نسخه آزمایشی
جمعه, 23 آذر 1397 - Fri, 14 Dec 2018

تحلیل زندگانی حضرت معصومه(س) با توجه نگاه فلسفه تاریخی

متن پیش رو متن سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین سید محمد مهدی میرباقری است که در آن با اشاره به مبانی فلسفه تاریخی و نقش انبیاء و اولیاء خدا در آن به تحلیل زندگانی حضرت معصومه(س) و نقش ایشان در جریان تشیع و حوزه علمیه قم و پیشبرد جریان اسلام پرداخته اند.

1- ضرورت نگرش فلسفي و وجود فلسفه تاريخ در تحليل و تحقيق

پيرامون زندگي حضرت فاطمه معصومه (س)اسناد و مدارك فراواني در تاريخ وجود ندارد و در روايات هم آن مقدار كه آمده است بيانگر شخصيت كلي ايشان است كه آن هم نمي تواند زمينه را براي تحقيق عميق و دقيق در بررسي شخصيت و منزلت آن بزرگوار فراهم سازد اما بر فرض كه در تاريخ و نقل هم به موارد متعددي پيرامون زندگاني و شخصيت آن بزرگوار دست مي يافتيم اما هرگز نمي توان بدون توجه به فلسفه تاريخ، تحليلي دقيق در اين زمينه ارائه داد زيرا كه شناخت و نگرش فلسفي به موضوع، عميق ترين و كامل ترين شكل بررسي و مطالعه موضوعات است و هرگونه مطالعه اي غير آن ولو با استناد به نقل و حكايات و روايات تاريخي، هرگز حامل تحليل دقيق و كارآمدي نخواهد بود.

لذا در ابتدا مباحثي چند در رابطه با نگرشهاي مختلف به فلسفه تاريخ و ضرورت تدوين فلسفه الهي تكامل تاريخ را مطرح نموده و پس از آن به اصول اساسي شناسائي شخصيتهاي تاريخي و از آن ميان شخصيت گرامي حضرت فاطمه معصومه (س)مي پردازيم.

1/1- بيان اجمالي نگرشهاي مختلف در فلسفه تاريخ

بحث از فلسفه تاريخ تابع تحليل تاريخ و عوامل اصلي حركت تاريخ است زيرا مي دانيد كه در جمع بندي عام در نگرش به جهان، دو نگاه وجود دارد: يك نگاهي كه تاريخ را هم برآمده از ماده و محصول ماده مي داند و طبيعتاً مراحل تكامل تاريخ را هم تابع مراحل تكامل ماده تفسير مي كند و متغيرهاي اصلي آن را متغيرهاي مادي و بيرون از اراده انسان مي داند. انواع مختلف تحليل هايي كه در فلسفه هاي تاريخ و همچنين در جامعه شناسي هاي موجود، وجود دارند، از اين گونه اند كه در يك تأمل دقيق تر، همه آنها در آخر كار متغيرهايي مادي را بر تكامل تاريخ و انسان حاكم مي كنند.
در نگاه فلسفه تاريخِ حسي، ماده اصل است، تكامل تاريخ هم تكامل ماده است و تكامل انسان هم تابع تكامل ماده تعريف مي شود. غايت و نهايت اين تكامل هم چيزي جز ارضاي مادي و پيچيده تر شدن نظام حيات بشري به معني توسعه ارضاي مادي نيست.

اين فلسفه تاريخ براي هر يك از اشيأ و پديده ها، جايگاه خاص و ويژه اي قائل است. در اينجا براي بيان سهم تأثير فلسفه تاريخ بر تعيين «جايگاه موضوعات»، فلسفه تاريخ ماركس را مثال مي آوريم در فلسفه تاريخي «ماترياليسم»، پديده اي چون «بيل» و «گاوآهن» كه يك وسيله و پديده فلزي براي شخم زدن است، تبديل به ابزاري مي شود كه محور شكل گيري يك مرحله جديدي از تاريخ را بر عهده دارد. يعني به دنبال پيدايش بيل، فرهنگ و نظام سياسي و اقتصادي خاص درست مي شود. اخلاق و اعتقاد و باور درست مي شود و جنگ و صلح درست مي شود و يك مرحله تاريخ بر محور «بيل» شكل مي گيرد و به عنوان يك روابط توليدي و به عنوان يك ابزار توليد به آن نگريسته مي شود. به عنوان يك روابط توليدي كه برآمده از يك مرحله از نياز انساني و تكامل تاريخ است، مطرح مي شود و بعد منشأ پيدايش يك مرحله جديدي از تكامل تاريخي مي شود و تاريخ را وارد افق جديد مي كند، اين توصيف وتحليل و تعريف جديدي از «بيل» و «گاوآهن» و غيره است. لذا اين فلسفه تاريخ عالم را برآمده از ماده مي بيند و براي آنهم يك حركت جبري ماده قائل است و انسان را محكوم ابزار مي كند.

در نگاهي ديگر شايد بتوان گفت ما مي توانيم در مقابل فلسفه تاريخ حسي و حس گرا، يك فلسفه تاريخ مبتني بر تكامل تاريخ داشته باشيم كه تاريخ را بر محور عوامل مادي تفسير نمي كند. يعني اولاً خود تاريخ را برآمده از ماده نمي داند و ثانياً عوامل تكامل تاريخ را هم عوامل و متغيرهاي مادي نمي داند. در اين صورت اگر بخواهيد تاريخ را ناشي از ربوبيت و ولايت الهيه و تولي و ولايت را اساس حركت و تكامل تاريخ بدانيد، خواهيد ديد كه تعريف شما از موضوعات و افراد و جايگاه آنها عوض مي شود. در آن فلسفه محوري ترين اراده ها، سنگين ترين و اعظم پرستش ها را دارند. بالاترين پرستش ها پرستشي است كه هم، محور همه پرستش هاست و هم بزرگ ترين موضع گيرنده در مقابل پرستش باطل و بزرگ ترين مانع و محدود كننده در سر راه پرستش شيطاني است. تأثير اين پرستش محوري عظيم است كه منشأ پرستش هاي مادون و انسجام آنها و موضع گيري آنها در مقابل باطل مي شود منتهي به پيدايش يك نظام درگيري بين حق و باطل در حوزه سياست و فرهنگ و اقتصاد و بعد به غلبه تاريخي حق بر باطل منتهي مي گردد.

واضح است كه اين نگاه، با نگاه قبلي بسيار متفاوت است. طبيعي است كه اگر شما بخواهيد وارد اين نحوه تحليل و تحقيق بشويد، ديگر آنچه كه مورخان در باب معصوم گفته و نوشته اند، براي شما كافي نيست چون از اساس نگاه شما به معصوم عوض شده است. لذا تحليل تاريخي اين است كه شما بر اساس تئوري خودتان همه تاريخ را به صورت بار و برگ يك ريشه ببينيد. و بعد دريابيد كه اين «ريشه»، منشأ پيدايش اين نوع تحولات است. اين رشته ها را بايد پيدا كنيد. در اين صورت نوع تحقيقات شما عوض مي شود.

تحقيقات ميداني وسيع را بر اساس يك تئوري و براي پيدا كردن آن ريشه هاي پنهاني كه احياناً مغفولٌ عنه هم بوده است، انجام مي دهيد و انتساب آنها را با تئوري خود پيدا مي كنيد و تئوري منسجم و نظام يافته اي را در سطح مختلف ارائه مي دهيد و طبيعتاً كمبود منابع تاريخي را با اين نگاه معرفتي به موضوعات، تا حدودي جبران مي كنيد و به طور كلي منابع معرفتي شما از معرفتي كه نسبت به كل حركت عالم داريد تا نحوه شكل گيري آن حركت و تأثير پرستش هاي عظيم اولياي خدا در شكل گيري پرستش عالم، تغيير پيدا مي كند. از اين ديدگاه همه شؤون حيات عالم، پرستش است و پرستش هم يا پرستش حق است و يا پرستش باطل. يا پرستش «فردي» است، يا «جمعي» و يا «تاريخي». يا پرستش سياسي است، يا فرهنگي و يا اقتصادي و طبيعتاً بلا و مسؤوليت پرستش هايي در ظرفيت هاي تاريخي، حتماً ابتلائات و موضوعات آنها هم تاريخي است و به تبع پايداري، صبر و تحمل آنها هم تاريخي مي باشد. هميشه پرستش اولياي خدا بر محور بلا بوده است: «اِنَّ اشدَّ الناس بلائاً، الانبيأ ثم الذين بلونهم». ظرفيت بلاي آنها، ظرفيت هدايت تاريخ است. با بلاي خودشان تاريخ را با خود همراه مي كنند.

بنابراين ثمره اين بلا براي آنها، قرب و نزديكي به محور ربوبي و براي خلق شفاعت و هدايت و سرپرستي تاريخ است. تاريخ از طريق بلاي اولياي خدا سرپرستي شده و ظرفيت بلا، ظرفيت هدايت تاريخ را مشخص مي كند. لذا (انَّ اشد الناس...) هم قرب خودشان و هم قرب عالم به سمت خداي متعال بر محور اين بلا حاصل شده است زيرا اگر ما عاشورا را اعظم بلاهاي تاريخ بدانيم كه خاص اهل بيت است، اعظم ابزار شفاعت و هدايت هم در آن هست.

2/1- تغيير زاويه نگرش به موضوعات و تحليل آنها بر اساس فلسفه تاريخ الهي و تكاملي

از اين زاويه كه تحليل كنيد مي توانيد بدست آوريد كه موضعگيري هاي شخصيت هاي محوري چه تأثيري در قرب و پرستش خداي متعال داشته؟ چگونه پرستش باطل را محدود كرده؟ كدام پرستش شيطاني، كدام موضع گيري شيطاني در افق ديد حضرت بوده؟ ايشان با چه كساني و با چه چيزهايي درگير بوده اند. بنابراين مي بينيد سطح موضع گيري، شرايط بيروني و عوامل دروني و همه اينها تابع يك نگاه فلسفه تاريخي خاص و يك انسان شناسي خاص است. پيش از آنكه تاريخ به ما بگويد سطح موضعگيري امام حسين (ع) بر پايه منابع معرفتي چه بوده است، معارف كلامي و اعتقادي كلامي ما مشخص مي كند كه موضع گيري امام حسين در چه افقي بوده و فلسفه تاريخ به ما مي گويد كه عوامل بيروني در برابر حضرت چه عواملي بوده و حضرت در چه شرايطي و با چه كساني درگير بوده اند.

بديهي است اين نوع شخصيت شناسي، اولاً به يك نگاه «فلسفه تاريخي خاص» بر مي گردد كه تاريخ را بر اساس تولي و ولايت تفسير مي كند. براي ولايت، حق و باطل قائل است و بين اين دو نيز موضع گيري و برخورد قائل است. در درون خود اين دو قطب، به نظام و سطوح معتقد است و بر آن اساس سطح تصرفات و سطوح موضع گيري افراد، شرايط بيروني و نحوه تأثيرگذاري آنها را متفاوت مي داند و باز معتقد است كه اراده هاي معصومين و پرستش آنها محور قرب عالم است. بلاي آنها محور قرب عالم به سوي خداوند متعال است يعني عالم بر اساس بلاي آنها و ابتلاي آنها، به قرب حقيقي خودش رسيده است. بلاي آنها يك روي سكه است و روي ديگر سكه، متناسب با ظرفيت وجودي خودشان، لطف خودشان و شفاعت عوالم است. شما بر اساس اين نگرش يك شخصيت را مي شناسيد، بنابراين متناسب با جايگاه وي در نظام ولايت، ترس وي از خدا، قرب وي به معصوم (ع) يك مسؤوليت تاريخي به وي نهاده مي شود.

اين نگاه، نگاه جديدي است كه مدل تحليل شما را نشان مي دهد. منابع شما هم در اين نگاه پيش از آنكه تاريخ باشد، اول فلسفه تاريخ جديد و سپس منابع معرفتي خواهد بود كه شخصيت و جايگاه آن فرد را نسبت به معصوم يعني محور عالم بيان مي كند؛ روايات به شما مي گويد كه فرد اين شاخصه ها را در چه سطحي دارد، پس از آن با تحليل آثار و مطالعه پيامدهاي رفتار آنها، يك نظام منسجمي استنباط مي كنيد، اين نظام قابل استناد به اين شخصيت، با اين ظرفيت و با اين نگاه فلسفه تاريخ است.

3/1- وجود دو سيستم و نظام حق و باطل در نظام خلقت و درگيري تاريخي بين آنها

ديگر نكته مهم قابل توجه در اين نگرش اين است كه اراده هاي انساني در سير حركت و پذيرش ولايت الهيه، ارتباط مستقيم و تك به تك با ولايت الهيه پيدا نمي كند بلكه ارتباط آنها از طريق يك نظام ولايي برقرار مي شود و از اين جهت داراي دو محور و دو قطب ولايت حق و قطب ولايت باطل خواهند بود. يعني اراده هاي انساني حول دو محور حق و باطل جمع مي شوند و طبيعي است كه اگر اختيار و اراده، عصيان و طاعت در انسان ها فرض داشته باشد اين شكل گيري، يك شكل گيري جبري نيست بلكه برآيند اختيار انسان هاست ولي به طور طبيعي دو نظام اراده را پديد مي آورند. بر اين اساس جريان تاريخ ناظر بر جريان دو نظام اراده است، يك نظام بر محور، پذيرش ولايت و تسليم به ولايت الهيه و نظامي ديگر، نظام طغيان و عصيان و تسليم به ولايت طاغوت است. اين دونظام، در طول تاريخ در مقابله با يكديگر و در تزاحم با يكديگرند. بنابراين از آن جهت كه نظام حق در درون خود داراي متغيرها و عواملي دروني است، نظام باطل به عنوان يكي از عوامل بيروني نظام حق مطرح مي شود و بالعكس نظام ايمان هم به عنوان شرايط بيروني نظام كفر و نفاق تعريف مي شود.

علاوه بر اين درون اين دو نظام تاريخي هم يكسان و بسيط نبوده و طبيعتاً داراي سطوح و درجاتي است. در درون هر كدام از اين دو نظام، سطوح اراده هاي متفاوتي وجود دارد. از اراده هايي با ظرفيت هاي پايين تا اراده هايي كه تأثيرگذار بر تاريخند، و از اراده هاي تأثيرگذار بر تاريخ، كه خودشان نيز سطوحي دارند، تا اراده هايي كه محور تاريخ بوده و به عنوان محور تكامل تاريخ محسوب مي شوند. آن اراده هايي كه محور تكامل تاريخ به حساب مي آيند. )در جبهه حق يا باطل(، اراده هايي هستند كه سطح تولي و ولايتشان بر مادون، تاريخ ساز و سطح تصرفات و موضع گيري هاي آنان در تاريخ است.

البته آن چه كه در فلسفه تاريخ الهي به دست مي آيد، اين است كه محور كل، در نهايت اراده هاي حق بوده و غلبه پاياني هم در تاريخ با اراده هاي الهي است. پس يك طرف ابليس وجود دارد و ظرفيت اراده هاي متعلق به اوست و طرف ديگر هم پيامبر اسلام، اهل بيت او و انصار و ياران ايشان است و تعاريف و توصيفات متعددي كه از روايات و معارف به دست آمده مؤيد نظريه دو قطبي بودن تاريخي عالم است كه هر يك به عنوان شرايط بيروني براي يكديگر محسوب شده و در جنگ و تزاحم دائمي با يكديگرند.

2- اجمالي از اصول اساسي فلسفه تاريخ الهي و تكاملي و نسبت انسان در این جریان

اما بر اساس فلسفه تاريخي كه ما به وحي استناد مي دهيم، چند اصل مسلّم وجود دارد. اصل اول اینکه خداوند متعال، خالق كل آفرينش است و اساس نظام عالم به خالقيت خداوند متعال بر مي گردد، و براي احدي غير او استغنايي در كار نيست.

منشأ تكامل عالم هم كه منشأ تكامل ماده است، جريان ربوبيت الهي است. بنابراين اصل نظام خلقت به خالقيت خداوند متعال و قيموميت او و ربوبيت الهي بر مي گردد. اين عوامل رقم زننده خلقت عالم و اساس حركت و تكامل نظام عالم هستند. بر اين اساس تكامل عالم به تعبير فلسفه هاي حسي يك تكامل درون زا نيست، بلكه يك تكاملي است كه از بيرون عالم و از ربوبيت و از افاضه حضرت حق ناشي مي شود.

از طرف ديگر نقش مخلوقات، به خصوص نقش انسان يك نقش تأثير گذار است. كه انسان، موجودي نيست كه اراده اش هيچ تأثيري در مراحل تكامل تاريخ نداشته باشد. به عبارت ديگر از يك سو ربوبيت الهي و ولايت الهيه وجود دارد و از سوي ديگر، انسان، و اراده و تولّي او مطرح است و از آن جهت كه تولي انسان از اراده او بر مي خيزد، طبيعتاً دو شكل، طاعت و عصيان، در آن موضوعيت پيدا مي كند. بنابراين انسان و اراده انساني و شكل تولي او از عوامل تأثيرگذار در حركت و تكامل تاريخ است و اين نكته بسيار مهمي است.

در رتبه بعد از ربوبيت الهي، نظام اراده هاي انساني محور تكامل تاريخ قرار مي گيرند و به عبارت ديگر تكامل تاريخ به ظرفيت اراده ها و تكامل اراده هاي انساني بازمي گردد. طبيعتاً در اين نگاه تكامل تاريخ هم به تكامل قرب تعريف مي شود، يعني تكامل تاريخ به پيچيده تر شدن معيشت مادي انسان نيست بلكه به تكامل تقرب به خداي متعال تعريف مي شود و لذا هر قدر جامعه انساني به پرستش خداي متعال و به قرب حق نزديك تر بشود و به تعبيري هر قدر به پذيرش ولايت الهيه نزديك تر بشود، ولايت الهيه در جامعه ظهور بيشتري پيدا مي كند و شؤون بيشتر حيات انساني را مي پوشاند و ظرفيت پرستش خداي متعال و پذيرش ولايت الهيه كمال پيدا مي كند و در نتيجه محور پرستش خداي متعال وحدت و كثرت بيشتري مي يابد. اين شاخصه قرب به خداي متعال و شاخصه تكامل تاريخ است.

بنابراين تكامل تاريخ هم، مفهوم ديگري پيدا كرده و بر محور ولايت و تولي تعريف مي شود و لذا تكامل از يك سو به ولايت الهيه و از سوي ديگر به تولّي برمي گردد. و اين به معني آن است كه ظرفيت تولي انسان ها، در تكامل تاريخ نقش دارد.

از اين نكته معلوم مي گردد كه شخصيت هايي كه به دليل نزديكي و تقربشان به ولايت ربوبي و همچنين به دليل برتري ظرفيت وجودي شان در محور نظامي الهي قرار مي گيرند، تأثيرگذار بر تاريخ هستند و سطوح بعدي به ميزان تولي آنها نسبت به اين محورها در نظام ربوبي جايگاه مي يابند و به عبارت ديگر شأن و جايگاه كليه انسان ها در نظام خلقت به تناست موضع گيري آنها نسبت به اهل بيت عصمت و طهارت و اولياي الهي، مشخص و معين مي گردد. اين مطلب حتي در باب انبياي اولواالعزم هم صادق است مبني بر اينكه خداوند از انبياي اولواالعزم نسبت به ولايت اميرالمؤمنين (ع) و يا حتي نسبت به ولايت امام زمان(عج) ميثاق گرفته و اين ميثاق در تعيين جايگاه تاريخي آنها و شخصيت اولواالعزم شدن و صاحب شريعت شدن آنها مؤثر بوده است. حتي راجع به حضرت ابراهيم (ع) ذيل اين آيه شريفه اين روايت وارد است كه مي فرمايند، خداي متعال ابراهيم را به مقام امامت رساند بعد از آنكه از او نسبت به همه ائمه: ميثاق گرفت، در «وَاًِّذِ ابْتَلَي اًِّبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتً» اين كلمات، همان كلماتي است كه آدم از پروردگار خود فرا گرفت: «فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتً» و خدا را به پنج تن مبارك قسم داد و در ادامه روايت چنين آمده است كه از حضرت سؤال كردند «فأتمَّهنَّ» يعني چه؟ حضرت فرمودند: «أتمهن الي المهدي(عج)» و مشخصاً لقب حضرت در آن روايت شريف است. معلوم مي شود كه انبياي اولواالعزم هم به ميزان ميثاقي كه با آن انوار بسته اند، در عالم رتبه پيدا كرده اند.

بنابراين اساس تكامل عالم بر ولايت الهيه استوار، و تولي به اين ولايت، منشأ تكامل (تكامل فردي و تكامل اجتماعي و تكامل تاريخي) است. اين ظرفيت پذيرش ولايت الهيه، مشخص كننده ظرفيت انسان و جايگاه وي در نظام تكامل است و در اين صورت اگر بخواهيم شخصيت افراد را تعريف كرده و آنها را معرفي كنيم، ميزان تولي آنها را به ولايت الهيه توصيف نماييم، كه مجراي تامّ اين ولايت نيز خلافت الهيّه خاص چهارده معصوم و اهل بيت عصمت و طهارت است. اين خلافت مجراي ولايت الهي و از آنِ آنهاست و در حقيقت معنايي جز اين ندارد.

با اين تفسير مي توان دريافت كه ميزان تأثيرگذاري اشخاص ديگر هم در تاريخ به تبع و به ميزان تقرب آنها به ولايت الهي است. اشخاص به هرميزان كه نسبت به اولياي الهي قرب پيدا كنند به همان ميزان جايگاه تاريخي پيدا مي كنند و شخصيت آنها تبديل به شخصيت تاريخي و تأثيرگذار بر تاريخ مي شود و نيز به ميزان نسبيتي كه با ولايت الهيه پيدا مي كنند، سطوح موضع گيري آنها تعريف مي شود.

پس بر اساس اين نگرش فلسفه تاريخ، محصول ولايت الهيه از يك سو و اراده هاي انساني و تولي و تصرف هاي آنها از سوي ديگر است و اين تولّي ها هم سطوح و نظام دارند تا در نهايت به محور نظام و به تعبير ديگر به اهل بيت عصمت و طهارت كه ظرفيت تولي آنها به ولايت الهيّه به نحو تام است منتهي شود. همچنين تصرفي كه در عالم مي كنند، محور شكل گيري همه تاريخ و قرب و پرستش عالم به خداي متعال است. سطوح موضع گيري و تصرفاتي هم كه دارند سطوحي است كه با كل تاريخ باطل مقابله و برخورد دارد و منشأ غلبه مطلق حق در كل تاريخ مي شود. يعني سير تاريخ به طرف كمال خودش كه قرب ولايت الهيه است، حول محور تصرفات اهل بيت انجام مي گيرد.

4- راه كارهاي بررسي شخصيت فاطمه معصومه(س) بر پايه مدل شخصيت شناسي برگرفته از فلسفه تاريخ

حال اگر بخواهيم با اين نحوه نگرش از فلسفه تاريخ، شأن و منزلت حضرت فاطمه معصومه را كه در رتبه بعد از معصومين قرار دارند بررسي كنيم، مي بينيم كه تاريخ منبع كوچكي براي شناسايي از اين منظر است. چون در مورد حضرت فاطمه معصومه (س)بحث هاي فراواني در تاريخ وجود ندارد و از روايات هم آن مقدار كه برمي آيد، بيانگر شخصيت كلي ايشان است; نه تحليل شخصيت آن بزرگوار. بر اساس اين نگرش، به يقين مي توان گفت كه حضرت معصومه (س)از شخصيت هاي تأثيرگذار بر تاريخ در راستاي ائمه معصومين بوده و ظرفيت ايشان، ظرفيت هدايت تاريخ است. بنابراين لازم است كه اساس ظرفيت شخصيتي مانند حضرت معصومه (س)بر اساس اين نحوه نگرش به فلسفه تاريخ و تكامل تاريخ به قرب الهي مورد توجه قراربگيرد.

و در اين صورت ديگر نمي توانيم از منابع تاريخي جهت تتبع تاريخي به عنوان اصل لازم و كافي براي اين كار استفاده نماييم، زيرا بيش از آنكه منابع تاريخي بتوانند در شناسايي شخصيت اين بانوي بزرگوار مفيد و مؤثر واقع شوند، شناسايي دقيق تأثيري كه شخص ايشان در تاريخ داشته اند، مثمر ثمر قرار خواهد گرفت. از اينجاست كه سير مطالعه و بررسي شخصيت آن بزرگوار در مطالعه تأثيرگذاري وجود شريف آن حضرت در مسئله هجرت به قم و آثار و پيامدهاي بعد از هجرت متعيّن و مبيّن مي شود.

اول نكته اي كه در اين مطالعه جديد لازم به ذكر است،اين است كه در اين نحوه تحليل از نگاه هاي عاميانه به شدت بپرهيزيد، تلقي شما از برخورد اوليه اي كه با اولياي خدا مي شود، تلقي منفعلانه نباشد مثل اينكه ايشان براي برادرشان دلتنگ شده بودند و به قصد ديدار برادر هجرت كردند ولي در بين راه مريض شده و رحلت كردند و موفق به ديدار برادر نشدند و... البته اين هم امر مهمي است ولي هدف بيش از آن است.

حركت ايشان را بايد يك حركت آگاهانه، از سر يك بصيرت و احتمالاً با يك برنامه ريزي دقيق تاريخي دانست كه حضرت مي آيند و در قم مدفون مي شوند، گرچه اين كار براي ايشان سخت و سنگين است ولي اين كار را كردند و درواقع با آمدن خودشان، يك جابجايي در قطب معنويت ايجاد كرده اند. آمدن ايشان به قم منشأ پيدايش خيرات عظيمي در عالم بوده است، يعني دقيقاً همان چيزي كه در مورد امام رضا (ع) نمونه بسيار روشن آن را سراغ داريم كه با آمدن حضرت به ايران يك جابجايي در جغرافياي عالم اسلام به وجود آمده و تشيع به ايران منتقل شده و محور پيدا كرده و از اينجا هم به دنيا منتشر شده است، حضور حضرت معصومه(س) هم در قم تحولات عظيمي را با خود به همراه آورد و حضرت در حركت خود همه اين عواقب را مي ديدند. بر اين كه اين موضع گيري و اين آمدن چه تأثير تاريخي دارد آگاه بودند و براي ايجاد همين اثر هجرت كرده و به قم آمدند. تلقي نبايد اين باشد كه

اين پيامدها، يك پيامدهاي تصادفي و مخفي از افق ديد آنها بوده است. در اينجا يك موضع گيري مي كردند و در جاي ديگر نتيجه ديگري مي گرفتند! يا اينكه حضرت اباعبدالله به كربلا رفتند تا دفاعي بكنند، ولي شهيد شدند و نمي دانستند كه بعد از خودشان چه بر سر اهل و عيالشان مي آورند و چه حوادثي اتفاق مي افتد و بعد هم ائمه سفارش كردند كه گريه بر امام حسين فضيلت دارد، و باز هم نمي دانستند كه اين زنده نگه داشتن عاشورا در طول تاريخ و ايجاد يك عواطف تاريخي بر محور اين حادثه بزرگ و زنده نگه داشتن اين اتفاق خونيني كه بين جبهه حق و باطل اتفاق افتاد، چه تأثيري در طول تاريخ خواهد داشت و همه اين آثار و پيامدهاي تاريخي را به طور تصادفي به دنبال خود آورده است! نه، هرگز اين طور نيست. بلكه بايد حركت ها و آثار حركت اولياي خدا را يك آثار آگاهانه بدانيم و بدانيم هم سيد الشهداء(ع) كه به كربلا رفتند و هم ائمه بعدي كه در قالب زيارت و ذكر مصيبت و در قالب هاي ديگر، اين حادثه را زنده نگه مي داشتند، واقعاً به دنبال يك تصرف تاريخي در قلوب انساني بودند و همين تهذيب نفس را در تاريخ و اين جابجايي قدرت رامنظور نظر داشتند.

بنابراين اگر ما بتوانيم اين آثار و پيامدهاي تاريخي فعل معصوم را خوب شناسايي كرده و نظم و رشته تصرفات آنها را برطرف كنيم و هماهنگي بين آن تصرفات و اين پيامدها را دقيقاً بررسي كنيم و آنها را از نگاه تصادفي بودن درآوريم و به نگاه تصرفات آگاهانه و با اشراف به همه تاريخ و براي تحقق پيامدهاي مثبت تبديل كنيم، خواهيم توانست بسياري از خلجهايي را كه در نقل تاريخ وجود دارد، پر كنيم و طبيعي است كه مورخاني كه وقايع را ثبت كرده اند، نه توجهي به اين عظمت ها داشتند و نه يك نگاه فلسفه تاريخي، كه بخواهند بر اساس فلسفه تاريخ، تاريخ نگاري كنند. آنها يك حوادثي را كه در نظرشان مهم مي آمده ثبت مي كردند، از حوادثي كه تأثيرگذار بر تاريخ و از افق ديد آنها خارج بوده و احياناً مي بايد هم كه خارج باشد، غفلت مي كردند. به خصوص افق تصرفاتي كه اولياي الهي در تاريخ مي كردند خارج از محدوده ادراك مورخان و امثال آنها بوده است. آن افق، افقي نيست كه آنها بخواهند تصرف كنند. ما هم بر پايه معارفي كه از اهل بيت (س)به دست ما رسيده، مي توانيم يك شخصيتي اجمالي از آنها تعريف كرده و نظر دهيم كه فرضاً ظرفيت موضع گيري اين شخصيت، چه ظرفيتي است؟ سطح موضع گيري او چيست؟ در مقابل چه شرايط بيروني موضع مي گيرد؟ چه تأثيري را مي خواهد بر درون دنياي اسلام و در تاريخ دنيا بگذارد؟ چه تأثيري را مي خواهد در شكل گيري جامعه تشيع در تاريخ ايجاد كند؟ كجاي جامعه تشيع را مي خواهد تسخير نمايد؟ طبيعي است كه اين موضوعات را فقط با روايات و منابع معرفتي مي توانيم تحليل كنيم نه با منابع تاريخي! بعد از آنكه آن منابع معرفتي، ظرفيت و افق شخصيت فرد را معرفي كرد، متوجه آثار موضع گيري و تصرفات آن شخصيت شده و آنها را به صورت يك منظومه منظم و منسجم نظام مي دهيم. در اين صورت في الجمله مي توان استناد داده و بگوييم آفاق تصرف اين معصوم، يا اين ولّي تاريخ، يا اين شخصيت بزرگ تاريخي اينها بوده است. جبهه اي را كه مقابل خودشان مي ديدند اين جبهه بوده است و اين تصرفات را مي خواستند در درون دنياي اسلام و اين تصرفات را در بيرون آن ايجاد كنند. اين تحليل را در باب شخصيت هايي كه مشرف به تاريخ هستند به دقت مي شود بيان كرد.

حال ممكن است بعضي اشخاص غير معصوم سطح موضع گيري هاي بسيار بالايي داشته باشند، هرچند همه پيامدهاي موضع گيري آنها براي خودشان واضح و قابل تحليل نباشد، باز هم مي توانيم با تحليل پيامدها و آثار فعاليت هاي آنان، كل شخصيت آنها را تحليل كنيم; يعني بگوييم اين شخصيت، شخصيتي است كه آفاق تصرفش چنين آفاقي است ولو اينكه احياناً خود آگاه بر پيامدها هم نبوده.

اين آگاهي نسبت به آثار موضع گيري درمورد غير معصوم به نسبت تقرب و نزديكي ايشان به محور مراتب و درجاتي دارد. ولي معصومين مشرف به همه تاريخ هستند و طبيعتاً شخصيتشان شخصيت تأثيرگذار بر تاريخ است و آفاق تصرف آنها هم، همان آفاق آگاهانه است. سيد الشهدا (ع) همه شرايط تاريخي و پيامدهاي تاريخي كار خود را تا رسيدن به عصر ظهور مي ديدند و لذا در روايتي هم كه اهداف مختلف حركت حضرت را بيان مي كند، مي فرمايند »قتيل العبرات« يعني حضرت براي تحريك عواطف به شهادت رسيد. بعضي مي فرمايند »ليستنقذ عبادك من الجهالْ« و بعضي روايات بحث شفاعت اخروي را مطرح مي كنند. همه اينها سطوحي از اشراف حضرت است. هم مي دانستد كه به دنبال اين حادثه، فوراني از عواطف تاريخي پيدا مي شود و هم آگاه بودند كه فوران عاطفه چه پيامدهايي را به دنبال دارد و هم مي دانستند كه چگونه اين عمل و موضع گيري به غلبه حق بر باطل تبديل مي شود و هم مي ديدند كه اين ارتباط چگونه به شفاعت اخروي در عوالم مختلف ختم مي شود. اشراف معصوم نه فقط اشراف تاريخي است بلكه اشراف به عوالم بعدي هم هست، يعني معصوم، محصول كار خود را در عوالم مختلف تا آخر مي بيند.

همان گونه كه بيان شد، آگاهي نسبت به آثار موضع گيري در بعضي اشخاص غير معصوم هم به نسبت وجود داشته و درجاتي دارد. شخصيت هايي مانند زينب كبري (س)و فاطمه معصومه (س)شخصيت هايي هستند كه بر تأثير حركت خود آگاهي داشتند، يعني اگر آمدن ايشان به قم منشأ پيدايش يك محور براي تشيع شده و بعد از آن به كانوني براي حركت شيعي در عالم و تدريجاً به مركز نشر معارف اهل بيت در عالم تبديل شده، تصور نشود كه همه اين پيامدها تصادفي بوده است. وجود ايشان در اين شهر، مكمل اين واقعيت است كه اين حركتي خودآگاهانه و از سر بصيرت بوده است. چنين وقايع عظيمي حول هجرت حضرت معصومه (س)به تبع هجرت امام رضا (ع) به ايران، اتفاق افتاده است. اينها همه ظرفيت شخصيت حضرت و ظرفيت نفوذ و تصرف و ظرفيت هجرت آن حضرت را نشان مي دهد كما اينكه هجرت نبي اكرم اسلام از مكه به مدينه، منشأ تحولات عظيم تاريخي مي شود، هر هجرتي چنين ظرفيتي را ندارد، افراد مختلفي ممكن است هجرت كنند، ولي از آن نظر كه شخصيت آنها، شخصيت بالايي نيست، هجرت آنان هيچ گاه منشأ يك تحولات عظيم نمي شود.

گفته شد كه چون در مورد شخصيت و عملكرد حضرت فاطمه معصومه (س)در تاريخ مطلب زيادي در دست نيست مي توان با استفاده ازفلسفه تكامل الهي به شناخت زندگي ايشان و ديگر معصومين دست يافت. علاوه بر اين مطرح شده كه مي توان با شناسايي تأثيرات حضور حضرت، شخصيت ايشان را روشن تر شناخت. سؤال اين است كه اولاً چگونه مي توان جرياناتي را كه بعد از حضور ايشان در قم و در عالم تشيع به وجود آمده، به حضرت منتسب كرد؟ ثانياً در مورد موضع گيري فردي، اجتماعي و تاريخي حضرت، در تاريخ و در روايات مطلبي وجود ندارد؛ چگونه مي توان استناد كرد كه حركت ايشان مقابله اي با عملكرد حاكمان وقت بوده؟

5- شخصيت حضرت معصومه و هجرت تاريخي ايشان به قم جريانات پديد آمده در عالم تشيع

در رابطه با شخصيت حضرت معصومه و هجرت تاريخي ايشان واقعاً اسنادي در دست نيست و براي ما مشكل ايجاد مي كند، كه چگونه مي شود آن جريانات پديد آمده در قم و عالم تشيع را بعد از حضور آن حضرت منتسب به ايشان دانست. در بعضي از اين موارد محتاج به مطالعات تاريخي مفصلي است كه اگر بخواهيم براي آن تنذير كنيم به نوعي تحقيق ميداني با شيوه فرضيه ها احتياج است تا بتواند پديده هايي را كه اتفاق افتاده است تحليل كرده و عوامل ديگر را بر آن فرض نمايد، سپس تفكر كند كه اگر آن عوامل در كار دخيل بودند چه لوازمي دارد و اگر اين عوامل مؤثر نبودند و فقط منسوب به حضرت بوده است چه لوازمي دارد.

سپس اثبات كند كه اين آثار نمي تواند دال بر عدم حضور حضرت باشد؛ پس در مجموع، اثبات اين مدعا نوعي تحقيق ميداني را مي طلبد تا پديده هايي را كه اتفاق افتاده با شرايط قبل و بعد از وقوع و عوامل مؤثر در آن را به تدريج با يك فرضيه اي شناسايي كند و بعد امكان نسبت آن را به حضرت و عدم انتساب آن را به غير تمام نمايد. پس لازم است كه يك روش جديد براي مطالعات تاريخي ايجاد كنيم، تا به وسيله آن بتوانيم در مواردي كه اطلاع مستقيم از يك حادثه نداريم از طريق اطلاعات جانبي، موضوع بحث را شناسايي كنيم.

براي مثال، بايد بتوانيم همراه با ظهور يك شخصيت كه احتمالاً در رفتار خود تقيه داشته است، ببينيم كدام حوادث جانبي مي تواند نمايانگر حضور آن فرد در اين حوادث باشد. رسيدن به اين امر شيوه جديدي را در انجام مطالعات تاريخي مي طلبد كه ما بايد اين شيوه را ابداع كنيم. فكر نمي كنم حتي در غرب هم روشي براي انجام مطالعات تاريخي وجود داشته باشد. در دستگاه مسلمانان ظاهراً چنين شيوه اي به شكل مدرن و منطقي وجود نداشته و چنين تتبعاتي هم انجام نگرفته است.

بنابراين در قدم اول به پي ريزي روشي جهت انجام مطالعات تاريخي نيازمنديم. زماني كه نسبت به شخصي در متون، استنادات قوي وجود ندارد، از طريق آثار مي توانيم جايگاه آن شخصيت را بشناسيم. اين روش شيوه اي جديد در مطالعه تاريخ است كه بايد طراحي شود. يعني بايد ديد با چه روشي مي توان آثار و قرائن يك شخص را بررسي كرد تا به تأثيرگذاري او بر حوادث تاريخ پي برد.

اما در مورد سؤال دوم، آنچه كه بنده در تتبعات خود و ملاحظه برخي كتب بدان رسيده ام اين است كه در روايات و تاريخ نسبت به سطح موضع گيري حضرت فاطمه معصومه (س)هيچ گونه مطلبي نيامده است كه بتوان مستقيماً به وسيله آن به نتيجه رسيد. به نظر بنده بايد از طريق تتبع در آثار به اين مطلب رسيد كه آيا موضع گيري ايشان يك موضع گيري تاريخي است و با اشراف به تاريخ انجام گرفته است. يعني ما فرضيه اي را مطرح مي كنيم كه در آن، تاريخي بودن سطح موضع گيري حضرت، ادعا مي شود. معني موضع گيري تاريخي اين است كه ايشان با اشراف و آگاهي به تاريخ از يك طرف و با اشراف به تأثيرگذاري فعل خودشان در تاريخ و از سر اختيار و آگاهي از طرف ديگر، موضع گيري كرده است. در اين مدعا سه خصوصيت وجود دارد:

الف) محدوده اي كه ايشان در آن تصرف داشته، محدوده تاريخ بوده است.

ب) حركت ايشان از روي آگاهي به لوازم فعل بوده و مي دانسته اند كه اين فعل چه نقشي را ايفا خواهد كرد.

ج) اين فعل از سر اختيار بوده است. يعني اين موضع گيري، يك برنامه ريزي غيرارادي نبوده بلكه با آگاهي و از سر مسؤوليت، براي هدايت خاصي در تاريخ صورت پذيرفته است. اما چگونه مي توان اين مدعا را اثبات كرد؟

براي اثبات فرضيه مذكور مي توان بر اساس يك قاعده كلي از معارف استفاده كرد. در معارف، افراد داراي سطوح مختلف هستند، بعضي از آنها شخصيت هاي تأثيرگذار بر تاريخ هستند. اين افراد چگونه بايد معرفي شده باشند. براي پاسخ به اين سؤال بايد ديد كه چگونه مي توان ائمه: را شناخت. به نظر من قدم اصلي براي شناخت آنها رجوع به معارف است. گاهي ممكن است منابعي كه در آثار اهل بيت وجوددارد كلي بوده و در خصوص يك فرد نباشد. براي نمونه، رواياتي نسبت به حضرت حجْ (ع) وجود دارد كه معرف كل شخصيت حضرت است و برخي روايات نيز معرف امامي خاص است. نسبت به آقا زاده ها و امام زاده هاي جليل القدر نيز به همين صورت است. گاهي بعضي آثار و روايات به اشخاص مربوط مي شود و برخي ديگر نيز شخصيت هاي بزرگ معنوي را به صورت كلي معرفي مي كند و آفاق تأثيرگذاري ايشان را از مؤمنين تا اولياي الهي بيان مي كند.

در مورد حضرت معصومه (س)نمونه هاي كمي در دست است. بنابراين بايد آن رواياتي را جمع آوري كنيم كه شخصيت ائمه را هم به لحاظ منصب تكويني آنها در عالم و جايگاه آنان نسبت به ولايت الهيه و هم منصب آنان را نسبت به هدايت تاريخي انسان ها معرفي كرده باشد. قسمت عمده اي از اين مطلب در زيارات آمده است و بخش ديگر هم در رواياتي در باب «كتاب الحجة و معرفة الائمه» در مجامع روايتي، از بحارالانوار و اصول كافي و كتاب هاي ديگر وجود دارد. به نظر مي رسد، در اين معارف، مصدر اصلي روايات و آيات قرآن است كه آنها دو دسته اند. برخي به نحو خاص و برخي به نحو عام بحث كرده اند. با جمع آوري آيات و روايات، بخشي از فرضيه خود را اثبات مي كنيم.

بخشي از فرضيه با مطالعه در آثار (آثار ائمه و آثاري كه خود اين فرد داشته است) و بخشي را نيز با ملاحظه روايات اثبات مي شود. همان گونه كه عرض شد اين كار، نيازمند مدل و روش خاص براي مطالعه است. روشي كه چگونگي منسوب كردن اين آثار را به دست دهد.

اگر بتوانيم آثار را منسوب كنيم آن گاه مي شود تحليل كرد كه آيا اين پيامدها، يك پيامدهاي ناخودآگاه است يا آگاهانه. دو نوع تحليل مي توان مطرح نمود: اول آن كه گفته شود كسي فعلي را به غرض ديگري انجام داده پس اين آثار به آن مترتب شده است و دوم آن كه بگوييم آثاري كه با يك نظم خاص بر يك فعل خاص مترتب مي شود، قاعدتاً منظور نظر آن كسي بوده كه اين فعل را ساماندهي كرده است. ابتدا بايد قرائني را كه دال بر هماهنگي و انسجام آثار هستند بيابيم تا بتوانيم از آن طريق اثبات كنيم كه اين آثار منسوب به اراده فرد هستند.

در حال حاضر اين روش در دست نيست اما مي توان آن را با تخمين ايجاد كرد. روشي كه ما را به آن جا برساند كه آيا اين آثار اولاً منسوب به اين موضع گيري بوده يا نه؟ ثانياً بر فرض مثبت بودن نتيجه آيا منظور نظر اين فرد هم بوده است يا خير؟ در واقع موضع گيري، يك موضع گيري آگاهانه براي دستيابي به اين آثار بوده يا ناخودآگاه؟

به عنوان مثال، در ماجراي سيدالشهدا (ع) مي بينيم يكي از كارهايي كه اهل بيت بر روي آن تأكيد كرده اند، مسأله اقامه عزاداري ائمه و اقامه عزاداري سيدالشهداست؛ آنها با تمام وجود تلاش كرده اند كه اين مسأله را زنده نگه دارند و از طرفي مي بينيم كه پيامدهاي عظيم تاريخي - اجتماعي نيز بر آن مترتب بوده است. نمونه آن انقلاب اسلامي و ايجاد عاطفه مذهبي نسبت به مظلوميت حق است كه اين عاطفه، به موضع گيري اجتماعي و موضع گيري تاريخي تبديل مي شود و ثمره آن تجهيز لشكر حضرت بقي الله(عج) با انگيزه خون خواهي نسبت به ولايت الهي است.

براي مسأله اقامه عزاداري ائمه دو احتمال را مي توان مطرح كرد: يكي آن كه گفته شود زماني كه ائمه: توصيه به گريه كردن مي كردند، آگاهانه نبوده و واقعاً اين پيامدها را نمي ديدند، بلكه فقط كسب ثواب هاي معنوي منظور نظر آنها بوده است و ناظر به اين امر نبوده اند كه از اين طريق مي توان امر ولايت ائمه را احيا كرد تا تدريجاً در تاريخ منتهي شود به يك عاطفه تاريخي و پيداش موضع گيري! احتمال ديگر آن است كه بگوييم ائمه: ناظر به اين جهت بوده اند و اصولاً ثواب ها را هم به اين سبب نقل كرده اند، كه عامل حضور در اقامه است. در واقع اصلي ترين گام در مسير ولايت الهيه در عالم، توجه به ولاي اولياي خدا و آن ابتلاي عظيمي است كه آنها در سير اقامه دين طي كرده اند. اين مطلب وجدان عمومي بشر را براي پذيرش ولايت الهيه آماده مي كند و همه فضيلت هاي ذكر شده به خاطر اين است كه در واقع اين امر نوعي حضور در اقامه است .خوب ديديم كه به دو شكل مي توان تحليل كرد.

اما چگونه مي توانيم بگوييم كه موضع گيري هاي خاندان عصمت و طهارت از روي آگاهي و توجه به اين پيامدها بوده است نه اتفاقي و ناخودآگاه، بلكه آنها قبل از وقوع، اين پيامدها را پيش بيني مي كرده اند و براي تحليل اين پيامدها، تحريص و ترغيب نيز كرده اند.

مي توان نوع اين تأكيدات را مورد توجه قرار داد كه بخشي از آنها در آثار آمده است و بخشي هم ممكن است در آثار نيامده باشد مثل اين كه بگويند عزاداري امام حسين (ع) چه پيامدهاي اجتماعي دارد. ممكن است دوره تقيه بوده و بايد اين اثر را كاملاً كتمان مي كردند تا دشمن نفهمد كه چه كاري در حال رخ دادن است، بلكه گمان كند كه اين كار صرفاً يك كار عاطفي است و احياناً تأثير جدي ندارد. كما اين كه جز خواص متوجه نبوده اند كه اين گريه منشأ حفظ و بقاي تشيع است. در واقع حفظ عاشوراست و حفظ عاشورا هم باعث حفظ تشيع و مظهر بالندگي آن است. آيا به عزاداري امام حسين (ع) به عنوان يك پديده براي تداوم عاشورا نگاه مي شده است يا خير؟ در صورتي كه فرض كنيم آگاهانه نبوده است چه لوازمي دارد و در صورتي كه آگاهانه باشد چه لوازمي دارد؟ به فرض مي گوييم اين تأكيدات و عناصر هماهنگ چيده شده است. ممكن است بگوييد كه آنها تصادفاً هماهنگ شده است! و يا ممكن است بگوييد اگر تصادفي بوده و آگاهانه نبوده است، نبايد عناصر خاص به اين كيفيت و با اين تركيب كنار هم چيده شود. پس اين نظم خاص و اين آرايش، كه منتهي به اين حوادث عظيم مي شود آگاهانه بوده، اگرچه براي مردم آگاهانه نبوده است. در حال حاضر هم بسياري از آثار آن براي ما روشن نيست.

بنابراين تحليل نسبت به آگاهانه بودن آن بخشي از كار را در بر مي گيرد كه به تتبعات ما نسبت به شأن ائمه يا حتي رواياتي كه مستقيماً آمده است مربوط مي شود و بخشي از آن هم به تئوري كه ما مي پردازيم مربوط مي شود. اثبات اين تئوري از طريق مطالعات ميداني و ايجاد شواهد صدق امكان پذير است و البته نسبت به غير معصوم همين بحث مطرح است. آيا مي توان گفت كه اين موضع گيري، موضع گيري غيرآگاهانه بوده است؟

بعد از اثبات منسوب بودن آثار به شخص، آيا مي توان گفت كه موضع گيري اش آگاهانه نبوده است؟! در حالي كه اگر ببينيم اين آثار داراي انسجام، نظم و هماهنگي هستند، قاعدتاً فرضيه تصادفي بودن آن ديگر قابل تحليل نيست. بنابراين گام دوم اثبات انتساب آگاهانه بودن موضع گيري شخصيت مورد نظر است.

في الجمله مي توان گفت كه شخصيت ايشان شخصيت تأثيرگذار بر تاريخ است. از نظر شخصيت دروني شخصيتي است كه در استغناي دورني به مقام توحيد رسيده است. آرمان وي در استعلاي آرماني، برتري كلمه توحيد در تاريخ و تحقق ولايت الهيّه و شكل گيري جامعه بر محور ولايت اهل بيت: بوده است و استقامت اجرايي ايشان هم مقاومتي است كه ظرفيت شكستن جبهه باطل و پيروزي حق را در افق بالايي داشته است. و شأني از شؤون الهيّه را دارا بوده اند. عبارت »شأن من الشأن« كه در زيارت آن حضرت آمده است به اين معني است كه شأني از آن ولايت مطلقه الهيه كه حكومت بر همه هستي و تاريخ دارد، در اين شخصيت بزرگ بوده است. به نظر مي رسد اتصال ايشان به امام رضا (ع) چيزي شبيه اتصال حضرت زينب كبري (س)به سيدالشهداست و موضع گيري تاريخي آن حضرت همانند موضع گيري زينب كبري (س)كه مكمل موضع گيري امام حسين (ع) بوده است، مكمل حركت و موضع گيري امام رضا (ع) مي باشد.

يكي از كارهاي حضرت، هجرت ايشان است كه به دنبال هجرت امام رضا(ع) و به منظور ادامه حركت ايشان انجام گرفت و منشأ تحولات عظيم تاريخي شده است. لذا بسياري از مصادر و منابعي كه شما براي تحليل شخصيت فاطمه معصومه(س) نياز داريد مصاديقي است كه نسبت به امام رضا(ع) در تاريخ آمده است و بيانگر نوع حركت و موضعگيري امام رضا (ع) و شرايط آن زمان است. در آن شرايط بار محوري بر دوش امام رضا(ع) و در درجه دوم و بعد از آن معصوم، بار اصلي بر دوش فاطمه معصومه (س)است كه با آن حركت عظيم و هماهنگي هايي كه نيازمند يك تحول عظيم است همراه شده اند.

اصولاً تحليل شخصيت اينگونه افراد به تبع تحليل شخصيت معصوم است، چون تابع معصوم هستند تابع هم موضع مي گيرند. بايد ديد معصوم چه موضعي گرفته است زيرا اقتضاي بعدي اين حركت در مرحله بعد به عهده شخصيت درجه دوم ولايي است كه چگونه موضع بگيرد. امام رضا(ع) هجرت را آغاز كردند و قدم بعد فاطمه معصومه براي تكميل و تبعيت از همان هدف، از مدينه به ايران و قم هجرت نمودند.

تحقيقات ميداني به شما در اين زمينه بشدت كمك مي كند در اينكه جامعه تشيع، بر محور فاطمه معصومه (س)شكل گرفته، حوزه عمليه و علما در اين سرزمين جمع شده اند، محدثين و روّات دوام پيدا كردند، حال اگر چه قبل از هجرت ايشان هم قم ويژگي خاص داشت ولي دوام و بقا و محوريت يافتن آن بر تشيع علوي بعد از هجرت آن حضرت به قم بوده است.