حركت نمي كند. لذا به نظر مي آيد حركت به سمت ايجاد وحدت رويه در علم و فرآوري اطلاعات جامعه صرفاً در دوره هاي اخير مورد توجه دنياي غرب قرار گرفته است؛ چرا كه آنها به دنبال ايجاد هماهنگي همه جانبه در جامعه هستند و طرح توسعه جامع را پي جويي مي كنند؛ به خصوص در دو دهه اخير كه به دنبال نظام واحد و هماهنگ جهاني هستند و قصد دارند همه ابعاد مختلف جامعه جهاني را به صورت هماهنگ مديريت كنند. طبيعتاً در اين شرايط به هماهنگ سازي اطلاعات اجتماعي نياز پيدا شده و برنامه ريزي براي ايجاد يك شبكه جهاني اطلاع نيز در همين دوره اتفاق افتاده است. بنابراين در دوره هاي گذشته ـ در آن حد از مديريت و برنامه ريزي اجتماعي ـ چنين امري ضروري نبوده است.

نظام فكري ضرورت دوره ماست، لذا در همين دوره است كه مي توانيم مدعي شويم نظام اطلاعات در دنياي معاصر داراي يك منظومه هماهنگ است كه از مبناي واحدي سرچشمه مي گيرد؛ غايت و هدف واحدي را پي جويي و تعقيب مي كند. در دوره هاي گذشته نمي توان چنين چيزي را به منظومه معرفتي بشر نسبت داد و گفت منظومه معرفتي بشر در دوره هاي گذشته بر مبناي واحد هماهنگ مي شده است. گر چه اولاً هماهنگي هاي «بخشي» وجود داشته و ثانياً تعامل غير منطقي، غير قاعده مند و محاسبه نشده بين عرصه هاي مختلف فرهنگ هم اتفاق مي افتاده است. لذا اگر علوم جامعه اي كه تحت تأثير فرهنگ ديني بوده، رشد كند، از علومي كه در جوامع غير ديني پديد مي آيند متفاوت و متمايز مي گردد. البته اين امر به معني تعامل منطقي، هماهنگ و سنجيده شده نيست، بلكه تعامل محاسبه شده از آنجايي ضروري مي شود كه ما مي خواهيم ابعاد مختلف جامعه را به صورت مجموعه واحد هماهنگ كنيم كه در اين فرض بايد نظام اطلاعات اجتماعي ـ كه ناظر به عرصه هاي مختلف است ـ بر مبناي واحد هماهنگ شود.

- ايجاد احساس نياز به نظام فكري واحد بر محور وحي پس از انقلاب اسلامي

به همين دليل است كه زيست ديني در دوره هاي گذشته به چنين هماهنگي نيازمند نبوده است؛ يعني اگر ما مي خواستيم در جامعه ديني خود، زندگي ديني داشته باشيم ضرورت ايجاد نظام فكري واحد بر مبناي دين را احساس نمي كرديم ولي در دنياي معاصر چنانچه ما بخواهيم جامعه اي داشته باشيم كه حيات اجتماعي آن بر مبناي دين باشد، به ناچار بايد نظام اطلاعات هماهنگ بر محور معرفت هاي ديني و بر محور وحي پي ريزي كنيم و بدون يك نظام منسجم، هماهنگ سازي جامعه ديني مقدور و ميسور نخواهد بود. از اين رو به نظر مي آيد كه ضرورت ايجاد نظام واحد فكري بر محور وحي مربوط به بعد از انقلاب اسلامي است؛ يعني چنين ضرورتي در دوره معاصر پيدا مي شود؛ به معناي اين نيست كه در دوره هاي گذشته، ديني زندگي كردن ممكن يا مقدور نبوده است، زيرا آن مرحله از هماهنگ سازي و آن مرحله از ايجاد وحدت رويه در جامعه ها براي ديني زندگي كردن به چنين منظومه واحدي نياز نداشته، بلكه جامعه به همان شكل «هماهنگ سازي بخشي»، اداره مي شده و نظام منسجم معرفتي در آن مرحله از زندگي اجتماعي حتي براي يك جامعه ديني ضرورت نداشته است.

- عدم جريان دين در تمامي علوم و معارف بشري قبل از رنسانس

در دوره گذشته قبل از رنسانس و پيش از اين كه مسير علم تغيير كند و وارد عرصه هاي جديد شود، مجموعه علوم و حتي فن آوري هايي كه وجود داشته و زندگي ساده اي را شكل مي داده است همه جوامع بشري از زندگي هم گون و هم سطحي داشته اند. صاحبان اين نظريه معتقدند در آن دوران همه علوم و روش هاي زندگي مادي انسان از سرچشمه وحي ناشي مي شده و از دين بوده است. به همين دليل با معارف وحياني موافق بوده و اصولاً جز از يك سرچشمه ناشي نمي شده است. اين ها معتقدند كه سرآغاز تمدن با انبياء الهي بوده و تمدن مادي هم محصول انبياء الهي و تعاليم آسماني است؛ يعني اولين انساني كه روي زمين زندگي مي كرده نبي و پيامبر خدا بوده كه هم مناسك و آئين بندگي خدا را و هم روش زيست در اين دنيا و به سامان رساندن زندگي اين دنيايي را از طريق وحي تلقي كرده و در اختيار بشر قرار داده است. دراين مسير معيشت بشر بر اساس آموزه هاي قدسي و وحياني شكل گرفته و ميزان نياز انسان به فرهنگ معيشت هم از طريق وحي تأمين شده است. بر همين مبنا معتقدند مجموعه دانش هاي بشر براي تأمين معاش و زيست خود تا دوره قبل از رنسانس تحت تأثير هدايت و تعليم انبياء الهي بوده وعمدتاً چون از يك منبع (وحي) ناشي مي شده، پس به طور قهري هماهنگ بوده است. يعني بين منظومه معرفتي جامعه كه ديني زندگي مي كرده هماهنگي طبيعي وجود داشته است، زيرا هم مناسك بندگي و پرستش خداي متعال را از طريق وحي تلقي مي كرده و هم شيوه زندگي و معاش و معيشت خود را از آموزه هاي وحي مي گرفته است. بر اساس اين نگاه در قبل از دوره رنسانس به طور قهري هماهنگي نسبتاً تامي بين عرصه هاي مختلف معرفتي وجود داشته است.

البته به طور اجمال به نظر مي آيد ضعف هايي جدي در اين تفكر وجود دارد. يكي از اين ضعفها اين است كه ما قبول مي كنيم كه بخشي از زندگي اين دنيايي و آداب و مناسك معيشت بشر و به تعبيري يكي از پايه هاي تمدن بشري، وحي بوده است، ولي اين مدعا به معناي اين نيست كه تمام آنچه تا قبل از رنسانس وجود داشته ناشي از آموزه هاي وحياني بوده است، بلكه خط تعارض بين انبياء و فراعنه و خط تعارض بين ايمان و كفر، خطي تاريخي است كه از سرآغاز تاريخ بشري وجود داشته است، لذا دو خط تمدني را در طول تاريخ پديد آورده است. اگر اين دو خط را پي جويي كنيم مي بينيم كه گر چه بر حوزه هاي همديگر تأثير مي گذاشتند، اما كاملاً دو خط متفاوت و متمايز بوده اند. بنابراين نمي توانيم بگوييم همه آنچه قبل از رنسانس وجود داشته ناشي از آموزه هاي وحي است و از اين منظر بگوييم آنچه در عرصه معيشت بشري حضور داشته با اديان الهي و آسماني هماهنگ بوده است. اين نظريه عرصه هاي ديگري هم دارد، ولي به طور اجمال آنچه در دوره هاي قبل از دوره معاصر ـ كه بشر به اين نكته پي برده كه مي تواند همه عرصه هاي زندگي خود را بر اساس مبنا و هدف واحد هماهنگ كند تا بتواند همه عرصه هاي زندگي خودش را بهينه كند ـ چنين هماهنگ سازي اصلاً موضوع فعل جامعه نبوده و طبيعتاً تحقق نظام فكري و ايجاد شبكه اطلاعات هماهنگ درجامعه، ضروري نبوده است. در اين دوره كه چنين هماهنگ سازي منظور نظر است به طور طبيعي شبكه اطلاعات هماهنگ هم ضروري مي شود و در همين مرحله است كه بعد از انقلاب اسلامي، نظر به اين كه ضرورت برنامه ريزي بر مبناي دين در عرصه جامعه مطرح شده، شبكه هماهنگ معرفتي بر مبناي دين در راستاي اداره ديني جامعه ضرورت پيدا مي كند؛ يعني اگر ما بخواهيم در دوره معاصر- كه بشر به دنبال ايجاد يك نظام واحد جهاني بر مبناي واحد است - وارد تعامل با چنين نظامي شويم و در چنين فضايي تمدن ديني ايجاد كنيم، حتماً و قهراً بايد هماهنگ سازي جامعه بر محور دين را به همه عرصه هاي جامعه تسري دهيم. به تعبير ديگر شبكه اطلاعات اجتماعي برمبناي تعاليم اسلام ضروري مي شود و الّا تا قبل از اين مرحله، چنين امري ضرورت نداشته و ديني زندگي كردن هم متوقف بر تشكيل چنين شبكه هماهنگي نبوده است. شما اگر چنين هماهنگ سازي اي را در مقياس جهاني يا حتي در مقياس يك جامعه تعقيب نكنيد به شبكه اطلاعات هماهنگ هم نياز نخواهد بود. بنابراين ضرورت نظام فكري و شبكه اطلاعات ـ به اين معنا ـ بعد از انقلاب اسلامي رخ داده است و براي ما كه مي خواهيم زندگي خود را بر مبناي دين تأمين و تنظيم كنيم، چنين شبكه اي بر محور دين ضروري شده است.

2- روش استفاده از نظام اطلاعات جوامع توسعه يافته / عدم امكان استفاده دائمي از آن

اگر ضرورت نظام فكري و شبكه اطلاعات را بپذيريم، طبيعي است كه راه دست يابي به اين شبكه منسجم اطلاعات، تقليد كردن و الگو برداشتن نيست؛ زيرا همان طور كه بيان شد، در دستگاه هاي متفاوت، نظام اطلاعات اجتماعي ـ هم طبقه بندي آنها و هم موضوعات آنها و هم نحوه تعامل و ايجاد ارتباط و التزام بين آنها ـ متفاوت مي باشد. اگر دو منظومه و دو شبكه اطلاعات بر دو محور را ترسيم كنيد طبيعي است كه امكان الگو برداري نيست.

بنابراين براي دست يابي به نظام فكري واحد و شبكه اطلاعات در جامعه ديني، جهت ايجاد تمدن اسلامي، روشن است كه اين امكان وجود ندارد كه مبناي كار فرهنگي جامعه را بهره برداري از نظام اطلاعات جبهه مقابل قرار دهيم، مگر اين كه مباحث گذشته را تلقي به قبول نكرده باشيم. حال چنانچه بپذيريم مي شود درجامعه، شبكه فكري و نظام اطلاعاتي ايجاد كرد كه در صورت تفاوت مباني اين نظام ها، منظومه آنها نيز متفاوت مي شود، طبيعي است كه در دست يابي به نظام اطلاعات و شبكه اطلاعات اجتماعي براي ايجاد يك تمدن ديني نمي توانيم الگو برداري از توسعه تحقيقات در غرب را تجويزكنيم و همان توسعه تحقيقات را ـ كه در جبهه مقابل انجام مي گيرد ـ به كار بگيريم، بلكه بايد شبكه جديدي از اطلاعات را طراحي كنيم كه در اين شبكه اطلاعات، ايمان و به تبع آن، معرفت ديني محور شبكه اطلاعات اجتماعي قرارگيرد.

- امكان استفاده كوتاه مدت و مشروط از علوم مدرن (با گزينش روشمند و انحلال آن در نظام اطلاعات مطلوب)

ممكن است شما در بعضي از مراحل دست يابي به چنين نظام منسجم اطلاعاتي از برخي بخش هاي شبكه اطلاعات مقابل استفاده كرده و آن را در منظومه اطلاعات خود منحل كنيد، ولي حتماً بايد براي اين كار برنامه ريزي، منطق و روشي داشته باشيد كه ميزان و شكل و مرحله بهره برداري از اطلاعات موجود را براي شما ترسيم كند. اين طور نيست كه به طور كلي بگوييم مي شود از منظومه اطلاعات مقابل استفاده كرد و آن را در دستگاه خودمان به كار بگيريم. البته به عنوان يك اصل، به نحو اجمال مي شود در ايجاد منظومه فكري براي اداره ديني جامعه، از اطلاعاتي كه بشر تا كنون توليد كرده استفاده كرد، ولي براي اين كه چنين اتفاقي بيفتد شما بايد جايگاه اطلاعات موجود را در منظومه اطلاعاتي خودتان تعريف كنيد. بدون ترديد شما نمي توانيد كل آن منظومه اطلاعات را به كار بگيريد؛ چرا كه منظومه اطلاعاتي كه در دنياي مدرن توليد شده، منظومه اي است كه متناسب با مبنا و هدف خاصي بوده و چون شما به دنبال مبنا و مقصد ديگري هستيد نمي توانيد آن منظومه را به كار بگيريد، ولي ممكن است از عناصر آن در بعضي از مراحل استفاده كنيد. البته برنامه شما اين نيست كه هميشه مصرف كننده تحقيقات ديگران باشيد. در بعضي از مراحل اساساً مقرون به صرفه نيست كه شما در توليد اطلاع، از منظومه اطلاعات ديگران استفاده كنيد و آن را در دستگاه اطلاعاتي خودتان منحل كنيد. فرض كنيد براي يك نياز و براي ارتباط در سطح دريا ابزاري براي كشتيراني در درياها مي سازيد؛ آيا مي توانيد از همين صنعت كشتي راني براي صنعت حمل و نقل در فضا استفاده كنيد؟ روشن است كه آن منظومه براي اين كار ساخته نشده است و شما نمي توانيد آن صنعت و آن نظام اطلاعات و آن فن آوري ها را براي ارتباطات هوايي به كار بگيريد. ارتباطات هوايي، صنعت و ابزار خاص خود را مي خواهد و طبيعتاً فن آوري ها و اطلاعات خودش را هم طلب مي كند. البته گاهي استفاده جزيي و منحل كردن، مقرون به صرفه نيست. به عنوان مثال آلياژي كه در بدنه كشتي به كار مي رود با آلياژي كه در بدنه يك هواپيما يا اتومبيل به كار مي رود كاملاً متفاوت است؛ چون براي سطح هاي مختلفي طراحي و برنامه ريزي شده اند. هر چند ممكن است شما در يك جايي بگوييد مي شود مثلاً تركيبات به كار گرفته شده در بدنه يك كشتي را ذوب كنيم و با ايجاد تغييراتي در آن همان را در بدنه يك اتومبيل به كار ببريم، ولي اين كار مقرون به صرفه نيست كه شما از مواد مصنوعي درجه دو براي اين صنعت و فن آوري جديد استفاده كنيد.

در اطلاعات هم اين گونه است. ممكن است شما گاهي بتوانيد از اطلاعات دستگاه مقابل براي يك برنامه ريزي جامع استفاده بكنيد. در اين صورت اولاً: شما بايد يك منظومه اطلاعاتي داشته باشيد كه بتوانيد برنامه ريزي كنيد و بگوييد من در كجاي اين مجموعه و منظومه خود مي توانم از اطلاعات موجود استفاده كنم و چگونه آن اطلاعات را در يك فرآيند منحل كنم. ثانياً: استفاده بهينه اين نيست كه شما در همه مراحل تحقيقات و در توسعه تحقيقات و فن آوري در جامعه اسلامي در مسير ايجاد تمدن اسلامي، هميشه به توليد اطلاعاتي كه در دستگاه موازي شما انجام مي گيرد چشم بدوزيد. اگر يك دستگاه موازي داريد كه هم به دنبال توسعه نياز و ارضاء مادي وهم دنبال توسعه اجتماعي است (تكامل اجتماعي را به شكل هماهنگ بر محور توسعه نياز و ارضاء مادي پي جويي مي كند) نمي توانيد به توليد اطلاعات و تحقيقات و فن آوري در آن دستگاه چشم داشته باشيد و از آن استفاده دائمي كنيد چرا كه استفاده بهينه در مراحلي ممكن نيست و شما بايد سامانه جديدي ايجاد وخودتان، نظام تحقيقات و فن آوري ديگري را درجامعه برنامه ريزي كنيد.

- جريان فرهنگ مادي در اطلاعات و فن آوري هاي مغرب زمين

اين ادعا كه براي دست يابي به نظام اطلاعات و ايجاد شبكه اطلاعاتي اجتماعي بايد از مجموع تلاش هاي جامعه جهاني استفاده كنيم و آنچه در دنياي علم توليد مي شود مربوط به كل جامعه جهاني است و مربوط به يك مليت و يك قوم و يك نژاد نمي باشد، تمام مطلب نيست. بله، ممكن است شما تأثير مليت ها، نژادها و اقوام را در توسعه علم، تأثير اصلي ندانيد، ولي بدون ترديد تأثير فرهنگ زيستي ـ در جهت توسعه ابتهاج مادي يا در جهت توسعه بندگي خدا ـ حتماً تأثير گذار است. ممكن است شما اطلاعاتي را كه در يك جامعه و به وسيله يك نژاد يا قوم و مليت ايجاد شده متعلق به آن مليت ندانيد؛ چون خصوصيات قومي و نژادي آن جمعيت در توسعه فن آوري و اطلاعاتشان تأثير جدي ندارد، ولي شما نمي توانيد مجموعه اطلاعات و منظومه اطلاعاتي كه با يك مديريت و تحت يك فرهنگ و براي دست يابي به مقصدی خاص توليد شده، در فضاي فرهنگي ديگري به كار گيريد و از آن استفاده بهينه كنيد. همچنین ممكن است بپذيريم اطلاعاتي كه در دنيا ايجاد مي شود اختصاص به يك نژاد و قوم ندارد، ولي فرهنگ حتماً در آنها تأثير دارد.

درحال حاضر مليت هاي مختلف در دستگاه تحقيقاتي غرب تحت يك مديريت تلاش مي كنند و به يك نتيجه هم مي رسند؛ چون فرهنگ ملي آنها بر پژوهش آنها تأثير گذار نيست، بلكه آن فرهنگي كه اين پژوهش را سامان مي دهد فرهنگ واحد است. اگر شما دو فضاي فرهنگي ترسيم كنيد و معتقد شويد كه می توان زندگي و معيشت انسان را در همين دنيا دو گونه سامان دهي كرد طبيعتاً جريان نياز و ارضاء تحت تأثير اين دو فرهنگ قرار مي گيرد و توسعه نياز و ارضا به دو سمت حركت مي كند و به دو نوع توليد اطلاع و فن آوري منتهي مي شود كه اين دو دسته اطلاع و فن آوري دو سير موازي با هم ديگر دارند و به جاي همديگر به كار گرفته نمي شوند. گرچه شما به اجمال مي توانيد در مسير ايجاد تمدن ديني، بعضي از بخشهاي تمدن مادي را در فرآيند تمدن سازي خود منحل كنيد، ولي اين كار نبايد رويه غالب و هميشگي شما باشد، بلكه به صورت جزئي و آن هم با دستگاه محاسبه دقيق كه شما بتوانيد در اين جابه جايي و استفاده كردن، مجموعه آثار را در فرآيندي كه خود، پي جويي مي كنيد منحل كنيد.

بدون ترديد شما اگر از فن آوري مادي كه بعد از رنسانس و بر محور فرهنگ زيست مادي توليد شده است استفاده كنيد حتماً فرهنگ خود را نيز به دنبال مي آورد. شما نمي توانيد رابطه بين آن فن آوري و فرهنگ را قطع كنيد. مثلاً اگر از ابزار رسانه ای غرب ـ تلویزیون ـ براي ارتباطات اجتماعي استفاده كنيد، درست است كه شما مسخر آن نيستيد به نحوي كه صد در صد بر شما تأثير بگذارد و شما نتوانيد هيچ تحولي در آن ايجاد كنيد، ولي از سوي ديگر اين مجموعه كه در اختيار شما قرار گرفته است مجموعه اي خنثي نيست، لذا بين شما و اين ابزار تعاملی واقع مي شود. اين فن آوري ها وقتي به كار برده مي شوند، همان طور كه شما به نسبت بر آنها تأثير مي گذاريد آنها نیز به نسبت بر شما تأثير مي گذارند و طبيعتاً لوازم و اقتضائات خودشان را هم، به نسبت بر شما تحميل مي كنند. درحال حاضر شما از رسانه اي استفاده می کنید كه در غرب توليد شده، پس نمي توانيد بگوييد اين رسانه ها تحت تأثير فرهنگ اسلام توليد شده است، بلكه این رسانه های مدرن مربوط به بعد از دوره رنسانس و مربوط به دوره اي است كه بشر به سمت غير قدسي كردن و زميني كردن زندگي خود حركت مي كرده است. در عين حال شما از اين ابزار استفاده مي كنيد و حتي به نسبت بر آن اثر مي گذاريد. شما رسانه خودتان را با رسانه هاي غربي مقايسه كنيد؛ بدون ترديد منتجه و برآيند اين رسانه غير از برآيند رسانه هاي غرب است، ولي در عین حال به نسبت، اقتضائاتِ خودش را بر شما تحميل مي كند؛ يعني شما وقتي مي خواهيد مخاطب خودتان را به حد اكثر برسانيد مجبوريد از جاذبه هايي استفاده کنید كه مي تواند انسان ها را دور هم جمع كند و مخاطب رسانه قراردهد و از فرهنگي بهره بگیرید كه بر به فعليت رساندن اين جاذبه ها هم حاكم است. پس در این حالت، حضور فرهنگ جبهه مقابل به نسبت زيادي در رسانه شما نمایان است؛ يعني هنر شما تحت تأثير هنر غرب قرار گرفته و آموزه هايي كه به دست مي آيد تحت تأثير همان آموزه ها شكل گرفته است. پس اين گونه نيست كه در تعامل شما با ابزار، فقط شما بر ابزار تأثير گذاشتيد، بلكه ابزار هم بر شما تأثير گذاشته و اقتضاء خودش را تحميل كرده است. به تعبير ديگر ابزار و فن آوري ها هم تحت تأثير اراده هاي انساني و به منزله پيكره منفصل يك جامعه هستند و روح و فرهنگ آن جامعه در اين پيكره منفصل حضور دارد و وقتي آن پيكره منفصل وارد فضاي اجتماعي ديگر مي شود ( وقتي به محصولات و تجسد قابل مبادله تبديل مي شود و به دست ديگران مي رسد) به دنبال خود لايه هاي پنهاني و آن امواج و فرهنگ پشت سرش را با خود منتقل مي كند. بنابراين تكنولوژي ديگران در دست شما پديده اي خنثي نیست، بلكه به نسبت بر فضا و فرهنگ اجتماعي شما تأثير مي گذارد و همين محصولات مبدأ انتقال فرهنگ و نوع زندگي مي شود. به عبارت دیگر منظومه اي كه براي يك هدف ساخته شده و دائماً در سمت و سوي آن هدف، بهينه مي شود و تناسباتش با آن هدف هماهنگ تر مي گردد، وقتي وارد فضاي زندگي شما شد صد در صد تحت تأثير اراده شما قرار نمی گيرد و شما قادر نیستید آن را به هر سمتي كه مي خواهيد، ببريد. به عنوان مثال در رسانه هاي ملي وقتي مي خواهيد از جاذبه هاي هنري استفاده كنيد تا بتوانيد ايده و اهداف خودتان را در اين روابط و ارتباطات انتقال دهيد از جاذبه هايي كه در هنر معاصر است همچون جاذبه كمدي، دلهره ، خشونت و سكس استفاده مي كنيد كه اين جاذبه ها ابزار ارتباطي شما را نيز تحت تأثير قرار مي دهد و روابط اجتماعي و فرهنگ اجتماعي شما را هم متأثر مي سازد. اين ابزار براي هدفي ساخته شده كه در آن مسير از اين جاذبه ها هر چه بيشتر استفاده كنيد به هدفتان نزديك تر مي شويد، ولي در يك فضاي زيست اسلامي، اگر از آن جاذبه ها استفاده نكنيد كارآمدي ابزار تنزل پيدا مي كند و راندمان اين ابزار ارتباطي كاهش مي يابد. لذا شما ببينيد الآن حتي در مذهبي ترين سريال ها و فيلم هايي كه در رسانه جمهوري اسلامي ايران پخش مي شود بخصوص در آنجا كه شكل و صبغه هنري به خود مي گيرد به چه نسبت تحت تأثير فرهنگ مقابل شماست و به چه نسبت فضاي فرهنگي جامعه شما را متأثر مي كند.

پس اين گونه نيست كه فن آوري ها، اطلاعات، علوم و فرهنگ جبهه مقابل شما اطلاعات و ابزار خنثايي باشد كه شما بگوييد ما به طرف شبكه اطلاعات حركت مي كنيم، اما سعي مي كنيم از همان مسيري كه دنيا پيش مي رود تبعيت كنيم و به قافله كنوني برسيم و در همين مسير از قافله كنوني بشر سبقت بگيريم. چنين شكلي از حركت، براي دست يابي به نظام منسجم فكري متناسب با زيست ديني و موحدانه و بندگي و عبادت در عرصه حيات اجتماعي معقول نيست و شما بايد تلاش ديگري را پي ريزي كنيد. گرچه ممكن است مجبور باشيد براي گذار از دوره كنوني و رسيدن به دوره مطلوب، از اين ابزار و فن آوري ها استفاده كنيد؛ زیرا ما چه بخواهيم و چه نخواهيم در فضاي فرهنگي اي كه بر جهان حاكم شده زندگي مي كنيم و تحت تأثير آن فضا هستيم و جريان نياز و ارضاء در جامعه ما هم از مناسبات جهاني تأثير پذيرفته است. به عبارت دیگر امروزه بسياري از نيازمندي هاي دنياي اسلام وجامعه مسلمين از جمله الگوی زیست، پوشاک، مسکن و حتی الگوی بسیاری از روابط اجتماعی تحت تأثير فرهنگ غرب وهمان جريان نياز و ارضاء در مقياس جهاني است. بنابراين ممكن است بگوييد براي دوره گذار از دنياي مدرن به سمت تمدن اسلامي، در بعضي مراحل مضطر و ناچار از بهره وري از مجموعه اطلاعات و فن آوري هاي كنوني در عالم هستيم، ولي مسيرحركت ما نبايد به اين سمت باشد، بلكه بايد متفاوت باشد و بايد در اين مسير با برنامه ريزي دقيق، ميزان و شكل استفاده از عناصر غربي را در مراحل مختلف ـ به گونه اي كه حاصل آن به نفع تمدن اسلامي تمام شود ـ طراحي و برنامه ريزي كنيم.

3- مراحل دست يابي به نظام فكري بر محور وحي

برای حرکت به سمت فرهنگ دینی باید تلاشهایی انجام گیرد.

- تبيين ضرورت جريان دين حداكثري در همه شؤون انساني

اولين مسأله، تبيين ضرورت چنين مقوله اي در جامعه اي است كه به دنبال تنظیم همه ابعاد زندگي خود بر محور دين است. جامعه اي كه نمي خواهد همه ابعاد زندگي خود را بر محور دين تنظيم كند هيچ گاه به دنبال شبكه اطلاعاتي نیست كه بر محور وحي شكل گرفته باشد و حرکت چنين جامعه اي، به سمت چنين شبكه اطلاعاتي نخواهد بود. بنابراين اولين قدم فرهنگ سازی در فضاي فرهنگي جامعه است، به نحوی که ضرورت تحقق زندگي هماهنگ بر محور عبوديت و بندگي خداي متعال احساس شود. به ميزاني كه در يك جامعه اين احساس ضرورت و نياز پيدا مي شود و آن جامعه اين خلأ را احساس مي كند و مي خواهد در همه ابعاد از حيات ديني برخوردار باشد و بندگي خدا را در همه زواياي زندگي خود جاري كند، به همان ميزان به سمت توليد نرم افزار و شبكه اطلاعاتي كه چنين زيستي را براي او فراهم بكند گام بر مي دارد. اگر ما نتوانيم اين ضرورت و احساس را در جامعه خود نهادينه كنيم ـ به سخن ديگر اگر ايمان اجتماعي تكامل پيدا نكند و به اين مرز نرسد كه جامعه موحدين و مؤمنين بخواهند همه شؤون زندگي خودشان را بر محور توحيد هماهنگ كنند ـ طبيعي است كه ايجاد شبكه موازي اطلاعات ضروري نمي شود.

اگرجامعه اي ايمان و احساسی حداقلي از دین دارد؛ يعني زيست موحدانه را به عرصه باطني و زندگي فردي خود منحصر مي كند و نمي خواهد ما بقي زواياي زندگي خود را تحت پرستش خداي متعال قراردهد، در اين صورت چنين جامعه اي به منظومه اي از اطلاعات كه زندگي هماهنگ بر محور بندگي خدا را براي او ميسور كند احساس نياز نمي كند. پس ايجاد ضرورت و احساس خلأ، به دنبال ايجاد مرتبه جديدتري از ايمان متصور است، يعني تكامل ايمان اجتماعي ـ به طوري كه جامعه موحدين و مؤمنين احساس كنند كه همه شؤون زندگي آنها بايد بر محور بندگي خدا شكل بگيرد و بين زندگي خودشان در زواياي مختلف و ايمان به خداي متعال و بندگي ارتباط برقرار شود ـ لازمه مرحله خاصي از تكامل تاريخ است و چنين چيزي ممكن است از حوزه تصرف جامعه بيرون باشد، بلكه بايد از طريق ولايت الهي درجامعه ايجاد و اين روح ايماني در آن جامعه دميده شود. همان طور كه جامعه مادي در مسير توسعه زندگي مادي خود به اين نقطه رسيده كه به نظام جامع هماهنگ در جهت توسعه ابتهاج مادي و توسعه التذاذ مادي احساس نياز مي كند، اين امر كه موحدين به جايي برسند كه احساس كنند بايد در همه حوزه ها و زوایای حياتشان، بندگي خدا و جريان ولايت الهي جاري شود، در مرتبه اي از مراتب تاريخ اتفاق مي افتد. ممكن است بگوييد جامعه موحدين در دوره هاي گذشته احساس نمي كرده است كه بايد خوراك و پوشاك و ساير ابعاد زندگي مادي اودر دنيا به نحو هماهنگ بر محور وحي اتفاق بيفتد و حس و عقل و روح و همه ابعاد تلاش روحي و ذهني و رفتاري او بر پايه وحي هماهنگ شود.

تكامل ايمان اجتماعي به صورتي كه جامعه احساس كند جامعه پردازي باید بر محور ولايت انبياء باشد، در دوره هاي گذشته تاريخ اتفاق نيفتاده است، بلكه براي مرحله خاصي از تاريخ مي باشد كه شكل تكامل يافته اش در دوره ظهور محقق مي شود. جامعه بشري به منزلتي مي رسد كه احساس مي كند بايد همه عرصه هاي زندگي خود را بر محور ولايت ولي الله و بر محور دين سامان بخشد و همه حوزه هاي زندگي او، آهنگ پرستش خداي متعال داشته باشد. در آن مرتبه است كه احساس مي كند منظومه فرهنگي جامعه بايد بر محور ولايت الهي شكل گيرد. در دوره قبل از آن به نظر مي آيد تحول اجتماعي كه در دوره انقلاب اسلامي اتفاق افتاده اين است كه جامعه شيعي به احساس جديد رسيده است. اولین قدم و سرآغاز يك تحول جديد این است كه جامعه شيعي احساس كند در دنياي معاصر كه تمدن مادي همه ابعاد حيات اجتماعي بشر را حول فرهنگ مدرن هماهنگ مي كند، بايد همه ابعاد زندگي خود را بر محور فرهنگ دين هماهنگ كند. فكر مي كنم سرآغاز اين رويداد، مربوط به مرحله خاصي از تكامل تاريخ است و از محدوده تصرف بدنه عمومي جامعه نيز خارج است. اين امر در عالم اتفاق افتاده و به نظر می رسد جامعه اي كه ايمانش رشد كرده و قصد دارد بر محور ايمان زندگي كند و حيات اجتماعي خود را بر محور بندگي خدا شكل دهد؛ یعنی به مرزي از بلوغ رسيده كه مي خواهد پرستش اجتماعي او پرستش ديني باشد و اين را نيز مي فهمد كه روابط و اخلاق اجتماعي در دو جهت دين يا دنيا قرار مي گيرند، اين احساس ايماني سرآغاز حركت به سوي ايجاد جامعه هماهنگ بر محور وحي خواهد بود. حال به ميزاني كه اين احساس غالب شود و به فعليت برسد لوازم آن از سوي جامعه درك مي شود و جامعه مي فهمد كه لوازم زندگي ايماني چيست. به عبارت دیگر همان طور كه در زندگي بر محور دنيا رشد و شرح صدر پيدا مي شود و جامعه به مرزي مي رسد كه لوازم زيست مادي را مي فهمد و سپس به دنبال برنامه ريزي هماهنگ حركت مي كند، در جامعه مؤمنين نیز دقيقاً همين طور است؛ به ميزاني كه جامعه به منزلتي مي رسد كه احساس مي كند بايد همه ابعاد زندگي خودش را بر محور دين تنظيم كند، لوازم زيست ايماني را در ابعاد مختلف جامعه لمس مي كند و اين امر زمينه پيدايش تحوّلي مي شود كه شاید انقلاب اسلامي سرآغاز اين جريان بوده است.

- ايجاد احساس تعارض بين مفاهيم و ادبيات مادي با زندگي ايماني

حال پرسش اين است كه اگر انقلاب اسلامي بخواهد پرستش خداوند را وارد حيات اجتماعي كند و پرستش اجتماعي حق را رواج دهد چه اتفاقي بايد بيفتد و آن اتفاقي كه در اين مرحله بايد روي دهد چه مي باشد؟ به زعم ما در اين مرحله، جامعه به ناچار بايد به سمت ايجاد شبكه اطلاعات بر محور وحي حركت كند؛ يعني اگر حركت ايماني جامعه تدوام پيدا كند و ايمان او اشتداد يابد و ايمان اجتماعي رو به افول نرود، به طور قهري به اين سمت حركت مي كند و به جايي مي رسد كه خلأ تئوريك را احساس مي كند و مي فهمد كه براي هماهنگ سازي شؤون جامعه كمبود نرم افزاري دارد. به عبارتی پي مي برد كه فرهنگ و نظام مفاهيمي كه بتواند زمينه پرستش خداي متعال را در زندگي اجتماعي فراهم كند در اختيار ندارد تا بين ايمان و پرستش اجتماعي و ميان زندگي اجتماعي بر محور توحيد با زندگي تمدني جمع كند، در نتيجه هنوز فرهنگ جامعه تحت تأثير فرهنگ مدرن است. در عين اين كه مي خواهد همان الگوي خوراك، پوشاك، مسكن و ساير الگوهاي اجتماعي غربي را از قبيل مدل سياسي، فرهنگي و اقتصادي دارا باشد با اين حال مي خواهد زندگي اجتماعي او نيز ايماني باشد. وقتي جامعه ديني به نقطه تناقض بين اين ها برخورد مي كند حركت جديد آغاز مي شود، اما تا هنگامي كه جامعه به نقطه اي نرسيده كه تناقض و تعارض بين شبكه اطلاعات و نظام اطلاعات جهاني و نظام مفاهيم موجود را با فرهنگ ايماني خود بفهمد امكان حركت به سمت ايجاد نظام اطلاعات جديد و هماهنگ و طراحي نظام موازي با دستگاه اطلاعات مدرن وجود ندارد. اما اگر به اين مرحله رسيد اين اتفاق سرآغاز يك حركت است كه من گمان مي كنم اين مرحله در انقلاب اسلامي طي شده است.

در انقلاب اسلامي منزلتي از شرح صدر در ايمان بخشي از جامعه مؤمنين و موحدين پيدا شده كه مي خواهند بين زندگي اجتماعي با معنويت و پرستش خداي متعال جمع كنند، بنابراین كم كم به اين نقطه رسيدند كه ساز و كارهاي مدرن براي ايجاد هماهنگي اجتماعي، در خدمت اهداف ديني قرار نمي گيرد، بلكه در نقطه مقابل اين هدف است و اگر از آن ساز و كارها در هماهنگ سازي ابعاد جامعه خود استفاده مي كنيد به همين ميزان از غايات ديني خويش دور مي شويد. به عنوان نمونه همه زبان طرح ايجاد خاورميانه بزرگ زبان علمي است. اصلاً ادبيات آن ادبيات سياسي نيست، ولي دراين ادبيات علمي مشاهده مي شود كه جهت گيري توسعه کاملاً به سمت جهاني شدن و به سوي مدرنيسم است. همچنين ادبيات آن از منظر فرهنگ است كه هم ناظر به حوزه سياست هم ناظر به حوزه فرهنگ و هم ناظر به حوزه اقتصاد مي باشد. حال اگر شما بخواهيد همين ساز و كارهاي فرهنگي را كه در اين طرح ارائه شده به كار بگيريد ساختار سياسي، فرهنگي و اقتصادي جامعه به شدت تحت تأثير ايدئولوژي غرب و نگرش مدرن قرار مي گيرد، اما اگر بخواهيد به سمتي حركت كنيد كه جهت ساختارهاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي به سمت عبوديت تغيير كند، ناچاريد در مقابل اين فرهنگ، فرهنگ و نظام مفاهيم جديدي را توليد كنيد. پس براي رسيدن به اين نقطه باید تحولاتي اتفاق بيفتد كه برخي از آنها اتفاق افتاده و برخي از آن هم در شرف وقوع است.

بايد تعارض بين نظام مفاهيم و ادبيات غربي با زندگي ايماني احساس بشود. وقتي اين احساس پيدا شد، انسان و جامعه پي مي برد كه با اين ابزار نمي توان به سمت مقصد الهي حركت كرد. به نظر می رسد يكي از گام هايي كه ما بايد در دوره حاضر برداريم اين است كه در مسير دست يابي به شبكه اطلاعات اجتماعي و نظام فرهنگي گام برداريم. اگر بخواهيم به اين سمت حركت كنيم يكي از ضرورت ها اين است كه ابتدا تعارض بين زيست ايماني و نظام مفاهيم مدرن آشكار شود. اين اولين قدم است و در رتبه قبل از آن بايد زندگي ايماني را ترسيم كنيم و فرهنگ اسلام حد اكثري و دين حد اكثري در جامعه اشاعه شود؛ اگر احساس جامعه اين باشد كه دين داري يك امر حداقلي است و اين بخش حداقلي زندگي انسان را تحت پوشش قرار دهد، چنين جامعه اي به سمت طراحي نظام فكري حركت نمي كند. اول بايد اين احساس در جامعه رشد كند كه اگر مي خواهد موحد باشد بايد همه عرصه هاي حيات او تحت تأثير ايمان و تعاليم وحي قرار گيرد. چنان چه يكي از مهم ترين كارهايي كه در آغاز رنسانس انجام گرفت اين بود كه فرهنگ دين حداقلي را ايجاد كردند و ديني زندگي كردن را مربوط به بخش كوچكي از زندگي انسان دانستند و گفتند ضرورتي ندارد قسمت عمده زندگي انسان با دين و آموزه هاي وحياني ارتباط داشته باشد.

در برابر آنها شما بايد در قدم اول فرهنگ سازي كنيد تا جامعه احساس كند كه بايد همه ابعاد زندگي اش ديني باشد. يعني احساس كند كه موحدانه زيست كردن يك زيست حد اكثري است نه يك زيست حد اقلي و احساس كند كه بندگي خداي متعال و عبادت او بايد در همه عرصه هاي حيات جاري شود. در اين طريق اول چيزي كه بايد انجام گيرد فرهنگ سازي اجتماعي در اين زمينه است. اگر چنين چيزي اتفاق افتاد در قدم دوم بايد تعارض بين نظام مفاهيم و فرهنگ زيست مدرن با زندگي ايماني آشكار گردد؛ يعني معلوم شود ادبياتي كه ادبيات علمي معاصر به شمار مي رود براي اداره جامعه بر طبق آموزه هاي وحياني كارساز نيست و با كمال تأسف ـ كه البته فعلاً چاره اي در مقابل آن نداريم ـ اين ادبيات به نسبت زيادي در چشم انداز بيست ساله كشور ما حضور پيدا كرده است. بنابراين بايد تعارض بين اين ادبيات، فرهنگ و نظام مفاهيم را با زندگي موحدانه آشكار و شفاف كنيم. اگر اين دو گام برداشته نشود حركت به سمت ايجاد شبكه اطلاعات ممكن نيست. اگر اين دو قدم برداشته شود، دست يابي به شبكه اطلاعاتي و نظام نرم افزاري جديد براي اداره ديني جامعه و براي زيست ديني انسان لازم مي شود. سرآغاز حركت به سمت توليد نرم افزار جديد آن جاست كه جامعه اي، زيست ايماني را بخواهد و تعارض بين زيست ديني با فرهنگ و نظام مفاهيم مدرن را احساس كند و اين خلأ تئوريك در جامعه علمي مورد توجه قرار گيرد. اين احساس، سرآغاز يك حركت است. حال اين كه بعد از اين دو مرحله چه اقداماتي بايد انجام گيرد تا ما به توليد نظام ادبيات، نظام مفاهيم و فرهنگ جديد برسيم و بتوانيم بر پايه آن نظام، توازن سياسي، فرهنگي و اقتصادي را در جامعه به سمت جديدي هدايت كنيم و مفاهيم بنيادي، تخصصي و فرهنگ عمومي جامعه را آرايش دهيم بحث ديگري است كه در جای خود خواهد آمد.